مسا فر شب برفی

شهر بودم،هوا ناگهان منقلب شد برف و با ران با هم می بارید مجبور شدم از وسط خیابان بگذرم،چتر خود را بالای سر کشیدم به هوا نگاه کردم همه خا موش، سکوت شب همه جا را فرا گرفته بود، افق تا افق سیاه شده آفتاب در پر توش محو شده بود، پلکهایم سنگین از برف بود، چشمانم رنگ قهوه ای به خود شان گرفته بود، از اثر دلتنگی به  دانه های کو چک برف و با ران بو سه می زد م،در خا موشی یک شب زمستانی جز برف دیگر چیزی نمی دیدم، برف را  از تن خود تکاندم، برف ها داشت آب می شد، شب مر طوبی بود و رنگ های جلف چراغ های خیابان در هم می آ میخ تند و متحول می شدند.همان چراغ های راهنما که می لغزید و می رفت.

منظر ه ی چون آ سما نی تیره، با ابرهای خشن و یخ زا که عاشق شب بود دیده می شد،خیابان ها یخ بسته بود و مردم که با اسکیت های عجیبی که آن وقت شب در مسیر پر پیچ و خم به سبک که و جود داشت، لیز می خورد، جاده نمناک و غرق در مه شده بود.

ناگهان گوشهایم  صدای را شنید و چشمهایم به مهمان سرای کو چکی افتاد،که زائران از مسیر پر پیچ و خم به سوی با لا می رفت،رفتم مهمان دار که چشمانش مثل رنگ لباسش قر مز شده بود،گفت شناس نا مه با خنده جواب دادم . یعنی مدرک، گفت تو دیوانه ا ستی؟

گفتم نه من مسا فر شب برفی ام، آ هسته دور شدم چشمم به پنجره که بشکل قلب بود نور از بیرون می تا بید، و نسیم خنک دز دانه از لای پنجره تنگ به داخل اتاق مهمان خانه پف سما نه داشت افتاد، لحظه ای خا موش ماندم، و نگاه کردم با خوش حالی اشیا ء درون اتاق گاهی رنگین میشدند، و گاهی رنگ می باختند، گاهی غم انگیز گاهی نشاط آ ور می شدند،به هر حال در کمال شگفتی مهمان د ا ر هیکل درشت و نیک طبعی که داشت پژمرده و خشکیده شده بود،آن تازه صرف شام ش را به پا یا ن برده بود،آن رنجیده آ شفته خاطر و درد مانده که ناگهان به خشم آ مد.

با خشونت از من پر سید اصلا معلوم نیست حوا ست کجاست؟ آنقدر تند سیگار می کشید که ابتکار جدیدی بود، من داشتم دیوانه می شدم مثل یک احمق توی تاریکی  نشسته بود، قو غ

سیگارش چشمانم را خیره می کرد اگر چه مر دی خوش سیما بود و ظاهر آرام داشت ولی جو راب های پشمی قلقلک آ ور به پاهایش بود که هر لحظه رنگ صورتش تغییر می کرد، و لبخند دلپذیر و چشمان ملایم و آبی او مرا غمگین و افسرده کرد گفت شب به خیر من می خوابیدم .

 

شبي یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه باشمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز، باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من به در می رود

چو فر هادم آتش به سر می رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می دویدش به رخسار زدر

که ای مد عی،عشق کار تو نیست

که نه صبر داری، نه یاری ایست

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت...

                                                                            (سعدی)                            

تنهایم ای مادر

ای تنهایی،  زاد و بوم من توی. که در دیار غر بت غریبم و بیگانه!

ای وطن،با دیدگان اشک افشان به سوی تو می آیم.

تنهایی من! همچون مادران انگشت ببجنبان اشک های چشمانم را از گونه ها ام پاک می کند.(ما در) زیبا ترین واژه ای است که آدمی بر زبان آورده است.واژه ای کو چکی که از امید و عشق و عطوفت آکنده است.مادر،تمام زندگی است، تسلای اندوه، امید نا امیدی توان و نا توانی است،سر چشمه ی عطوفت و بخشش و ترحم است و آن کسی که مادر از دست داده،پس از او تکیه گاه و نگهبانی نمیابد.

همه چیز طبیعت نشانه ای از(مادر )است. خو رشید ما در زمین است، آن به گر ما ی خود شیر می دهد.

گفتم تصویر مادرم را بر کاغذ دیدم نقاشی کنم. صدای بال های ما درم را شنیدم گوی تمام روحم به دید گان مادرم آ رام گرفت،

دستانی کوچکم را با مهر بان اما درد مند ا نه به صورتش کشیدم اشک در چشمان ش حلقه زده بود،آ رام گفت آ یا دل شکسته، می تواند تسلای شکسته دلی دیگر با شد؟ از شانه ام گرفت با قد خمیده لبهای لرزانش را به چشمان تنهایی ام گذاشت،با گوشه ی چادرش اشکم را پاک کرد،

گفتم مادر همچون درختان و گل ها ست، درختان مادر میوه است گل ها مادر زیبای ها، پس مادر درخت است و من میوه عجب تعبیر قشنگی، با صدای آ کنده از مهر و عطوفت مرا به سینه ا ش چسپان و گفت فرزندم! از روزگار به تنگ آ مده م و پای در ظلمت مرگ می گذارم مرا بعد از مرگ به طومار فرا موشی بی پیچ، که تنها ام و خا موش، در دل تاریکی شب سر از با لای بالش بر داشتم به اطراف نگاه کردم، همه ساکت و خا موش بدنم لر زید با خود فکر کردم نکند ما درم را در خواب دیده با شم آ هسته در هم شکسته فر یاد زدم مادر خا موش ترین لحظه هایت را به یاد می آ رم از پس پرده ی اشکم، چهره ی تو را دیدم و چشم هایت را نگریستم که به من دوخته شده بود،به جای گل، تا جی از خار بر سرم گرفتم،به جای عطر و عو ، با خون و اشک پیکرم را غسل دادم سر که ی تلخ نو شید م در آ غوش تنهایی، و دلتنگی به خواب رفتم.

ای تنهایی، ای خانه من،ای خلوتگاه، ما از همدیگر سوال نمیکنم و از هم شکوه ی نداریم زیرا همه چیز در نگاه تنهایی نور در نور است، و لحظه های آ رام تر می گذرند، لحظه ها در روشنی روز گرانتر از تاریکی شب  نمیگذرد، ای مادر من گوی تنهایی در تاریکی زندانی ام  کرده، تنهای چون سایه ای لر زان از کنار می گذرد،

به گفته ای«جبران خلیل جبران» ... و هر که بر ستم صبر کند و در برابر ظلم عصیان نکند، هم پیمان کافران حق و شریک جرم قاتلان افرادی بی گناه خو ا هد بود.

تنهایی همچنین هم پیمان کا فرا ن حق و شریک جرم قاتلان افراد بی گناه خواهد بود.

 

 

تا بوت مرگ

«با خود تان، مهر بان باشید» تا اشک در چشما ن تا ن حلقه نزند،

شب تاریک است تا ریک تر از همیشه، صدای بلند مو سیقی با من لبخند می زند،

احساس می کنم زند گی کم کم از من دور می شود، احساس خستگی و مفرط به من دست داده،زند گی همراه با شب سا کت و لا غر به من شب به خیر می گو یند،

شب چنان تا ریک است که نور جهان را به دورن خویش کشیده اند،امشب هو لناک ترین شیوه مرگ و زند گی را تجربه می کنم، شب سرا سر تاریک بود و در افوق سوی شهر را می دیدم.

روی زمین دراز کشیدم و به شاخه های درختان فراز سرم نگاه کردم کم کم نور خور شید لا به لای شیا ر های شهر را از رقصیدن پو شیده بود،

صدای های عجیبی می شنیدم صدای جا نوران شب خیز که برای شگار به راه افتاده بود،دیدم آن ها مار های سمی ، و گرگ های مرگ است که در تا بوتم بسته شده،

خدا یا خدایا به من رحم کن.

ترانه

 

زیبا روی من، کجا می روی؟ بایست وگوش کن، کسی ک ترا بسوی خویش می خوا ند یار و فا داری است که پست و بلند را خوب مشناسد.

دلدار عزیز و خوشکل من،بیهوده فرار مکن. زیرا عشا ق همیشه در پا یان سفر هدیگر را باز می بینند. براین راز هر کس که فزند پدرش با شد خوب آ گا ه است.

عشق چیست؟هر چه هست مال فر دا نیست،مال همین امروز است،زیرا کسی از فردا خبر ندارد. چرا باید وقت رادرانتظار بیهوده تلف کرد؟بیا زیبای جوان من،بیا بمن بوسه ده،زیرا دوران جوانی خیلی زود گذر است.

«ویلیام شکسپیر»

گاو میشان

از شا عران دیرین و امرو زین به ستوه امده ام،آناان در نگاه من کفی بی ژرف فا یند!

شا عران به پا کی نریسده اند و برای فریب مردم جویبا رانشان را گل الود می کنند،  تا ان را ژرف بپندارند.

شا عران غرور خویش را از در یای می گیرند. مگر در یا پر غرور ترین طا ووسان نیست؟در یا حتی در برا بر زشت ترین گاو میشانها نیز بال می گسترد، و با د بزن اطلس و بسته شمشیر سمین خود را می نما یند،  و گا و میش از دیده ء خشم به آن ها می نگرد .

چرا که رو حش به سا حل نزدیکتر است و هنوز با بیشه و مردا بش پیوندی نا گسستنی دارد ، پس اورا چه کار با زیبایی و در وزیب طا ووس!

                                                                                          نیچه

                                مهمانی

فکرنمی کنم

            گو شه ی چشم به معشوقم کنم

عجب دلبر کی!

               شا خه ای گل میخک در دستا نش!

منحصر به فرد و به سبکی آ سما نی

                             با رنگ با طل!

خیلی متاسفم،

از شهر بسیار خوش منظره،

از آن کو چه،ازآن دیوار، با رنگ های مسخره اش،

هوای شهر از زیادی دود سیگار غلیظ و کبود شده بود،

پنجره اتا قم را باز کردم، هوای صاف و یخ بسته به درون اتا قم جا ری شد،

                (به هر حال مهما نی خیلی جا لبی نبود)

گوی بهشت در یکسو و جهنم در سوی دیگر،

با کلاه و زنگو له هایش می دوید

تا جو راب های پینه پینه، و کفش های وصله زده اش را

     پاره پاره کند.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

                                                سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد  پاسخ گفتن ویدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک ولغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 که سرما سخت سوزان است

نفس گز گرمگاه سینه می آید بیرون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟.....

مسیحای جوان مرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس نا جوان مردانه سرد است.... آی

دمت گرم وسرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای....

                                                     

                                                         «مهدی اخوان ثالث»

                           کلمه                  

(آن چه چشم بینند دل با ور نمی کند )

به این سکوت شب نا اشنا شک دارم .سکوت یعنی تا ریک" شب که  تا ریک می شود همه سکوت می کند.

اما هما نطورکه ادم ها همیشه چیزی را با ور می کند که دلشان می خوا هد با ور کند .

بعضی وقت ها انقدر فکرم را اشغال می کند که تا به جنون کشانده شوم.

از ان لحظه به بعد تصمیم می گرم در سکوت زجر بکشم

اما می بینم دو باره سرو کله ی دعوت نا مه ها درصندوق پستی ام پیدا شد.

از خد متکار دلم می خوا هم کسی را  راه ند هد به دفتر دلم چو ن در حال خلسه ام  نمی دانم به کجا میروم به سوی ملا مت یا جنون .

نوشتن یکی از منز وی ترین کار های دنیا ست "وقتی می نشینم به در یای نا شناخته ای رو حم نگاه می کنم جزایری در ان می بینم...بعد سواری کشتی ام می شوم که نا مش کلمه است..

(هیچ کس نمی تواند یک در یا را محو کند و مبدل به خاک)

 

یاران

ای ستار ه گان فروزان اسمان

ای کر مهای ریز شب تاب

سر خوش و گرسنه ام

چشما نم دیگر بر شرم اشک نمی فشاند.

ان سرشک دیگان ونر می دلم کجایند؟

سکوت شب مغزم را متلاشی کرده.

من تنها تشنئه تا ریکی با شم؟

ا هم غرق در تا ریکی است.

مر غزار نمناک شده.و از جنگل نسیم خنک و زیدن گرفته است.

کو یا زلفهایم را شانه می زند.

بی گمان من جنگلی ام با انبو هی از در ختان تار یک و فرو پو شیده از سیا هی شب.

ای زند گی به زو دی در چشما نت تا ریک شدم .

غمگینی ام را ببخش.

نسیم دورم را مثل حلقه گر فته است .

با من ملا یم می گو ید.

هنوز زند ای؟

برای چه؟

از این پس زند گی به چه ار زد؟

از کجا امده ای ورهسپا ری کجای ا خر؟

ا یا دیوانکی نست که در صنحه زند گی بما نی ؟...

ای یا ران ...