سفري اتفاقي

بيدار كه مي شوم تقريبا سحر شده. پرد ه را كنار مي كشم ونگاهي مي اندازم. باران بايد تازه بند آمده باشد چون همه چيز هنوز كاملاً مرطوب است. ابرهاي سمت شرق، هر كدام در قابي از نور، كاملا روي آسمان حك شده اند. آسمان يك لحظه اي ديگر اغوا كننده. همه ي اينها به زاويه ي ديد بستگي دارد.

اتوبوس به كندي، حركت مي كند زمزمه ي لاستيك ها هرگز نه بلندتر مي شود ونه ملا يم تر. مسافران همه در صندلي هايشان فرو رفته اند، خوابيده اند، پرده هايشان محكم كشيده شده. را ننده ومن تنها افراد بيدارهستيم داريم مداوم ولي بي احساس، به طرف مقصدمان برده مي شويم...  ده سال از وقتيكه خانه را ترك كرده ام مي گذره. طي اين مسافرت زمان از آن چه جلوتر مي رفت نرفته بود يا يك عقبگرد دوراز انتظار نداشته، هنوز روز تولد من است، هنوز اولين روز زندگي كاملا تازه ي من است. چشم هايم را مي بندم ودوباره باز مي كنم، دوباره زمان وتاريخ را روي ساعتم نگاه مي كنم بعد چراغ مطالعه را روشن مي كنم، مسافر خيلي تنبلي ام، حوصله وسايل بردن زياد را ندارم. يك كوله پشتي به همراه چنتا كتاب كوچك هميشه همراهم هست. يك كتاب جلد شميز با قصه هاي كوتاه داخل اتوبوس شروع مي كنم به خواندن. اتوبوس از آزاد راه كنار مي كشد ودر گوشه ي يك محل استراحگاه، كنار جاده توفق مي كند. درب اتوبوس خود كار باز مي شود، چراغها در داخل چشمك مي زنند و راننده ي اتوبوس مطلب كوتاهي را اعلام مي كند«صبح همگي بخير. اميدوارم كه خوب استراحت كرده باشيد. طبق برنامه براي استراحت بيست دقيقه اي اينجا توقف مي كنيم. بنا براين از مسافران عزيز خواهش مي كنم كه مواظب باشيد آن موقع سوار اتوبوس شويد» اين اعلام بيشتر مسافران را بيدار مي كند و در سكوت روي پاهايشان بايستند، همانطوريكه تلوتلو خوران از اتوبوس بيرون          مي روند، خميازه مي كشند من هم پياده مي شوم ، چند نفس عميق مي كشم و در هواي تازه ي صبحگاهي چند حركت كششي ساده انجام مي دهم، و به دستشويي مردانه مي روم مقداري آب به صورتم مي زنم اصلا نمي دانم كجا هستيم، بيرون نگاهي مي اندازم. هيچ چيز خاصي نيست . اما شكل تپه ها و رنگ درخت هاي استراحتگاه با جاي ديگر فرق دارد. من داخل يك كافه تريا هستم ويك فنجان چاي داغ مجاني مي نوشم كه دختري جوان جلو مي آيد وخودش را روي صندلي پلاستكي كنار من مي اندازد. در دست راستش يك  فنجان كاغذي قهوه ي داغ دارد كه ازش بخار مه آلود بلند مي شود، در دست چپش ظرف كوچكي دارد كه ساندويجي توي آن است اما ظاهر مضحكي دارد. صورتش نا هماهنگ است پيشاني پهن، بيني كوفته اي، كونه ها تيره وگوش هاي تيز:

با اين حال، در مجموع آنقدرها بد نيست. خصوصيتي كودكانه دارد كه آرامش بخش است اما پاهاي خوش تركيبي دارد وسينه هاي مناسبي با بدني به آن لاغري گوشواره هاي فلزي اش مثل چراغ هاي چهارراه چشمك مي زند، موهايش را كه رنگ قهوه اي نزديك به قرمز كرده، روي شانه هايش ريخته و پيراهن آستين بلند يقه گردي با راه هاي پهن پوشيده. كوله پشتي چرمي كوچكي از يك شانه اش آويزان است. دامن كوتاه كرم رنگي، بدون جوراب، لباسش را تكميل مي كند. معلوم است تازه صورتش را شسته، چون چند تار مو مثل ريشه هاي نازك يك گياه،به پيشاني پهنش چسبيده. عجيب اينكه آن رشته هاي باز مو مرا به سوي او مي كشد.

از من مي پرسد:« تو در اتوبوس بودي، مگر نه؟» « صدايش كمي گرفته است.»

«بله درست است»

قهوه ي داغش را مي نوشد.«چند سالت است؟» «هفده سال» دروغ مي گويي.« پس به دبيرستان مي روي» با سر اشاره مي كنم. گفتم تو چه؟ با يك پلكهايش اشاره مي كند چشمانش جواب نه را مي دهد،« مقصدت كجاست؟» «افغا نستان او مي گويد: مثل من. براي گردش مي روي يا آنجا زندگي مي كني؟»  «جواب مي دهم نه گردش ونه زندگي» من هم همين طور آنجا يك دوست دارم.«تو چطور؟» «فاميل؟» سر تكان دادم نه ده سال پيش بود در آن جنگ هاي كه بنام عدالتخواهي وقدرت طلبي بود خانواده ام را از دست دادم ويك خواهركه پنج سال بيشتر نداشت گم شده من مدت دو سال و چند ما ه است كه  از آنجا آمدم گفتم شايد به كشور ايران به ظاهر مسلمان مهاجرت كرده باشد اما نبود الان بر مي گردم آنجا. گفتم ماجرا از اين قرار است ما در يك ده كه پر از باغ ودرخت با جمعيت كم  دوراز شهر بوديم. روزي آذوقه مان تمام شده بود، پدرم دنبال كار ويك لقمه نان رفته بود شهر، مادرم گفت آذوقه تمام شده چكار كنيم؟ پدرت هم درگهايش گم شد من گفتم بروم شهر چيزهايي بخرم. كتم را پوشيدم مادرم گفت مرا تنها مي گذاري؟  گفتم خوب تو هم با خواهر بيا برويم شهر كه اينجا تنها نباشي . گفت نه من قوت شهرآمدن را ندارم . ده ما ازشهر دو روز فاصله داشت. قبول كردم. من رفتم شهر! بعد از يك روز كارهايم را انجام دادم  وقتي بر گشتن در شهر شنيدم كه طرف هاي ما توفان وحشتناكي آمده. به ده ما خسارات زيادي وارد آورده است عجله كردم وقتي به ده رسيدم باور كنيد آن را نشناختم. خانه ها ويران شده درختها شكسته.......

تمام باغها شده بود يك باغ، باغ برهوت پر از جنازه  و آدمهاي مصيبت زده روي خاك ها وخشها دوان دوان خود را به خانه رساندم  نگاه كردم بعد از من خانه نمانده بود، درختهاي خانه ريشه كن شده درختها مثل كوهي گذشته، باغ خانه روي هم ريخته بود، به زحمت از زير ريشه هاي گل آلود وشاخه هاي شكسته درختان نعش مادرم را پيدا كردم دنبال خواهر پنج ساله ام رفتم نبود وهنوزآن را يافت نكردم دنبالش مي كردم. نعش زير آن درختان زياد بود از هم ديگر شناخته نمي شد. من مادرم را از موهاي حنا بسته اش شناختم. نعش پوشيده از حشراتي بود كه تني زرد و بالهايي سبز داشتند در واقع جسد مادرم با اين حشرات خالگوبي شده بود حشرات جسد را جويده بود ودر گوشت فرو رفته بودن چنان با تن مرده مادر با رگ وپي واستخوانش در هم شده بودن كه انگاري آن لاشه را از حشرات ساخته اند،از مادر من تنها مشتي موي حنايي برايم در اين جهان مانده بود در آن ده كسي باقي نمانده بود به جز يك خاله كه«معروف به خاله حلوايي» كه پايان عمرش زياد نمانده بود. رفتم خانه اش گفتم يك دفعه چه بلاي سر اين ده آمد؟ شب بود گرد باد از دم ده شروع شد، همه چيز را كند و با خود به هوا برد درختها، بچه ها و جانوران را درست مثل قيف از زمين مي كندن وبا چرخش هولناك به دور خود مي چرخاند در فضاي خون و وحشت وتاريكي به هر طرف پرا كنده شود هوا پر از تكه هاي بدن آدميزاد وهزاران تكه خون مي باريد. مردم را از پنچره ها ودرها، در خواب وبيداري، كار و در فرار مي ربود زمين شكافته شده بود وگرد بادي از هزاران هزار حشره زرد رنگ با بالهاي سبز بر خواسته بود.اگر آن همه كشته وزخمي وخانه هاي ويران در كار نبود، پنهان شد گان آخوره نمي توانستند باور كنند كه جانور گرد باد با چنين قساوتي رگهاي حيات دهكده را جويده وپاره كرده باشد تا چندين روز آدمها را كه پوشيده از حشرات زرد وسبز بود چال مي كرديم در واقع مردگان حشره را دفن مي كرديم. نعره هاي جگر خراش از جان بر مي كشيدن وبه دور دست ها پر تاب مي شدن ودر پرواز مرگبار حشرات فضا انباشته از ضجه آدميان، نعره چار پايان صداي ريختن وشكستن وپاره شدن چوب وسنگ ودرخت بود كه تا فرنگها طنيني موحش داشت....

مردم از آن ده كه هيچ ياد گاري از گذشته اش با آن نمانده بود كوچ كردند. ده اكنون گودالي سراسري است كه درآن مرگ آرميده است. او نا گهان، انگار تازه چيزي را به ياد آورده باشد، به من مي گويد:« من يك برادر كوچك همسن تو دارم چيزهاي پيش آمده وما مدت زيادي است همديگر را نديده ايم...... يك چيزي را مي داني؟ تو درست شبيه آن يارو هستي. هرگز كسي اين را به تو نگفته؟» « كدام يا رو؟» « آن يارو كه در آن گروه آواز مي خواند! به محض اينكه در اتوبوس ترا ديدم، فكر كردم شبيه اويي، اما اسمش يادم نيست نمي دانم ، خودم را كشتم تا اسمش را به ياد بياورم گاهي آدم اين طور مي شود، مگر نه به نوك زبان آدم است اما يادش نمي آيد..!

سرم را تكان دادم هر گز كسي اين را به من نگفته. او هنوز به من خيره شده، چشم هايش مشتاقانه باريك شده، مي پرسم «منظورت چه جوري آدمي است؟» : « يك كسي كه توي تلويزيون است؟» « مي گويد درست است» « يك كسي كه توي تلويزيون يك گروه آواز مي خواند، اسم گروه يادم نمي آيد. تو اصلا نمي داني منظورم كه هست؟» « نه متا سفم من تلويزيون نگاه نمي كنم» دختر اخم كرده و با جديِّت با من نگاه مي كند «اصلا نگاه نمي كني؟» سرم را در سكوت تكان مي دهم با سر اشاره مي كنم بازم با سر اشاره مي كنم دختر با عصبانيت «زياد پر حرف نيستي؟» ظاهرا روش تو اينست كه هر بار يك جمله بگويي . هميشه اينقدر ساكتي؟ سرخ مي شوم اولا من آدم ساكتي ام زياد حرف نمي زنم سعي مي كنم حرفهايم مختصر و مفيد باشد . دختر ادامه مي دهد : « به هر حال» مي خواهم بگويم خيلي شبيه آن خواننده اي . نمي دانم يك چيز در تو خيلي شبيه اوست. او آدم خيلي خوب به نظر مي رسد، همه اش همين درتمام اين مدت صورت من سرخ است. مي گويد: «ا گر مدل موهايت را تغيير ميدادي، خيلي بيشتر شبيه او مي شدي. بگذار يك كم  بلند شود، با ژل يك مقدار موهايت را بالا ببر. خيلي دوست دارم امتحانش كنم. در واقع حتما به تو ميايد، من آرايشگرم» با سر اشاره مي كنم. كافه تريا كاملا ساكت است. موسيقي متن هميشه در كار نيست، بجز ما دونفر هيچ كس حرف نمي زند. سرش را با يك دست تكيه مي دهد و با من نگاه جدي مي اندازد، مي گويد: «دوست نداري حرف بزني؟»  «حرف زدن با بقيه ناراحت كننده است؟» « يك بار ديگر با سر اشاره مي كنم. به جاي ساندويج گوشت، يك ساندويج مرباي توت فرنگي برمي دارد با ناباوري با من نگاه مي كند تو اين را بجاي من مي خوري؟ از ساندويج توت فرنگي بيشترازهر چيز ديگري بدم مي آيد. از وقتي كه بچّه بودم يك كلمه نمي گويم و شروع مي كنم به خوردن. تا آخرين ذره را مي خورم، از آن طرف ميز تماشايم مي كند مي گويد: «مي تواني به من لطف نمايي؟ «لطف» «مي شود تا وقتي به انتهاي سفر برسيم كنارت بنشينم؟ تنها كه نشستم راحت نيستم، هميشه حس مي كنم يك آدم عوضي مي آيد و خودش را بغل دستم مي اندازد. و من نمي توانم بخوابم. وقتي پياده بودم به من گفتند همه صندليها تك نفره اند، اما وقتي سوار كه شدم ديدم همه دو نفره اند، فقط نمي خواهم تا وقتي ميرسيم چهل نفر به من چشمك بزنند و تو آدم خوبي به نظر مي رسي. اشكالي كه ندارد؟» «عيبي ندارد» مي گويد: «متشكرم مثل آن ضرب المثل، در سفر يك همراه» با سر اشاره مي كنم با سر اشاره با سر اشاره  ظاهرا اين تنها كاري است كه از من بر مي آيد. مي گويد « در زندگي يك غمخوار»  براي اينكه مطمئن شود تكرار مي كند: « در سفر يك همراه، در زندگي يك غمخوار» اگر قلم و كاغذ داشت، تعجب نمي كردم كه آن را يادداشت كنم. «حالا واقعا معنيش چيست؟» «به زبان ساده» در موردش فكر مي كنم مدتي طول مي كشد. مي گويم: « فكر مي كنم يك برخوردهاي اتفاقي هستند كه ما را سر پا نگه مي دارد. «به زبان ساده» و به سبكي روي ميز تكيه مي دهد « فكر مي كنم در اين مورد حق داري  اينكه برخوردهاي اتفاقي موجب مي شوند ادامه بدهيم» به ساعتم نگاه مي كنم اگرچند اتوبوس حركت نمي كند تا بلند شويم مي پرسم: «راستي كجاييم؟» مي گويد: «اصلا نمي دانيم» گردنش را مي چرخاند و به اطراف نگاه مي اندازد و گوشواره هايش مثل دو ميوه رسيده ي بي ثبات  و آماده افتادن تكان تكان مي خورند « با توجه به زمان گمان مي كنم در يك محل استراحتگاه آزاد راه گفتم نامش چيست؟ » « دختر با عصبانيت مي گويد چه فرقي مي كند اسمش چه باشد؟» با اين چراغ مهتابي و صندلي پلاستيكي و قهوه مزخرف..........

ساندويج هاي توت فرنگي همه اينها بي معني است. ما از جايي مي آييم و به جايي ديگري مي رويم اين تنها چيزيست كه لازم است بدانيم؟» با سر اشاره مي كنم ...........

وقتي به اتوبوس برمي گرديم همه مسافرهاي ديگر سوار شده اند، فقط ما باعث تاخير شده ايم. راننده مرد جواني است با ظاهر جدي كه مرا به ياد پدر ومادر سخت گيرمان مي اندازد به ما دو نفر نگاه ملامت باري مي اندازد، اما چيزي نمي گويد و دختر به او لبخندي مي زند كه يعني متاسفيم دير كرديم درب اتوبوس فش فش كنان بسته مي شود. دختر چمدان كوچكش را به زحمت اين طرف مي كشد و كنار من مي نشيند اصلا چمداني نيست كه از يك مغازه ي ارزان خريده باشد.

آن را از او مي گيرم و در قفسه بالاي سرمان مي گذارم. از ظاهرش خيلي سنگين تر است. از من تشكر مي كند، بعد پيش صندلي اش را عقب مي برد و به خواب مي رود. اتوبوس انگار به شدت منتظر حركت بوده، به محض سوار شدن ما به راه مي افتد. كتابم را بيرون مي آورم و از جايي كه رهايش كرده بودم ادامه مي دهم. دختر به زودي به خواب عميقي فرو مي رود و سرش اين طرف و آن طرف تاب مي خورد، روي شانه ام مي افتد، عا قبت همان جا آرام مي گيرد. درست همان وقت اين فكر به ذهنم راه پيدا مي كند. -شايد فقط- شايد اين دختر همان خواهرمن باشد. سنش درست است. ظاهر غير عادي اش اصلا شبيه دختر توي عكس نيست به آن عكس نگاه كردم با سر اشاره كردم آره او گفت برادري همسن من دارد كه مدت هاست او را نديده است.  ممكن نيست آن برادر من با شم؟ حد اقل به عنوان يك نظريه؟ وقتي نفس مي كشيد مرا به ياد آن باران و توفان كه به ده مان باريده بود بجز مرگ انسان هاي بي گناه نمي اندازد. من مسافر تنهاي دريا هستم آسمان باراني پتوي خاكستري من ببين دريا وآسمان ببين مسافر ودريا در يا  وواقعيت چه ربطي دارد؟ « ديوانه ام من» دختر دوحلقه در انگشت هايش دارد، هيچ كدام از آن ها حلقه اي ازدواج و يا نامزد نيست از آن چيزهاي ارزاني است كه در بوتيك هاي دخترانه پيدا مي كنيد.

انگشتهايش بلند وباريك است مي خواهم آن دستها را لمس كنم، اما اين كار را نمي كنم او در خواب به بچه ي كوچكي شباهت دارد. گوش تيز كه مثل قارچ كوچكي از ميان تارهاي مويش بيرون زده، به طرز غريبي، كتابم را مي بندم مدتي اما خيلي زود! قبل از اين كه متوجه شوم، خودم هم بخواب مي روم قصه تمام...........

افسانه برگ و باد

برگ نگاهي به آسمان وسيع و بي‎كران آبي رنگ و بعد گل‎ها و گياهان زيبا و شاداب زير خود انداخت‎. قطره شبنمي كه بر روي برگ آرميده بود، تكاني به خود داد و باعث شد برگ درخشش و جلوه خاصي‎ پيدا كند.
    نسيم ملايمي وزيدن گرفت و برگ را به حركت در آورد. برگ در حالي كه تكان مي‎خورد، گوشه گوشه‎ باغ‎، گل‎ها، گياهان‎، درختان و حيوانات را مي‎ديد و از آن لذت مي‎برد. برگ با هر حركت باد، قسمت‎ جديدي را كشف مي‎كرد. برگ‎، تازه بالاي درختي كهنه و بسيار پير در ميان باغي انبوه روييده بود.
    برگ عاشق باد، خورشيد و باران بود. ولي از ميان آنان‎، رابطه‎اش با باد بهتر از همه بود و به آن عشق‎ مي‎ورزيد. باد به او آزادي و حركت مي‎داد. اگر باد نبود، برگ هرگز نمي‎توانست دنياي زير خود يا اطراف‎ خود را نظاره كند. باد مثل مادري مهربان او را تكان مي‎داد تا به خواب برود و بعد با وزش خود، او را از خواب بيدار مي‎كرد. باد به برگ حياتي تازه مي‎بخشيد و به او اميد مي‎داد. باد در لابه‎لاي شاخه‎ها و برگ‎ها مي‎وزيد و گاهي سوت مي‎كشيد و گاهي نجواكنان زيباترين آوازها را در گوش برگ مي‎خواند.
    در بسياري از روزها باد ماجراهاي سفرهاي طولاني و دور و دراز خود را براي برگ تعريف مي‎كرد و مي‎گفت‎: «من از روي تمام رودخانه‎ها عبور كرده‎ام و از درياها گذشته‎ام‎». وقتي باد اين را مي‎گفت برگ‎ مي‎توانست حتي رايحه آب و نمك دريا را حس كند و از تجربه آن حس خوشايند به خود مي‎لرزيد.
    باد مي‎گفت‎: «از روي مرتفع‎ترين كوه‎ها عبور كرده‎ام و حتي به در بهشت رسيده‎ام‎. جايي را ديده‎ام كه‎ در آن آسمان آبي به انتهاي خود مي‎رسد و پرندگان از آواز خواندن متوقف مي‎شوند. صداي زندگي را شنيده‎ام كه بسيار زيبا و گوشنواز است‎».
    برگ از فكر اينكه زندگي همان طور با او به صحبت درآيد كه با باد حرف زده بود، به خود لرزيد و هيجان زده از باد پرسيد: «زندگي چه زماني با من حرف خواهد زد؟»
    نسيم گرمي برگ را در بر گرفت و باد به آرامي به او گفت‎: «تو مي‎تواني صداي زندگي را در من بشنوي‎».
    از آن زمان به بعد هر وقت باد مي‎وزيد، چه به صورت نسيم يا طوفان‎، برگ سبز كوچك با خوشحالي‎ با باد احوالپرسي مي‎كرد و برايش دست تكان مي‎داد، درست به سان كودكي شاد كه براي عزيزش دست‎ تكان مي‎داد و ابراز شادماني مي‎كرد.
    برگ كوچك به زير گوش باد، زمزمه مي‎كرد: «هميشه دوستت خواهم داشت و از اينكه تو را مي‎بينم‎، خيلي شادم‎». درخت كه اين حرف را از دهان برگ شنيد، پوزخندي زد و به صدا در آمد: «خيلي‎ خوشحالم كه حالا احساس شادماني مي‎كني‎. تا جايي كه مي‎تواني از جواني و زيبايي‎ات لذت ببر، چون‎ به زودي پژمرده و قهوه‎اي رنگ مي‎شوي‎. پس از آنكه خشك شوي‎، باد مثل ذرات گرد و خاك تو را به‎ هوا مي‎برد و بعد مثل تكه‎اي آشغال رهايت مي‎كند. همين بادي كه امروز قلبت را مالامال از شادماني‎ مي‎كند».
    برگ از شنيدن آن سخنان خشكش زد. برخي از برگ‎ها در سكوت مطلق فرو رفتند. يكي دو برگ اشك‎ ريختند و از فرط غم و اندوه به خود لرزيدند.
    برگ كوچك فرياد زد: «نه‎، امكان ندارد!»
    درخت دوباره تكاني به خود داد و گفت‎: «ولي اين حقيقت است‎. برگ‎هاي خيلي زيادي را ديده‎ام كه‎ از درختان انبوه سقوط كرده‎اند و مچاله شده‎اند. زماني فرا مي‎رسيد كه به باد دشنام خواهي داد و از وزيدنش نفرت پيدا خواهي كرد. باد پير است و تو جوان هستي‎. مي‎تواني از باد بپرسي‎».
    درخت ساكت شد و ديگر چيزي نگفت‎. برگ كوچك هم سعي كرد ديگر به سخنان درخت فكر نكند. با وجود آنكه داستان زندگي‎، پيري و مرگ برگ‎ها را شنيده بود ولي با اين حال نمي‎توانست از آن نفرت‎ پيدا كند. بعد تصميمي گرفت‎. با صداي بلند رو به آسمان فرياد زد: «من هرگز از باد نفرت پيدا نخواهم‎ كرد. من هرگز تسليم ترس و اندوه نخواهم شد».
    با اين حال وقتي دوباره باد وزيدن گرفت برگ به او گفت‎: «آيا زماني كه من پير، خشك و پژمرده شوم‎، همانطور كه درخت مي‎گويد تو مرا نابود مي‎كني‎؟»
    باد لحظه‎اي سكوت كرد و بعد پاسخ داد: «عزيزم‎، من تو را نابود نخواهم كرد. البته همه چيزهاي دنيا روزي پير و خشك مي‎شوند و شادابي و طراوت خود را از دست مي‎دهند ولي اين ربطي به من ندارد».
    برگ كوچك به لرزه در آمده بود و باد فهميده بود كه ترس و وحشت وجود برگ را فرا گرفته‎. باد افزود: «به قولت وفادار باش و تسليم ترس و اندوه نشو. زماني كه مرگ تو فرا برسد من همراهت خواهم بود. البته مرگ تو، آغازي دوباره خواهد بود و با مرگ از بين نخواهي رفت‎».
    برگ كوچك از شنيدن سخنان دلگرم كننده و اميدبخش باد، جاني دوباره گرفت و گفت‎: «خوب‎ دوباره از سفرهايت براي من حرف بزن‎» و باد تا صبح زيرگوش برگ از سفرهايش سخن گفت‎.
    زمان گذشت‎. برگ كوچك رشد كرد، بزرگ شد و تغيير كرد. در ابتدا خيلي بزرگ و قوي بود. بعد وقتي‎ هوا رو به سردي گذاشت برگ تغييراتي را در رنگ خود تجربه كرد. ابتدا سايه زردرنگ و بعد قرمز و سپس طلايي به خود گرفت سپس كمي از طراوت و شادابي خود را از دست داد.
    باد به ديدنش آمد و زير گوشش زمزمه سر داد: «امروز از هميشه زيباتر شده‎اي‎. تصور نمي‎كنم برگي در جهان به زيبايي تو وجود داشته باشد».
    برگ كمي به خود لرزيد، در حالي كه به خوبي مي‎دانست كه بسياري از برگ‎ها تغيير رنگ داده‎اند ولي‎ از سخنان باد غرق در شادماني شد.
    درخت به صدا در آمد: «حالا زمان مرگت فرا رسيده و به همراه بسياري از ديگر برگ‎ها روي زمين‎ سقوط خواهي كرد. به زودي همگي تبديل به مشتي گرد و خاك خواهيد شد».
    همه برگ‎ها به وحشت افتادند و خم شدند حتي برخي از آن‎ها از فرط ترس و غم آنچنان به خود لرزيدند كه زودتر از موعد از درخت جدا شدند و روي زمين افتادند.
    ولي برگ قدرتمند خنديد و گفت‎: «اي درخت‎، تو نمي‎تواني با اين حرف‎ها، مرا به وحشت بيندازي و صدمه‎اي به من بزني‎. من خوشبختي و شادماني را به عنوان سرنوشت خود برگزيده‎ام‎. شايد برخي از برگ‎ها غمگين بودن را به عنوان سرنوشت خود پذيرفته باشند ولي اي درخت پير، وقتي من هم تو را ترك كنم‎، ديگر با چه كسي صحبت خواهي كرد و با تنهايي خود چه خواهي كرد؟»
    درخت پير از فرط عصبانيت و نااميدي به لرزه در آمد و نعره زد: «خواهي ديد. تو به فكر سرنوشت‎ غم‎انگيز خودت باش‎. به زودي تبديل به ذره‎اي گرد و خاك بي‎ارزش خواهي شد!»
    روزها از پي يكديگر سپري شدند و برگ ضعيف و ناتوان شد. احساس خستگي مي‎كرد. رنگ‎هاي‎ روشن و درخشاني كه به برگ جلوه زيبايي بخشيده بودند به تيرگي گراييدند و برگ فهميد كه به روزهاي‎ آخر عمرش نزديك شده است‎. با اين حال اصلاً ناراحت نبود چون حالا هر روز كه باد مي‎وزيد، زير گوشش از سفرهاي ماجراجويانه‎اي حرف مي‎زد كه قرار بود به زودي با يكديگر داشته باشند.
    حتي ديدن برگ كه قلبش مالامال از شادماني و اميد بود، در حالي كه ديگر برگ‎ها تن به سرنوشت‎ داده بودند و يكي يكي از درخت سقوط مي‎كردند درخت پير را خشمگين مي‎كرد. روزي صبر درخت‎ پير به پايان رسيد و وقتي باد شروع به وزيدن كرد به خود تكان محكمي داد و برگ از شاخه جدا شده و به‎ سوي زمين به حركت در آمد.
    درخت كه سقوط برگ را نظاره مي‎كرد، منتظر بود تا صداي كمك خواهي و فرياد او را بشنود، ولي در كمال تعجب صداي خنده‎هاي شادمان برگ به گوشش خورد. برگ با شادماني مي‎خنديد و در حالي كه با وزش باد، در هوا به رقص در آمده بود فرياد مي‎زد: «دارم پرواز مي‎كنم‎! دارم پرواز مي‎كنم‎!»
    درخت نعره زد: «نه‎، تو داري سقوط مي‎كني‎!»
    برگ شادمانه آوازي سر داد و گفت‎: «نه حالا مثل پرنده‎اي كوچك در حال پرواز و گشت و گذار هستم‎. نگاهم كن‎!» ناگهان برگ احساس كرد كه نيرويي او را به سمت آسمان مي‎كشد. باد به قولش عمل كرده‎ بود! باد زير گوشش گفت‎: «الان نمي‎توانم تو را همراه خود ببرم‎. بهتر است كمي روي زمين استراحت‎ كني‎، فقط اصلاً نترس‎، بر مي‎گردم و تو را با خود مي‎برم‎. منتظرم باش‎!»
    باد به آرامي برگ را روي زمين گذاشت‎. برگ در روي زمين مي‎توانست حركت ريشه‎هاي درخت را حس كند. درخت پير مي‎خنديد و مي‎گفت‎: «ديدي‎؟ حالا همان سرنوشتي انتظارت را مي‎كشد كه انتظار ديگر برگ‎ها را مي‎كشيد. همان طور كه گفتم به زودي تبديل به مشتي گرد و خاك بي‎ارزش خواهي شد».
    برگ باز هم از شنيدن سخنان دلسرد كننده درخت‎، تسليم ترس و غم نشد. بدون آنكه پاسخ درخت را بدهد، در سكوت و به آرامي روي زمين استراحت كرده بود و به آسمان بالاي سرش نگاه مي‎كرد. حالا از آنجا، منظره آسمان متفاوت به نظر مي‎رسيد. پس از مدتي برگ به خواب فرو رفت و مدت زيادي در خواب بود. ولي وقتي از خواب برخاست ناگهان خود را آزاد يافت‎. صداي باد را مي‎شنيد كه لابه‎لاي‎ درختان مي‎وزيد و آواز مي‎خواند. بعد احساس كرد كه از زمين بلند شده و بالا و بالاتر مي‎رود.
    باد زير گوشش نجوا كرد: «من به قولم وفا كردم‎. نگفتم كه جاي نگراني نيست و به موقع به سراغت‎ مي‎آيم‎؟ تو تبديل به خاك زمين شده‎اي و آن قدر سبك و نرم هستي كه مي‎توانم تو را همراه خود به همه‎ جا ببرم‎».
    و باد برگ خاك شده را از روي دشت‎هاي وسيع‎، از لابه‎لاي دسته پرندگان مهاجر، از روي كوه‎هاي‎ مرتفع‎، از داخل رودها و چشمه‎ها و بر فراز درياها و اقيانوس‎ها عبور داد. سرانجام باد آخرين بقاياي برگ‎ را داخل ابرها نشاند و برگ به همراه برف و باران دوباره به زمين بازگشت‎.
    با هر قطره‎اي از برف و باران كه بر روي زمين فرود مي‎آمد، بقاياي برگ نوري از اميد و شادماني را در خود احساس مي‎كرد، قطره‎اي از اميد و احساس عشقي نسبت به باد و زندگي‎.
    روزي در فصل بهار، باد كه از لابه‎لاي درختان عبور مي‎كرد، زير گوش برگ‎هاي جوان و تازه روييده‎ءے؛ ىىغغ‎ سرگذشت برگي را زمزمه كرد كه عاشق باد بود و هرگز اميد خود را از دست نداد.
    بعد آوازي سر داد و گفت‎: «عزيزان من‎، اين سرگذشت درس عبرتي براي همه برگ‎هاي جواني است‎ كه سرنوشت خود را در شادماني و اميد برگزيده‎اند. اگر به سخنان من گوش دهيد ماجراي سفرهايم را برايتان تعريف خواهم كرد و بعد در مي‎يابيد كه چگونه مي‎توانيد به آسمان راه يابيد. مرا باور كنيد و هرگز ترس و اندوه به خود راه ندهيد».
    حالا اگر مي‎خواهيد بدانيد كه كدام برگ‎ها به سخنان دلگرم كننده و اميدبخش باد گوش فرا دادند و كدام برگ‎ها به سخنان دلسرد كننده و اندوهبار درخت پير، كافي است در روزي طوفاني كنار درختي‎ بايستيد و برگ‎هاي آن را نظاره كنيد. برگ‎هايي كه با شادماني با آهنگ باد به رقص در مي‎آيند و برگ‎هايي‎ كه با لرزش درخت‎، با دنيايي از غم و اندوه روي زمين سقوط مي‎كنند!

 

فصل زرد

 

                 پاييز فصلي از فصل هاي سال است، يا همان فصل زرد وغم انگيز يا همان فصل مرگ!

                         شعري پاييز: آلاچيق چلچله.

برگزيده شعر چين:

                                     اندوه پاييز.

                                لولون شاعر چيني

چو نان كه سال هاي گذرند

موهايم به سپيدي مي گرايد

چو پاييز فرارسد

            درخشان بر هنه شوند

حيرت زده از برگ زرد مي پر سم:

مي خواهي چنين جوينده شوم

                          زيرينش انده

شهر سنگ، ليو پوشي

كوه ها ايستاده اند

گرد پايتخت باستاني

همچنان استوار وتغيير نا پذير

 امواج

بر ديوار هاي ويرانه مي كوبند

وبي اعتنا مي خروشند

             زمان ماه

مي درخشيد كنار رود

بر سر زمين شكوه

اكنون هنوز مي درخشد

بر مرده شب

بر شهر ويران

« آنگاه كه بهار سرود خود را سر مي دهد، مردگان زمستان بر مي خيزند،

كفن را دور مي اندازند وبه پيش مي تازند جبران خليل جبران»

پايزخشم آلود در آخرين شعله هاي بي نور وحرارت آذر سوخته خا كستر شده بود، تازه تازه زمستان با اشك هاي ريز وتند ابر پاره هاي دي ماه پيدا مي شد، ومن وبد بختي با هم به جهان مي آمديم.

پاييز در پنجه هاي خشك ولاغر ويخ  د ذه ي آخرين دقايق آذر ماه خفه مي شد، ونارنج هاي زرد مي رسيد، وجنگل هاي انبوه در توده هاي مترا كم مه گم مي شد، و من به دنيا مي آمدم......« احمد شاملو»