اجابت دعا

 

تصوير اصلي را ببينيد

 

 ادعونی استجب لکم« سورۀ مئومن آیه ۶۰ »

  دلا بسوز که سوز تو کار ها بکند

دعای نیم شبی دفعی صد بلا بکند

انسان یک موجود ضعیف ونا توان است، در مقابل غول طبیعت، که می خواهد وجود نا توان او« انسان»را درکام خود فرو برد،ضعیف در مقابل شیا طین قسم خورده از جن وانس که برای تباهی، او نقشه ها کشیده تا او رادر دنیا وآخرت به هلاکت برسانند، اما تنها انسان مئومن است که مسلح به سلاح قوی وپشتوانه ای محکم درمقابل دشمن است، آری یگانه سلاح او بعد از ایمان  به خدای متعال هما نا دعا ونیایش است که مئومن با چنگ انداختن به ریسمان مستحکم دعا، خودرا از طوفان سهم گین حوادث بیمه کرده وایمن می سازد،پیامبر اکرم(ص) می فر ماید: دعا سلاح مومن وستون ونور زمین وآسمان است. بنا براین دعا جزء نکات جدی وفطری ما است دعا در تمام اوراق زندگی ما نقش دارد و هیچ کس نمی تواند ادعا کند که من از دعا بی نیازم .دعا یعنی خواستن از خدا وند وابرازاحتیاج وپیوستن به معدن قدرت وعلم وغناء، دعا اظهار بندگی است وتواضع وفروتنی وسر فرودآوردن در برابر خالق وعالم مطلق وغنی بالذات،دعا معاشقۀ با معشوق. راز ونیاز با محبوب و گفت و گو از شوق وصال ویا نالۀ از فراق است،فر یاد از موانع راه ...

دعا تبلور عشق، تجسم محبت، وتموج عاطفۀ عاشق است.

دعا نورا نیت روان، پر تو ایمان وصفای جان عارف است.

دعا زمزمۀ دل، نغمۀ روح وقرآن صاعد است.

« وقال ربکم ادعونی استجب لکم ان الذین یستکبرون عن عبادتی سید خلون جهنم داخرین» سورۀمومن آیه ۶۰پروردگار تان گفته است، بخوانید مرا تا پاسخ تان دهم، بی گمان کسانی که از بندگی من سر کشی می نما یند به زودی با خواری داخل دوزخ خواهند شد، پس دعا به منزلۀ کلیدی است که در های ملکوت را به روی نجوا کننده باز می کند، دعا به معنی گدائی کردن زخارف از خدا نیست،دعا یارب گفتن است تا نفس داری وآن بی اجابت مجال است. انسان را از این موهیبت محروم نمی کند، خدا وند متعال از ناحیۀ خود به صورت متکلم وحده سخن گفته است واین دلیل کمال عنایت حضرت حق به بندگان خویش ودعای آنان است،وقتی ذاتی اقدس الهی بر اساس رحمت واسعۀ خویش ازیک سو ولطف وعنایت ویژه بر بندگان خود پیش نهاد می کند که بخوانید تا بپذیرم،از سوی دیگر اگر بنده ای خود تقصیر نمود باید خودرا ملامت نماید،که« گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟» لذا در روایت است: عاجزترین مردم کسی است که از دعا نا توان با شد، دعا نیاز بندگی است اما آز مندی نیست، بگذارید بندگان خدا شب های نخلستان علی(ع) وعرفۀ امام حسین(ع) در دامن جبل الرحمه حین وکنار کعبۀ سجاد را درک کنند ومعنی لذت را فهم نما یید،..

زروی کوکب از شب زند داری،نور می تابد      تو هم چون شمع، قدی راست کن مردانه در شبها

«دعا» یا « نیایش» که عرض نیاز به درگاه خداوند وفرا خوان اوست،در واقع باید« فرا خوان خویشتن به سوی خداوند» دانست،زیرا او «از رگ گردن» به ما نزدیک تراست، واین ماییم که از اودوریم، ما با فرا خواندن خویش به سوی کسی از ما به ما نزدیک تر است، می کوشیم تا « خود خویش تن » را که از یاد سرمدی دور شده است،به جان دل  فرا خوانیم،«او» «حضورمطلق» و«حاضر هماره» است این ماییم که به تناسب وبه مراتب سر گرمی ها وغفلت های مان، ازاو غایبیم وچه خویش سروده است فروغی بسطامی:

                    کی رفته ای زدل که تمنا کنم تورا    کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا

               غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور     پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا

خداوند، خود نیز در قرآن فرموده است« واذاسألک عبادی عنی فانی قریب اجبت دعوۀ الداعی اذادعان

(سورۀ بقره آیه 186 ) خداوند به پیامبر(ص) می گوید وچون بندگان در بارۀ من از تو پرسند، من نزدیکم، چون نیایش گر مرا بخواند، نیایش اورا پاسخ می دهم، پس،دعا و نیایش، برافکندن پرده های غیبت ماست، از حضور او،فرا خواندن خویشتن است برای سخن گفتن بااو، زاری به درگاه او،در خواست از او،پناه بردن به او،سر نهادن به دامان پر مهر او وامید بستن به رحمت گستردۀ او.«دعا» «ونیایش» یک رود باری است که ما،خود را در آن عریان می کنیم،تا جان را می شوییم واز پلشتی ها بیا لاییم، برای آن که از در بار نیایش به در یا بارهای رحمت الهی رابه جوییم،وسرانجام در اقیانوس تعالی او غوطه ورگردیم،بهترین الگو، ونخستین سر مشق،در این زمینه،« یعنی دعا» قرآن خواندن است قرآن مجموعه ای از انواع نیایش های گونا گون رادر فصیح ترین عبارات، در خود دارد که زیباترین دوست ترین نیایشها را گاه از زبان بند گان بر گزیده خویش وپیامبران وگاه از زبان یک انسان باایمان وگاه از ز بان یک انسان گناه کار وگا ه از زبان یک انسان در ما نده  ونیاز مند به ما می آموزد ما گناه کاران درراز ونیاز های خویش باخداوند بیش تربه کلما تی  نیاز داریم که آروزمندی ما را بازبا نی مئوثر وآتشین، بیان کند...

      قلم اون زبان نبود که سرعشق گوید باز     ورای  حد تقریر است،سرخ آ رزو مند «امیری  نهاوندی»

شرح این آرزو مندی، چه بهتر، از زبان پاک وآتش ناک انسانی تقریر شود که خودبرگیزدۀ خداست واز ژرفای دل با خدا آشناست ودر راز نیاز با خدا وند، دارای زبان آتشین و گویا است:

          غلام آن کلماتم که آتش افروز است      نه آب سرد زند در سخن بر آتش  تیز (حافظ)

کسی که به راستی خداوند را دوست دارد، بی تغافل اورا می پر ستد وبدون ذ ره ای این صراف، از دستور های خداوند اطاعت می کند . کدام یک از ما چنینیم؟ یکی از این الگو ها ی پر هیز کاری صبرو استقامت که باقلب آکنده از عشق وپاک دلی امام سجاد(ع) است که صحیفه سجادیه یکی از معروف ترین کتاب های دعا ونیایش می باشد. دعا خواندن در درگاه خداوند اظهار بندگی است دعا وسیله ساز است وگاهی خود وسیله است، یعنی همان طور که دارو وسیله شفاست، دعا خوا ندن هم وسیله شفاست. وبالجمله دعا برای امثال انیباء واوصیاء واولیاء ومضطربین وسیله است البته نه همیشه، یعنی همان طور که دارو بخورید، خوب می شوید دعا می خوانید وخوب می شود.دعا برای مردم عادی نیرو گرفتن است وپشتوانه اما به معنی رها کردن سایر وسایل نیست.همان طور که همه چیز وسیله است وپرده داراوست، همین طور هدایت وتوجه به خدا نیز از خداست وکتاب وقلم وسیله است «.... الله یهدی من یشاء» « وما خلقت الجن والانس الا یعبدون» قرآن سورۀ ذاریات آیه 56 ( من جن وانس را خلق نکردم مگربرای این که بندگی کنند) ودر خواست بندگی از بشر، نه به خاطر احتیاج خداوند است، بلکه برای افاضیۀ رحمت وظهور اسم « رحمن ورحیم» است پروردگار خواست ظاهر شود بشر وهمه چیز را خلق کرد تا شناخته گردد.....«کنت کنزاً مخفیاً فأ حببت آن اعرف فخلقت الخلق بکی اعرف» مصابیح الا نوار ج 2 ص 405 {من گنج پنهانی بودم، دوست داشتم که شناخته شوم پس انسان را خلق کردم تا شناخته گردم } از طرف دیگر، افاضۀ رحمت خداوند،به ظرفیت وگنجایش انسان، بستگی دارد، هر قدر بشر ظرفیت بیش تری داشته باشد، رحمت خدا را بیش تر می گیرد، اگر رحمت خدا را همانند آب فرض کنیم، انسان ها نیز هما نند ظروف هستند، یک ظرف است که تنها گنجایش یک لیتر آب را دارد وظرفی دیگر، چند ین تن آب را در خود جای می دهد تا برسد به دریا چه ودر اقیانوس که بی نهایت آب را در بر می گیرند. حال می گوییم بندگی خدا وند موجب گستر دگی روح انسان است، هر چه بندگی بیش تر شود، استعداد پذیرش رحمت پرور دگار بیش تر خواهد بود. پس از این، اگر بگوییم هدف از خلقت بشر برای افاضۀ رحمت است، به حق سخن گفته ایم،قرآن به این معنی اشاره کرده می فرماید:« ولا یزالون مختلفین الا من رحیم ربک ولذ لک خلقهم» سورۀ هود آیه 118و 119 « انسان ها همیشه در اختلاف هستند، مگر کسانی که مشمول رحمت پروردگارت شوند، وبرای همین افاضۀ رحمت، بشر را خلق کرده است»  « یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله والله هو الغنی الحمید» سورۀ فاطر آیه 15 < این مردم! شما نیاز مند به پروردگار هستید، وخدا وند بی نیاز وستوده است> پس دعا کردن ودعا خواندن برای طلب آمورزش ومغفرت باید موتواضعانه وطلب رحمت باشد.« خدا یا تو عزیزی، ومن ذلیلم، تو بزرگی ومن کوچک، تو قوی و توانا ومن ضعیف ونا توان، تو بی نیاز ومن نیاز مند، تو زنده ای ومن مرده، تو باقی هستی ومن فانی، تو غالی استی ومن مغلوب، تو پروردگاری ومن پرورده شده،» مفاتیح الجنان ص 628

در مقابل، اگر انسان از خدا در خواست نکرده، ودعا کننده نباشد وخود را موثر مستقل دانسته وحال استکبار وبی نیاز از خداوند، خواهد داشت، از همین جهت امام سجاد(ع) در دعای صحیفه سجادیه می فر ماید:« سمیت دعا ؤک عبادته، وترکه استکباراً وتوعدت علی ترکه داخول جهنم داخرین» ( دعا را عبادت خواند وترک آن را استکبار، وبرترک دعا وعده جهنم دادند) وحکمت آن نیز چنین گفته شده که اگر انسان از دعا روی بر گرداند،خود وهمه چیز را مئوثر دانسته وخدا را هیچ کاره واین عین کفر وشرک است « ویستجب الذین آمنو وعملو الصالحات ویزید هم من فضلیه»  « خدا وندآنان را که ایمان آوردند وکارهای شایسته کردند، اجابت کند واز فضل خود افزون شان دهد»  سورۀ شوری  آیه 26 چون خداوند به بند گانش از رگ گردن نزدیک تر است، چیزی بین او ودعای ایشان مانع نمی شود، وهم به خودشان وهم به خواسته های شان عنایت دارد، ایشان را به سوی خود می خواند، وبه دعا کردن وا می دارد، پس بندگان هم باید این دعوت الهی را اجابت کرده ومتوجه او شود وبه این صفات او ایمان آورده ویقین داشته باشند، که به ایشان نزدیک است ودعا های شان را به اجابت می رساند ودر خواندن او پیش قدم شوند.پس اصل در دعا این است که انسان بنده خدا شده وخدا را موثر بداند، نه این که اصل در دعااست که خداوند مطیع وفرمانبردارباشد اشتباه مان در همین که کردن را با دستور دادن یکی می دانیم،حال آن که دعا، بندگی ودستور دادن،آقای است واین دو حالت فاصلۀ بسیار زیادی دارند،زیرا کسی که دعا نمی کند واز خداوند در خواست نمی نماید، خودرا محتاج نمی بیند وخود یا دیگری را مئوثر می داند،واین ویژگی ها قدرتمندان نا حق وثروتمندان زالو صفت است که قرآن در بارۀ آنان می فرماید:

« ان الانسان لیطغی آن زاه التسغنی» سورۀ علق آیات 6و7 « دعا سپر مومن است وهر وقت دری را زیاد کوبیدی برایت باز می شود» حال دعا که حالت اهتسزاز وجنبش روح انسان به سوی عالم بالا وارتباط مجذوبانه وعاشقانۀ قلب با خداست، اشرف واعز حالات آدمی است وهدف ومقصد اصلی از تمام عبادات، تحصیل همام حالت است. چنان که فرموده است.« الد عا مخ العباده» دعا لب و مغز عبادت است.« مقصود از عبادت در این جا، دعاست وبرترین عبادت دعاست» ولذا حال دعا برای ارباب قلوب پیش از آن که «طلب» باشد،« مطلوب» است، وبه جای این که «مقدمه» باشد، « نتیجه» است و« غایت است» و« محصول است»! آن چه تو جه به آن لازم است این است که این همه شرف وشکوه جلا، از آن « حال دعا» است نه صرف لقلقه لسان وفقط لفظ به زبان که نه عاشق وشوری دردل پدید آورد ونه اهتسزاز در جان بیفکند.« واذا سالک عبادی عنی فانی قربیب اجیبت دعوته الداع اذا دعا فلیستجبوالی ولیئو منوابی لعلهم یر شدون»  ترجمه هنگامی که بندگان من از تو پیامبر(ص) در باره من سئوال کنند«بگو» من نزدیکم: دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا می خواند پاسخ می گویم، پس آنها باید دعوت مرا بپذیرند. به من ایمان بیاورند تاراه یا بند، وبه مقصد برسند، کسی از پیامبر(ص) پرسید: ایا خدای ما نزدیک است تا آهسته با او مناجات کنیم؟ یا درو است تا با صدای بلند، اورا بخوانیم؟ این آیه قرآن نازل شد وبه آنها پاسخ داد که خدابه بنده گانش نزدیک است: یکی از وسائل ارتباط بندگان با خدا مسئا لۀ دعا ونیایش است، چرا که دعا روح عبادتی قریب به خدا وراز ونیاز با اوست، نزدیک تر از آن چه تصور کنید، نزدیک تر ازشما به خود تان، ونزدیک تر از شریان گردن هایتان چنان که در جای دیگر می خوانیم: ونحن اقرب الیه من حبل الورید سوره ق ایه 16 « عبدلله بن سنان» می گوید از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود:« زیاد دعا کنید زیرا دعا کلید بخشش خداوند ووسیلۀ رسیدن به هر حاجت است، نعمت ها ورحمت هائی نزد پروردگار است که جز با دعا نمی توان به آن رسید:وبدان که هر در را که بکوبی عاقبت گشوده خواهد شد. اصول کافی ج 2 ص 268 آری به ما نزدیک است، چگونه ممکن است از ما دور باشد در حالی که میان ما وقلب ما جای اوست!( وا علمو ان الله یحول بین المر وقلبه) سورۀ انفال آیه 24 پس دعا کردن با قلب شکسته رسیدن به پیش گاه خداوند متعالی ونجات از هر بلا ها، وبه تعبیر یکی از روان شنا سان معروف: « فقدان نیایش در میان ملتی برابر با سقوط آن ملت است!» اجتماعی که احتیاج به نیایش را در خود شان شکسته است معمولاً از فساد وزوال مصون نخواهد ماند........ نیایش نباید در وقتی خاص انجام داد در همه حال با توجه بود، تا اثر عمیق خود را در انسان از دست ند هد « نیایش» نوشته طبیب وروان شناس مشهور« الکیس کارل » از همه گذشته « دعا » یک نوع عبادت وخضوع وبندگی است، وانسان به وسیلۀ دعا توجه تازه ای به ذات خداوند پیدا می کند، وهمان طور که همۀ عبادت اثر تر بیتی دارد دعا هم دارای چنین اثری خواهد بود....... واین که می گویند: « دعا یک نوع فضولی در کار خداست! وخدا هر چه مصلحت با شد انجام می دهد» تو جه ندارد که مواهب الهی بر حسب استعداد ها ولیاقت ها تقسیم می شود، هر قدر استعداد و شا یستگی بیشتر با شد سهم بیش تری از آن مواهب نصیب انسان می گردد.

دانشمندان می گوید: « وقتی که ما نیایش می کنیم خودرا به قوۀ پا یان نا پذیری که تمام کا ئنات را به هم پیوسته است متصل ومربوط می سازیم آئین زندگی ص 156» ونیز می گوید:« امروز جدید ترین علم یعنی روانپزشکی همان چیز های را تعلیم می دهد که پیامبران تعلیم می دا دند، چرا؟ به علت این که پزشکان روان در مان در یافته اند که دعا ونماز وداشتن یک ایمان محکم به دین، نگرانی وتشویش وهیجان وترس را که موجب نیم بستری از نارا حتی های ما است بر طرف می سازد» آئین زندگی ص 152 ولی این در خواست از دعا نباید تنها از زبان انسان صادر شود، بلکه از تمام وجود او بر خیزد، وزبان در این قسمت نماینده وتر جمان تمام ذ رات وجود انسان واعضا و جوارح او باشد. قلب و روح از طریق دعا پیوند نزدیک با خدا پیدا کند، وهما نند قطره ای که به اقیانوس بی پایان بی پیوند د، اتصال معنوی با آن مبدء بزرگ قدرت بی یابد،دعا همانند دارو شفا بخشی در مان بیماری قلب وروح هر انسان می باشد، اگر به دنبال دارو می رویم وشفا از آن می طلبیم به خاطر آن است که او ان اثر را به دارو بخشیده واین نوع دیگری از دعا است که در احادیث اشاره شده است.....

دعا یک نوع خود آگاهی وبیداری دل واندیشه، وپیوند با طنی با مبدء همه نیکی ها وخوبی ها ست لذا در سخنان حضرت علی(ع) می خوانیم:« لا یقبل الله عزو جل دعاء قلب لاه کا» خدا دعای غافل دلان را مستجاب نمی کند.اگر ما در دعا ونیایش هایی که در قرآن مجید برای انسانها تعلیم شده است با دقت کامل بیندشیم وآن قسمت از دعا ها ونیایش هارا که در « نهج البلاغه» و« صحیفۀ سجادیه» ودیگرمنابع حدیثی آمده است مورد تحلیل وتحقیق های همه جانیبه قرار بدهیم، با کمال وضوح خواهیم دید که هیچ وسیله ای ما نند دعا توانایی تحقق بخشیدن به تقا ضا ها انواع رشد وکمال را ندارد،با توجه به منابع زیاد دعا از اساسی ترین عوامل رشد معرفتی انسانی به وا قعیات پشت پردۀ طبیعت است،طبیعتی که نظام بسته نمای خود، اکثر بت افراد را در زندان تاریک جهل گرفتار ساخته است،در هر دعایی که یک انسان آگاه بی نماید ارتباط تازه ای با کمال ومیدء کمال احساس می کند.

ای مقیمان درست را عالمی در هر دمی    رهروان کوی عشقست هر دمی در عالمی (خوا جوی کرمانی)اگر کسی معنای دعا ونیایش را واقعاً بفهمد، همین جهان هستی در عین حال که معبدی بزرگ، دانشگاهی است که عالی ترین دروس در بارۀ « انسان آن چنان که هست» و« انسان آن چنان باید و شاید» که هست برای وی تعلیم می دهد.نخستین سا زندگی دعا در یک انسان آگاهی به وجود می آورد، اینست که وی را به نیاز قرار گرفتن در جاذبۀ کمال، آگاه می سا زد وآگاهی او را در جاذبۀ مزبور قرار می دهد،در یافت نقض ونیاز برای یک انسان آگاه از منبع جوشان اشتیاق به کمال دردرون مبدء حرکت است که ادامۀ آن را تا ورود به منطقۀ کمال تئا مین می نماید.اگر دعا ونیایش حکمتی جز این نداشت که انسان را در موضوع فوق طبیعت وجریانات قانونی آن قرار می دهد وسلطه ونظارۀ دائمی خداوندی را در بارۀ هستی واین که خدا در هر لحظه می تواند جریان هستی را دریک نظام باز در مورد دگرگونی به وسیله ارواح شیفتۀ بار گاه خود قرار بد هد،برای ضرورت در حیات انسانی کافی بود.آری اگر دعا ونیایش جز این نتیجه ای نداشت، کافی بود که سر نوشت یک انسان را در همۀ سالیان عمر تغییر داده وحیات اورا با اشراف وگسترش من در هستی به جریان بیندازد! سا زندگی دعا ونیایش در بارۀ ابعاد گو نا گون انسان بسیار متعدد ومتنوع است که متأ سفانه مورد توجه کافی قرار نمی گیرد، الهی ای آن که تمام هستی پر توی از تجلی لطف وکرم ورحمت وعنایت توست. الهی، ای آن که پناه مضطری، وچارۀ بی چاره ای، وتوان نا توانی، وقوت ضعیفی، وقدرت مسکین ومستکین، الهی از عشقت مستم، با هستی تو هستم، بی نور کرامتت پستم، در تمام روز گار خویش جز عشق تو طرفی نیستم، الهی این تشنۀ عشق را از چشمۀ فیضت سیراب کن، الهی این گرسنۀ محبت را از سفرۀ بزمت سیر کن. الهی، این افتادۀ مسکین را از آلو دگی نجات ده،الهی، این اسیر هوا را آزاد کن. من تنها وتنها،با کمک تو ودعا می توانم این راه دشوار زندگی ام را بی پیمایم، آن چه از تو امید دارم این است که لطف ورحمتت را در این راه از من گوشه نشین دریغ مدار، کرمت را بدرقۀ راهم نما ومسافر این سفر را از نظر عنایت مینداز،خدا وندا، مرغ اندیشه، از پرواز در حریم جلال وجبروتت نا توان است، وهمان عقل از درک وصفی از اوصاف واسمی از اسمائت عاجز وپرشکسته مارا در این سیارۀ تاریک، نوری جز نور تو نیست، ای راهنمایی مو جودات، مارا به راهت هدایت کن از غم هجرت، دلم را بدرد آر وآفتاب وصالت را بر شب تاریک قلبم بتابان، آئینه جانم را به عشق جلا ده، سر تا پایم را به روشنی کمال بیارای، درون قلبم را از غم ما سوا برهان،بر دل شکسته ام رحم آور، یادت را در جانم جاوید کن وپروانۀ وجودم را ای شمع بزم هستی در شعلۀ عشقت بسوزان شب هجرم را به روز وصال رسان، ساز دلم را با زخمۀ عشقت به نوا آر، وشراب لطف ومحبتت را در کامم ریز، وشاهد کرامتت را هم آغوش قلبم کن، آن چه دلم می خواهد این است که جان نا قابل در پیش گاهت افشانم، اوقاتم را غرق شور وعشق کن وتا هستم تو فیقت را از من دریغ مدار........ آمین ........ای خدای مهربان......

 

تقدیم به وزیران:  

ای وز یر                                     

درد پا مر بنده ات را ساخت بی حال ،ای وزیر

گوش مالم داد وز غم کرد پا مال، ای وزیر

پیکرم از بهر مشق این طبیبان شد چو آن

لوح سیمین کز برای مشق اطفال، ای وزیر

بس که از انژ کسیون خستند، جانم روز وشب

ساق ورانم شد مشک هم چو غربال، ای وزیر

نه به تن جان، نه به رگ خون نه به سر مانده هوش

نه به کیسه زر،نه اندر مخزنم مال، ای وزیر

گشته بیت المال ویران، مال تارج ستم

در کف این مردم بر دار وبر مال، ای وزیر

پیش هر دکتر چنان خاضع شوم از هول بیم

کو بود چون مرشد ومن کوچک ابدال، ای وزیر

می گریزم از غم گردون دون بر اوج چرخ

باز می بینم که آمد غم زدنبال، ای وزیر

شکر الله، خر ندارم ورنه با این پای لنگ

هر که می دیدی مرا پنداشت دجال، ای وزیر

گرگ بودم میش گشتم، شیر بودم بز شدم

در فتادم مختصر زان یال وکو پال، ای وزیر

خود چه باشد گر از آن پانصد که هر مه می بری

عشر آن بربنده ات فر مای ارسال، ای وزیر

من علیل وگرسنه،تو صاحب دخل ورسوم

تو به هر مه می بری کان زر وگنج گهر

من نبینم، روی زر از سال تا سال ای وزیر

راستی بر گو تو تنها جلد وچست و چابکی؟

یا وزیران جملگی رندند در مال، ای وزیر؟

ذات پاکت را به استثنا سرودم مد حتی

زانکه ممتازی بر اقران فرشمال، ای وزیر

سر دئیی گر در سخن بینی مر معذور دار

زان که با شد مسکنم در پشت یخچال ای وزیر

« شعری از میر زا محمد صادق خان امیری» ( ملقب به ادیب المما لک فرا هانی)

« منبع ضممیه  اطلاعات پنچ شنبه 12 دی 1287 با کمی ویرا یش»

 

 

 گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما     گفت آن که یافت می نشود آنم آروزست

      چون قلم اندر نوشتن می شتافت     چون به عشق آمد قلم بر خود شگافت

                                                                              مولوی

سخن درباب عرفان، وتصوف

عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت. بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبت هاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند. نبا بر این از عرفان تعریف خاصی باید ارا ۀ داد.

1_تعریف عرفان. یا تعربف خاص عرفان «عرفان» و «معرفت» هر دو مصدر« عرف » به معنای شناختن آمده معرفت خود همان ادراک وامور بسیط وامور جزئی وجودی است. در متون اسلامی، معرفت ومشتقاد آن بشتر در مبانی اعتقادی ودینی در مورد حق وصفات واسماء وافعال او به کار رفته واز طریق سیروسلوک باطنی، کمال نفس را غایت معنوی وسر انجام وصول به حق را سر لو حه حیات معقول خویش قرار می دهد؛وبرخی گفتار معصوما ن (ع) را که « من عرف نفسه فقد عرف ربه» بر این معنا تفسیر می کنند. کلمه عرفان ومعرفت وعارف در متون اسلامی، پیش از کلمه تصوف وصوفی استعمال شده اند واز واژه های اصیل اسلا می به شمار می روند که در متون اسلا می چه در قرآن وچه در احادیث وروایت معصومان (ع) وکلمات قصار اولیا بسیار دیده می شود البته این دو واژه در ابتدا ودر مبانی نظری تفاوت چندانی با یکدیگر نداشته اند ودر کتب متقد مان عرفان وتصوف هر دو طریقه ای روحانی گفته  شده است، عرفان ومعرفت در معنی صفات واسماء وافعال الهی است، زیرا شناخت حقیقت اسماء وصفات حق تعالی برای بشر میسور نیست هما ن گونه که پیامبر(ص) فرموده « ما عرفنا حق معرفتک وما عبد ناک حق عباد تک» یعنی آن گونه که شایسته معرفت توست تو را نشا ختم وآن گونه که شایسته عباد ت تو ست تو را عباد ت نکردم..

2_معرفت فرا موش کردن خلق وفرا موش کردن عرف وعادتی است که خلق بدان خو گرفته اند. فرا موش کردن بنده عبارت است از قطع رابطه قبل با هر خواسته ای جز حق تعالی.3_معرفت تطهیر کردن با طن است برای حق از هر چیزی جز حق به گونه ای که اثری از غیردرعارف به جز حق باقی نما ند. معرفت انگیزه ای است فطری واصیل ودرون ذات که هیچ انسانی در تعالی روح خود به مراتب عالی بی نیاز از آن نیست. این انگیزه درونی از وجود انسان وتحولات درونی او جدا نیست. تا آن جا که می توان گفت پویایی انسان در مسیر تکامل حیات او به میزان معرفت اوست عرفان حاکی از احساس شناختی درونی وقلبی وترجمانی از ماهیت معنوی انسان است،به گونه ای که به هیچ وجه انسان طالب کمال بی نیاز از آن نیست. با این وصف، در تعریف عرفان می توان گفت: عرفان استعلایی انسان است در قلمرو نفس برای استنباط اسرار آن؛ وبر همین اساس امام علی( ع) فرمود:« العارف من عرف نفسه» یعنی عارف کسی است که نفس خود را بشناسد. بنابر این، چون ارزش انسان در عرفان به خود شناسی و معرفت نفس بستگی دارد، عامل مشترک میان تمام ادیان آسمانی خود شناسی است وبه همین دلیل است که عرفان در ادیانی چون یهود ونصارا نیز وجود دارد. از این جهت عرفان در لغت به معنی شناختن ودانستن بعد از نا دانی وشناسایی وآگاهی ودرایت است. ودر اصطلاح به مفهوم معرفت خوای وعبادت عاشقانۀ وی ودر یافت شیوه های آنست. بی شبه مدار نقطۀ بینش عارفان عشق است. بدین سان اصالت از آن معشوق است وعاشق طفیل هستی عشق اوست.

 طفیل هستی عشقند آد می وپری      ارادتی بنما تا سعادتی ببری

وچون بین عاشق ومعشوق رازی است که دیگران نبا ید از آن مطلع شوند، معشوق خود به نگاهداری آن راز مشغول است وغیر رابه حریم مهر ورزی راه نمی دهد وصاحب غیرت. بدین معنی که هر گاه سر(راز) غمش را در دهان عام ببیند، برمبنای غیرت خویش زبان همه خاصا ن را می برد. وبدین سان غیرت معشوق دردو جسه نشان داده می شود. یکی این که معشوق نمی خواهد که عاشقش به دیگری تو جه کند. دو این که توجه دیگری را به عاشق خویش نمی پسندد. وگفته اند که اولین مرحله در عشق ورزی تحقق عاشق ومعشوق است، یعنی ممتاز گشتن معشوق از عاشق،در این جایگاه کار عاشق نیاز وشیوۀ معشوق ناز است. وفرق این دو بسیار.

 میان عاشق ومعشوق فرق بسیار است    چه یار ناز نماید شما نیاز کنید

مرحلۀ پیش رفته تر ازآن مکانی که عاشق ومعشوق ازهم بازشناخته نمی شود وآن را اتحاد عاشق ومعشوق نا میده اند.واین بدان محتاج وآن بدین مشتاق.

سایۀ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد   ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

به این دلیل ودیگردلایل واژه هایی از قبیل عشق، معشوق، عاشق، دلبر،خط، خال، زلف،......وعارض در متون عرفانی راه یافته اند،وعارفان بدین دلیل که هر زلفی به چهره ای پیوند دارد وزلف نشانۀ کفر وچهره نشانۀ ایمان است بر این با وراستاده اند که هر کفری به ایمان منتهی می شود. با این تفاوت که راه کفر هم چون زلف راهی دراز، پر پیچ و خم و سیاه و تاریک است.عارفان بر این عقیده اند که پی مود ن راه حق به ترک صفات زشت بشری صورت پذیر است وخود بینی وخود نگری وخود پرستی وخود خواهی از موانع وصول است. وخود سالک حجا ب بین وی وحق شده اند.

میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست    توخود حجاب خودی حافظ ازمیان بر خیز

عارفان نزدیک ترین واژه ای را که برای حالت بی خودی بر گزیده اند هما نا مستی است وآن چه که مو جبات این مستی را می سازد به می تعبیر کرده اند،وبدین دلیل می و متعلقات آن از قبیل پیاله، ساقی، ساغر، شراب، ... وصبوحی در اشعار عرفانی بس آمدی بالا یافته است. می وعشق هر یک پیوند تنگا تنگ یافته اند. ومستی را عشق آفرین وعشق را مستی بخش تصور کرده اند.

ساقیا باده گل رنگ بیا ر

داروی درد دل تنگ بیار

روز بزمت نه روز رزمت

خنجر جنگ ببر چنگ بیار

              مولوی

ساقیا بر خیز ودر ده جام را

خا ک بر سر کن غم ایام را

ساغری می بر کفم نه تازه تر

بر کشم این دلق ازرق فام را

صبر کن حافظ به سختی روز شب

عاقیت روزی بیابی کام را

                  حافظ

 عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزۀ درد می به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم خود نمای

تا کی از پندار می باید درید

توبۀ زهاد می باید شکست

 وقت آن آمد که دستی برزنم

چند خواهم بودن آخر پای بست

سا قیا درده شرابی دل گشا ی

هین که دل بر خاست غم در سر نوشت

تو به گردان دور تا ما سرد وار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از بر کشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهانن بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

           عطار نیشابوری

زلف آشفته وخوی کرده چندان لب و مست

پیرهن چاک ومنزل خوان وصراحی در دست

عاشقی را که چنین باده شب گیر دهند

کافر عاشق بود گر نشود باده پرست

خندۀ جام می وزلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبۀ حافظ بشکست

                                حافظ

            دلم با عشق آن بت کار دارد      که او با عاشقان پی کار دارد

        به دست عاشق بازی در فتادم     که او عاشق چو من بسیار دار

         دل من عاشق است و شاید       که از من یار دل بیزار دارد

را معشوق جز عاشق ست از آنست     که او اینیۀ زنگار دارد

     یکی باغست این پر گل ولی کن      همه پیر ا، من او خار دارد

     نبیند هر گز آن کس خواب راروی      که عشق اورا شبی بیدار دارد

 نه هموار است راه عشق آن کس       که جان عشق را هموار دارد

      غم جانان خرد او جان فرو شد      کسی کوره بدین بازار دارد

                                                       سنای غزنوی

     ما عاشق روی آن نگاریم     زان خسته وزار ودل فگاریم

     همواره به بند او اسیریم     یوسته به دام او شکاریم

 او د لبر خوب خوب خوبست     ما عاشق زار زار زاریم

 ترسم که جهان خراب گردد     از دیده سرشک از آن نباریم

       ز فتنۀ زلف مشکبارش     در زیر هزار گونه باریم

  از غمزۀ چشم پر خمارش      گویی که همیشه در خماریم

      آخر نگویی ای نگار من      کاندر هوس تو، بر چه کاریم

کر دست تو نیست بر سرما     ما خود سر این جهان نداریم

   مارا به جفای خود میازار      کار زردۀ جور روز گار

چون توبه جمال بی مثالی     ما به تو به دل بذل نداریم

   خاک قد مت اگر بیا بیم      در دیده به جای سرمه داریم

مارا به جهان مباد شادی      گر ما غم تو به غم شماریم

                                               سنایی غزنوی

عشق از نظر صوفیه تنها وسیله ای است که بدان سیر به مراتب بالا تر وجود حاصل می شود، وبه همین جهت عشق درعرفان نقطۀ عطف ومبنای اصلی معرفت است. وتا سالک عاشق نشود، یعنی آن عاشق دل سوخته ای که همه چیز در راه معشوق باخته است، در این راه قدم نتوان گذاشت. باید دید که مسا له عشق از چه زمان در میان صوفیا مطرح شده است؟ تصوف در آغاز با رضایت همراه بود، وجز کوششی رنج آور به منظور تزکیۀ نفس چیزی را با خود شان نداشتند، صوفیان نخستین از گناه شدیداً اجتناب می کردند واین امر از خوفی بود که از خدا در دل داشتند، از دنیا روی گردان بودند، از آن روی که منبع پا یا ن نا پذیر وسوسه های شیطانی اند، وهمین انگیزه سبب شد که خوف از خدا به تدریج مغلوب عشق گردد،عشق در میان صوفیه جز آن عشقی است که میان دو انسان حاصل می شود.گرچه عرفانی چون عطار، مولوی، جامی، اعتقاد دارند که عشق مجازی پلی است برای رسیدن به عشق عرفانی وبه قول عطار معشوق مجازی بهانه یی بیش نیست. تصوف عاشقانه، خدا پرستی به سا ئقه ای عشق و محبت است صوفیه که معتقد بودند «کمال دین در کمالیت محبت است» رابطۀخالق صاحب کمال جلال وجمال مطلق را با مخلق، هم چون پیوند عشق میان عاشق ومعشوق می بینند وباور دارند که « هیچ آفریده ای نیست که در وی آتش عشق خدا نباشد» وبنا براین، عشق همه کس را فرض راه است. پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمده، وهمین عقیده است که معرکئه آراء مورد اعتراض شدید ظاهر بی نان ومتشرعه وفقها ن واقع شده وبر سرآن، ماجراها رفته است چرا صوفیه رابطۀ حق با خلق را عاشقانه دانسته اند؟ بی گمان بدین علت که به اقضای حاجت درونی انسان، ممکن نبوده است برقراری رابطه که با مبدا وجود جمال مطلق است رابط ای عاشقانه نبینند وبه همین دلیل، این رابط به گمان شان مستقیم است. بدین معنی که خدا وانسان را با هم می پیوندد،وپیوند عاشقانه میان عاشق ومعشوق درعرفان مولوی تنها چیزی که در برابر هر تلاشی برای تجزیه و تحلیل مقاومت می کند سخنان وجد آمیز او در با رۀ عشق است.

  هر چه گویم عشق از شرح و بیان    چون به عشق آیم خجل با شم از آن

      گرچه تغییر زبان روشنگر ست    لیک عشق بی زبان زان خوشتر ست

                                                                        مولوی

با وجود آن که تجربه ای عشق توصیف نا پذیر است، مولوی از این که نوعی فلسفه ای عشق را در اختیار خامان بگذارد،روی گردان نیست. عشق مولوی از این جهت که تجربه است حاصل هیچ نظریه ای نیست، واز این نظر که امری است به غایت شخصی نمی توان آن را به نقد در آورد.عشق به منزلۀ نیرویی کیهانی وتئاثیر شامل آن بر طبیعت، عشق به منزلۀ حرکت به سوی زیبایی که با خیر وحقیقت یکی دانسته شده ومظهر کمال ومثال اعلاست وعشق میل ذاتی فرد به جاودانگی، این جماعت بزرگ ترین دلیل درک این مسا له را کشف ودیدار می دانند، وبه استناد سخن که از حضرت علی (ع) نقل می کنند که « لا اعبد رباً عم اراه» دیداررا اصل عشق می شماردند ومعتقد ند که چون حجاب از اسرار بر خاست وجمال معشوق دیده شد دیگر نیازی به این دلیل وبرهان نیست وتنها وسیلۀ معرفت وتبیین راز آفرینش را شوق وعشق می دانند این جماعت معتقدند که عالم باطن وذوق است انسان را به حقیقت رهبری می کند، وبه عین الیقین می رساند، ونه عالم ظاهر، صوفی از آن جهت که موجب خود بینی وپندار وهمی می شود، انسان را چون یخ فرده می کند، وبه علس معتقد است که عشق به آدمی گرمی می بخشد وسوز آن وجود عاشق را می گدازد وغلبۀ ارادۀ معشوق، عاشق را از تمایلات وهوا های نفسانی منصرف می کند، تا آن جا که ارادۀ عشق محو اراده معشوق شود، وباالاخره در معشوق فانی می گردد وعین معشوق می شود، این معرفتی است که جماعت صوفیا وعارفان اراده می کنند،..

          فسردی هم چو یخ اززهد کردن     بسوز آخر چو آتش گاه گاهی

                                                                   دیوان عطار

           زازهد پختگی جستن حرامست      که زاهد هم چو خشت پخته خامست

 زسوزی اشک،عاشق هم چو شمعست      ازآن در اشک وسوزخویش جمعست

                                                                         عطار  

اما معرفت دو قسم است، معرفت حق و معرفت حقیقت، معرفت حق شناختن حق تعالی است به آن چه از وحدانیت به آسماء وصفات خود در خلقت ظاهر کرد. لیکن معرفت حقیقت را راهی نیست چرا که دریافت موقف به احاطه ی علمی است وآن ممکن نیست، فرعون جاهل بود که موسی (ع) را از حقیقت ذات پرسید وموسی عارف بود که حق را به صفت ستود وبه جواب خلقت متعذر گردید،« عذر خواست» الحق لا یعرفه سواه ومن عرفه فبیه. پس به حقیقت هیچ شیئی نمی توان پی برد، چه رسد به حقیقت وجود. این بود که بزرگان اهل حقیقت تکلم در معرفت نکردند واز بیانش اعلام عجز نمودند.قلب که مرکز وجود آد می است، در ژرفای سرشت خویش،حامل حقایق الهی است، وآدمی را مستقماً به عالم روحانی متصل می سازد. شناختن قلب ورسیدن به ژرفای آن، همانا شناختن خداست، وآدمی به همان میزان که خدارا به درستی می شناسد، به او نزدیک تر می شود، ودر می یا بد که وجودش غیر از اوست، زیرا موجودی که قید نسبیت است، نمی تواند حق را بشناسد. برای شناختن خدا باید ازآن وضعیت وجودی که انسان را از او جدا می دارد باید فاصله گرفت، یا از محدویت های آن وضعیت فرا تر رفت.پس زبان عرفان ومعرفت با خدا  زبان عاشقانه است، صوفیه با استناد به آیه قرآن: « یاتی الله بقوم بجهنم و یحبونه» قرآن مائده آیه 54 ( خدا مردمی را بیا ورد که دوستشان بدارد ودوستش بدارند) معتقدند که عشق ابتدا کوششی از جانب حق بود وکشش انسان پاسخی است بدان، وطبیعاً بیان این جاذبه بی عشق وتجانس وسنخیت که پایه ای اصلی مسلک وحد ت وجود است می ان جا مد «چون در حقیقت عشق روح به خداوند، همان عشق خدا وند به روح است، زیرا خداوند چیزی را بسوی خود می کشد که جوهر آن چیز الهی باشد، پس می توان گفت گه خداوند عاشق خویش است» از دید گاه صوفی عاشقی که همه چیز برای او خدا بود، در همه چیز، با همه چیز، پیش از همه چیز، وبعد از همه چیز، همان یک چیز را می دید، تنها به زبان عشق میسر ومتصور بوده است وزبان عشق در این جا، بر حسب ضروت، هشیارانه یا بی خودانه، انتخاب شده وبه کار رفته است، نه از سرهوسبازی وصورت پرستی، بازگشت انسان به خدا وانتخاب چنین زبانی یعنی زبان محسوسات،« می، شراب، ساغر، زلف، پیاله.....» کاملاً طبیعی وحتی  اضطراری ونه اختیاری است، چنان که گوی گزنیشی است اجباری که از آن گزیر وگریزی نیست، زیرا چگونه ممکن است عشق به خدا را جز به زبان عشق مجازی باز گفت ومگری توان بی خویشتنی این عشق را با مستی ناشی باده نوشی برابر نکرد؟ معرفت گفتیم که هدف ثصوف سوق انسان از" صورت به معنی است" واین عینی، علم به اسما وصفات حق تعالی،عرفان طریقه واربابان کشف است. سالکان این طریق، به چشم درن ملکوت سماوات وارض را شهود می نمایند .به واسطه ای اتصال به ملکوت وبا طن حقایق، به حقایق این عالم واقف می شوند،هدف عرفان سوق دادن آدمی از عالم"صورت به عالم معنی" ودر نهایت وصال با حق است، در بحث از عرفان یک مشکل بزرگ وجود دارد وآن خود عرفان است که نیاز به تجربه وتحلیل عقلانی دارد، حال آن که سیروسلوک عارف ودستاورد حاصل ازآن فراتر از معقولات ومحسوسات است عارف برای دستیابی به کنه حقیقت مطلق حجاب ظواهر را می درد وبا وجود مطلق خلوت می کند به قول اقبال

       بوعلی اندر غبار ناقه گم     دست روی پرده ی محمل گرفت

این فرو تر رفت وتا گوهر رسید     آن به گردابی چو خس منزل گرفت

دنیای عارف با دنیای عادی تفاوت دارد. دنیای عارف دنیای نیست که مردان وزنان به هم دیگرعاشق می شوند، حس وحال عارف به سادگی قابل درک نیست، رابطه اش با محبوب از آن نوع نیست که فی المثل مردی عاشق فلان دختر می شود یا دختری رابطه اش را با مردی به هم می زند، یا فلان مردی عاشق زنی می شود معیارهای زیبائی را در چهره وقامتش می بیند وبه این ترتیب دلبسته شدن به او برای اکثر مردم قابل فهم است. یا وقتی مردی به صورت وسیرت زشت است وزنی از او روی  گردان می شود، موضوعی است که همه آن را درک می کنند ولی عاشق خدا با شیدای روح جهانی شدن کاملاً مقوله دیگری است. نبا بر این اصل قوانین وارزش هائی خاص خود دارد که با معیارها وتجربه های عادی معمول دنیای ما قابل ارز یابی نیستند. احساسات وحس وحالی است که سبب می شود تا من متناهی با نا متناهی پیوند یابد عقل وفرایند تعقل معمولی نمی توانند اعتبار وصحت سیروسلوک عرفانی را معلوم دارند یا آن را تئا کید کنند. از این روست که عقل متعارف، عارف را فردی خیال پرور وآرمانگرا ودارای ذهنی نا متعادل می داند. ولی باید توجه داشت که سیروسلوک عرفانی عملی الهی است ودر این فرایند عقل بشری، یعنی عقل دانی با عقل الهی یا عقل عالی پیوند می یابد، عرفان مبتنی است بر این تفکر که انسان می تواند به طور مستقیم یا از طریقی که موجب فردیتی، می شود با خدا خلوت گزیند، بنابراین عرفان عبارت است از تئا ثیر متقابل میان طرز عمل خود آگاهی خدا وما سوی،اهمیت از نظر عارف مبتنی بر یک رشته ارزش هائی است که باید گفت فرا عقلی یا (اگر نخواهیم اغراق کنیم) بیش از حد عقلی هستند. عارف واقعیت را بدین گونه می بیند ووصف می کند..

      جهان را در شن ریزه ئی می توتن دید    وفردوس را در گلی وحشی،

         بی کرانگی در کف دستت جای دارد    وابدیت در یک لحظه