یاران
ای ستار ه گان فروزان اسمان
ای کر مهای ریز شب تاب
سر خوش و گرسنه ام
چشما نم دیگر بر شرم اشک نمی فشاند.
ان سرشک دیگان ونر می دلم کجایند؟
سکوت شب مغزم را متلاشی کرده.
من تنها تشنئه تا ریکی با شم؟
ا هم غرق در تا ریکی است.
مر غزار نمناک شده.و از جنگل نسیم خنک و زیدن گرفته است.
کو یا زلفهایم را شانه می زند.
بی گمان من جنگلی ام با انبو هی از در ختان تار یک و فرو پو شیده از سیا هی شب.
ای زند گی به زو دی در چشما نت تا ریک شدم .
غمگینی ام را ببخش.
نسیم دورم را مثل حلقه گر فته است .
با من ملا یم می گو ید.
هنوز زند ای؟
برای چه؟
از این پس زند گی به چه ار زد؟
از کجا امده ای ورهسپا ری کجای ا خر؟
ا یا دیوانکی نست که در صنحه زند گی بما نی ؟...
ای یا ران ...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 18:32 توسط باقر فهيمي
|