ای ستار ه گان فروزان اسمان

ای کر مهای ریز شب تاب

سر خوش و گرسنه ام

چشما نم دیگر بر شرم اشک نمی فشاند.

ان سرشک دیگان ونر می دلم کجایند؟

سکوت شب مغزم را متلاشی کرده.

من تنها تشنئه تا ریکی با شم؟

ا هم غرق در تا ریکی است.

مر غزار نمناک شده.و از جنگل نسیم خنک و زیدن گرفته است.

کو یا زلفهایم را شانه می زند.

بی گمان من جنگلی ام با انبو هی از در ختان تار یک و فرو پو شیده از سیا هی شب.

ای زند گی به زو دی در چشما نت تا ریک شدم .

غمگینی ام را ببخش.

نسیم دورم را مثل حلقه گر فته است .

با من ملا یم می گو ید.

هنوز زند ای؟

برای چه؟

از این پس زند گی به چه ار زد؟

از کجا امده ای ورهسپا ری کجای ا خر؟

ا یا دیوانکی نست که در صنحه زند گی بما نی ؟...

ای یا ران ...