افسانه برگ و باد
برگ نگاهي به آسمان وسيع و بيكران آبي رنگ و بعد گلها و گياهان زيبا و شاداب زير خود انداخت. قطره شبنمي كه بر روي برگ آرميده بود، تكاني به خود داد و باعث شد برگ درخشش و جلوه خاصي پيدا كند.
نسيم ملايمي وزيدن گرفت و برگ را به حركت در آورد. برگ در حالي كه تكان ميخورد، گوشه گوشه باغ، گلها، گياهان، درختان و حيوانات را ميديد و از آن لذت ميبرد. برگ با هر حركت باد، قسمت جديدي را كشف ميكرد. برگ، تازه بالاي درختي كهنه و بسيار پير در ميان باغي انبوه روييده بود.
برگ عاشق باد، خورشيد و باران بود. ولي از ميان آنان، رابطهاش با باد بهتر از همه بود و به آن عشق ميورزيد. باد به او آزادي و حركت ميداد. اگر باد نبود، برگ هرگز نميتوانست دنياي زير خود يا اطراف خود را نظاره كند. باد مثل مادري مهربان او را تكان ميداد تا به خواب برود و بعد با وزش خود، او را از خواب بيدار ميكرد. باد به برگ حياتي تازه ميبخشيد و به او اميد ميداد. باد در لابهلاي شاخهها و برگها ميوزيد و گاهي سوت ميكشيد و گاهي نجواكنان زيباترين آوازها را در گوش برگ ميخواند.
در بسياري از روزها باد ماجراهاي سفرهاي طولاني و دور و دراز خود را براي برگ تعريف ميكرد و ميگفت: «من از روي تمام رودخانهها عبور كردهام و از درياها گذشتهام». وقتي باد اين را ميگفت برگ ميتوانست حتي رايحه آب و نمك دريا را حس كند و از تجربه آن حس خوشايند به خود ميلرزيد.
باد ميگفت: «از روي مرتفعترين كوهها عبور كردهام و حتي به در بهشت رسيدهام. جايي را ديدهام كه در آن آسمان آبي به انتهاي خود ميرسد و پرندگان از آواز خواندن متوقف ميشوند. صداي زندگي را شنيدهام كه بسيار زيبا و گوشنواز است».
برگ از فكر اينكه زندگي همان طور با او به صحبت درآيد كه با باد حرف زده بود، به خود لرزيد و هيجان زده از باد پرسيد: «زندگي چه زماني با من حرف خواهد زد؟»
نسيم گرمي برگ را در بر گرفت و باد به آرامي به او گفت: «تو ميتواني صداي زندگي را در من بشنوي».
از آن زمان به بعد هر وقت باد ميوزيد، چه به صورت نسيم يا طوفان، برگ سبز كوچك با خوشحالي با باد احوالپرسي ميكرد و برايش دست تكان ميداد، درست به سان كودكي شاد كه براي عزيزش دست تكان ميداد و ابراز شادماني ميكرد.
برگ كوچك به زير گوش باد، زمزمه ميكرد: «هميشه دوستت خواهم داشت و از اينكه تو را ميبينم، خيلي شادم». درخت كه اين حرف را از دهان برگ شنيد، پوزخندي زد و به صدا در آمد: «خيلي خوشحالم كه حالا احساس شادماني ميكني. تا جايي كه ميتواني از جواني و زيباييات لذت ببر، چون به زودي پژمرده و قهوهاي رنگ ميشوي. پس از آنكه خشك شوي، باد مثل ذرات گرد و خاك تو را به هوا ميبرد و بعد مثل تكهاي آشغال رهايت ميكند. همين بادي كه امروز قلبت را مالامال از شادماني ميكند».
برگ از شنيدن آن سخنان خشكش زد. برخي از برگها در سكوت مطلق فرو رفتند. يكي دو برگ اشك ريختند و از فرط غم و اندوه به خود لرزيدند.
برگ كوچك فرياد زد: «نه، امكان ندارد!»
درخت دوباره تكاني به خود داد و گفت: «ولي اين حقيقت است. برگهاي خيلي زيادي را ديدهام كه از درختان انبوه سقوط كردهاند و مچاله شدهاند. زماني فرا ميرسيد كه به باد دشنام خواهي داد و از وزيدنش نفرت پيدا خواهي كرد. باد پير است و تو جوان هستي. ميتواني از باد بپرسي».
درخت ساكت شد و ديگر چيزي نگفت. برگ كوچك هم سعي كرد ديگر به سخنان درخت فكر نكند. با وجود آنكه داستان زندگي، پيري و مرگ برگها را شنيده بود ولي با اين حال نميتوانست از آن نفرت پيدا كند. بعد تصميمي گرفت. با صداي بلند رو به آسمان فرياد زد: «من هرگز از باد نفرت پيدا نخواهم كرد. من هرگز تسليم ترس و اندوه نخواهم شد».
با اين حال وقتي دوباره باد وزيدن گرفت برگ به او گفت: «آيا زماني كه من پير، خشك و پژمرده شوم، همانطور كه درخت ميگويد تو مرا نابود ميكني؟»
باد لحظهاي سكوت كرد و بعد پاسخ داد: «عزيزم، من تو را نابود نخواهم كرد. البته همه چيزهاي دنيا روزي پير و خشك ميشوند و شادابي و طراوت خود را از دست ميدهند ولي اين ربطي به من ندارد».
برگ كوچك به لرزه در آمده بود و باد فهميده بود كه ترس و وحشت وجود برگ را فرا گرفته. باد افزود: «به قولت وفادار باش و تسليم ترس و اندوه نشو. زماني كه مرگ تو فرا برسد من همراهت خواهم بود. البته مرگ تو، آغازي دوباره خواهد بود و با مرگ از بين نخواهي رفت».
برگ كوچك از شنيدن سخنان دلگرم كننده و اميدبخش باد، جاني دوباره گرفت و گفت: «خوب دوباره از سفرهايت براي من حرف بزن» و باد تا صبح زيرگوش برگ از سفرهايش سخن گفت.
زمان گذشت. برگ كوچك رشد كرد، بزرگ شد و تغيير كرد. در ابتدا خيلي بزرگ و قوي بود. بعد وقتي هوا رو به سردي گذاشت برگ تغييراتي را در رنگ خود تجربه كرد. ابتدا سايه زردرنگ و بعد قرمز و سپس طلايي به خود گرفت سپس كمي از طراوت و شادابي خود را از دست داد.
باد به ديدنش آمد و زير گوشش زمزمه سر داد: «امروز از هميشه زيباتر شدهاي. تصور نميكنم برگي در جهان به زيبايي تو وجود داشته باشد».
برگ كمي به خود لرزيد، در حالي كه به خوبي ميدانست كه بسياري از برگها تغيير رنگ دادهاند ولي از سخنان باد غرق در شادماني شد.
درخت به صدا در آمد: «حالا زمان مرگت فرا رسيده و به همراه بسياري از ديگر برگها روي زمين سقوط خواهي كرد. به زودي همگي تبديل به مشتي گرد و خاك خواهيد شد».
همه برگها به وحشت افتادند و خم شدند حتي برخي از آنها از فرط ترس و غم آنچنان به خود لرزيدند كه زودتر از موعد از درخت جدا شدند و روي زمين افتادند.
ولي برگ قدرتمند خنديد و گفت: «اي درخت، تو نميتواني با اين حرفها، مرا به وحشت بيندازي و صدمهاي به من بزني. من خوشبختي و شادماني را به عنوان سرنوشت خود برگزيدهام. شايد برخي از برگها غمگين بودن را به عنوان سرنوشت خود پذيرفته باشند ولي اي درخت پير، وقتي من هم تو را ترك كنم، ديگر با چه كسي صحبت خواهي كرد و با تنهايي خود چه خواهي كرد؟»
درخت پير از فرط عصبانيت و نااميدي به لرزه در آمد و نعره زد: «خواهي ديد. تو به فكر سرنوشت غمانگيز خودت باش. به زودي تبديل به ذرهاي گرد و خاك بيارزش خواهي شد!»
روزها از پي يكديگر سپري شدند و برگ ضعيف و ناتوان شد. احساس خستگي ميكرد. رنگهاي روشن و درخشاني كه به برگ جلوه زيبايي بخشيده بودند به تيرگي گراييدند و برگ فهميد كه به روزهاي آخر عمرش نزديك شده است. با اين حال اصلاً ناراحت نبود چون حالا هر روز كه باد ميوزيد، زير گوشش از سفرهاي ماجراجويانهاي حرف ميزد كه قرار بود به زودي با يكديگر داشته باشند.
حتي ديدن برگ كه قلبش مالامال از شادماني و اميد بود، در حالي كه ديگر برگها تن به سرنوشت داده بودند و يكي يكي از درخت سقوط ميكردند درخت پير را خشمگين ميكرد. روزي صبر درخت پير به پايان رسيد و وقتي باد شروع به وزيدن كرد به خود تكان محكمي داد و برگ از شاخه جدا شده و به سوي زمين به حركت در آمد.
درخت كه سقوط برگ را نظاره ميكرد، منتظر بود تا صداي كمك خواهي و فرياد او را بشنود، ولي در كمال تعجب صداي خندههاي شادمان برگ به گوشش خورد. برگ با شادماني ميخنديد و در حالي كه با وزش باد، در هوا به رقص در آمده بود فرياد ميزد: «دارم پرواز ميكنم! دارم پرواز ميكنم!»
درخت نعره زد: «نه، تو داري سقوط ميكني!»
برگ شادمانه آوازي سر داد و گفت: «نه حالا مثل پرندهاي كوچك در حال پرواز و گشت و گذار هستم. نگاهم كن!» ناگهان برگ احساس كرد كه نيرويي او را به سمت آسمان ميكشد. باد به قولش عمل كرده بود! باد زير گوشش گفت: «الان نميتوانم تو را همراه خود ببرم. بهتر است كمي روي زمين استراحت كني، فقط اصلاً نترس، بر ميگردم و تو را با خود ميبرم. منتظرم باش!»
باد به آرامي برگ را روي زمين گذاشت. برگ در روي زمين ميتوانست حركت ريشههاي درخت را حس كند. درخت پير ميخنديد و ميگفت: «ديدي؟ حالا همان سرنوشتي انتظارت را ميكشد كه انتظار ديگر برگها را ميكشيد. همان طور كه گفتم به زودي تبديل به مشتي گرد و خاك بيارزش خواهي شد».
برگ باز هم از شنيدن سخنان دلسرد كننده درخت، تسليم ترس و غم نشد. بدون آنكه پاسخ درخت را بدهد، در سكوت و به آرامي روي زمين استراحت كرده بود و به آسمان بالاي سرش نگاه ميكرد. حالا از آنجا، منظره آسمان متفاوت به نظر ميرسيد. پس از مدتي برگ به خواب فرو رفت و مدت زيادي در خواب بود. ولي وقتي از خواب برخاست ناگهان خود را آزاد يافت. صداي باد را ميشنيد كه لابهلاي درختان ميوزيد و آواز ميخواند. بعد احساس كرد كه از زمين بلند شده و بالا و بالاتر ميرود.
باد زير گوشش نجوا كرد: «من به قولم وفا كردم. نگفتم كه جاي نگراني نيست و به موقع به سراغت ميآيم؟ تو تبديل به خاك زمين شدهاي و آن قدر سبك و نرم هستي كه ميتوانم تو را همراه خود به همه جا ببرم».
و باد برگ خاك شده را از روي دشتهاي وسيع، از لابهلاي دسته پرندگان مهاجر، از روي كوههاي مرتفع، از داخل رودها و چشمهها و بر فراز درياها و اقيانوسها عبور داد. سرانجام باد آخرين بقاياي برگ را داخل ابرها نشاند و برگ به همراه برف و باران دوباره به زمين بازگشت.
با هر قطرهاي از برف و باران كه بر روي زمين فرود ميآمد، بقاياي برگ نوري از اميد و شادماني را در خود احساس ميكرد، قطرهاي از اميد و احساس عشقي نسبت به باد و زندگي.
روزي در فصل بهار، باد كه از لابهلاي درختان عبور ميكرد، زير گوش برگهاي جوان و تازه روييدهءے؛ ىىغغ سرگذشت برگي را زمزمه كرد كه عاشق باد بود و هرگز اميد خود را از دست نداد.
بعد آوازي سر داد و گفت: «عزيزان من، اين سرگذشت درس عبرتي براي همه برگهاي جواني است كه سرنوشت خود را در شادماني و اميد برگزيدهاند. اگر به سخنان من گوش دهيد ماجراي سفرهايم را برايتان تعريف خواهم كرد و بعد در مييابيد كه چگونه ميتوانيد به آسمان راه يابيد. مرا باور كنيد و هرگز ترس و اندوه به خود راه ندهيد».
حالا اگر ميخواهيد بدانيد كه كدام برگها به سخنان دلگرم كننده و اميدبخش باد گوش فرا دادند و كدام برگها به سخنان دلسرد كننده و اندوهبار درخت پير، كافي است در روزي طوفاني كنار درختي بايستيد و برگهاي آن را نظاره كنيد. برگهايي كه با شادماني با آهنگ باد به رقص در ميآيند و برگهايي كه با لرزش درخت، با دنيايي از غم و اندوه روي زمين سقوط ميكنند!
نسيم ملايمي وزيدن گرفت و برگ را به حركت در آورد. برگ در حالي كه تكان ميخورد، گوشه گوشه باغ، گلها، گياهان، درختان و حيوانات را ميديد و از آن لذت ميبرد. برگ با هر حركت باد، قسمت جديدي را كشف ميكرد. برگ، تازه بالاي درختي كهنه و بسيار پير در ميان باغي انبوه روييده بود.
برگ عاشق باد، خورشيد و باران بود. ولي از ميان آنان، رابطهاش با باد بهتر از همه بود و به آن عشق ميورزيد. باد به او آزادي و حركت ميداد. اگر باد نبود، برگ هرگز نميتوانست دنياي زير خود يا اطراف خود را نظاره كند. باد مثل مادري مهربان او را تكان ميداد تا به خواب برود و بعد با وزش خود، او را از خواب بيدار ميكرد. باد به برگ حياتي تازه ميبخشيد و به او اميد ميداد. باد در لابهلاي شاخهها و برگها ميوزيد و گاهي سوت ميكشيد و گاهي نجواكنان زيباترين آوازها را در گوش برگ ميخواند.
در بسياري از روزها باد ماجراهاي سفرهاي طولاني و دور و دراز خود را براي برگ تعريف ميكرد و ميگفت: «من از روي تمام رودخانهها عبور كردهام و از درياها گذشتهام». وقتي باد اين را ميگفت برگ ميتوانست حتي رايحه آب و نمك دريا را حس كند و از تجربه آن حس خوشايند به خود ميلرزيد.
باد ميگفت: «از روي مرتفعترين كوهها عبور كردهام و حتي به در بهشت رسيدهام. جايي را ديدهام كه در آن آسمان آبي به انتهاي خود ميرسد و پرندگان از آواز خواندن متوقف ميشوند. صداي زندگي را شنيدهام كه بسيار زيبا و گوشنواز است».
برگ از فكر اينكه زندگي همان طور با او به صحبت درآيد كه با باد حرف زده بود، به خود لرزيد و هيجان زده از باد پرسيد: «زندگي چه زماني با من حرف خواهد زد؟»
نسيم گرمي برگ را در بر گرفت و باد به آرامي به او گفت: «تو ميتواني صداي زندگي را در من بشنوي».
از آن زمان به بعد هر وقت باد ميوزيد، چه به صورت نسيم يا طوفان، برگ سبز كوچك با خوشحالي با باد احوالپرسي ميكرد و برايش دست تكان ميداد، درست به سان كودكي شاد كه براي عزيزش دست تكان ميداد و ابراز شادماني ميكرد.
برگ كوچك به زير گوش باد، زمزمه ميكرد: «هميشه دوستت خواهم داشت و از اينكه تو را ميبينم، خيلي شادم». درخت كه اين حرف را از دهان برگ شنيد، پوزخندي زد و به صدا در آمد: «خيلي خوشحالم كه حالا احساس شادماني ميكني. تا جايي كه ميتواني از جواني و زيباييات لذت ببر، چون به زودي پژمرده و قهوهاي رنگ ميشوي. پس از آنكه خشك شوي، باد مثل ذرات گرد و خاك تو را به هوا ميبرد و بعد مثل تكهاي آشغال رهايت ميكند. همين بادي كه امروز قلبت را مالامال از شادماني ميكند».
برگ از شنيدن آن سخنان خشكش زد. برخي از برگها در سكوت مطلق فرو رفتند. يكي دو برگ اشك ريختند و از فرط غم و اندوه به خود لرزيدند.
برگ كوچك فرياد زد: «نه، امكان ندارد!»
درخت دوباره تكاني به خود داد و گفت: «ولي اين حقيقت است. برگهاي خيلي زيادي را ديدهام كه از درختان انبوه سقوط كردهاند و مچاله شدهاند. زماني فرا ميرسيد كه به باد دشنام خواهي داد و از وزيدنش نفرت پيدا خواهي كرد. باد پير است و تو جوان هستي. ميتواني از باد بپرسي».
درخت ساكت شد و ديگر چيزي نگفت. برگ كوچك هم سعي كرد ديگر به سخنان درخت فكر نكند. با وجود آنكه داستان زندگي، پيري و مرگ برگها را شنيده بود ولي با اين حال نميتوانست از آن نفرت پيدا كند. بعد تصميمي گرفت. با صداي بلند رو به آسمان فرياد زد: «من هرگز از باد نفرت پيدا نخواهم كرد. من هرگز تسليم ترس و اندوه نخواهم شد».
با اين حال وقتي دوباره باد وزيدن گرفت برگ به او گفت: «آيا زماني كه من پير، خشك و پژمرده شوم، همانطور كه درخت ميگويد تو مرا نابود ميكني؟»
باد لحظهاي سكوت كرد و بعد پاسخ داد: «عزيزم، من تو را نابود نخواهم كرد. البته همه چيزهاي دنيا روزي پير و خشك ميشوند و شادابي و طراوت خود را از دست ميدهند ولي اين ربطي به من ندارد».
برگ كوچك به لرزه در آمده بود و باد فهميده بود كه ترس و وحشت وجود برگ را فرا گرفته. باد افزود: «به قولت وفادار باش و تسليم ترس و اندوه نشو. زماني كه مرگ تو فرا برسد من همراهت خواهم بود. البته مرگ تو، آغازي دوباره خواهد بود و با مرگ از بين نخواهي رفت».
برگ كوچك از شنيدن سخنان دلگرم كننده و اميدبخش باد، جاني دوباره گرفت و گفت: «خوب دوباره از سفرهايت براي من حرف بزن» و باد تا صبح زيرگوش برگ از سفرهايش سخن گفت.
زمان گذشت. برگ كوچك رشد كرد، بزرگ شد و تغيير كرد. در ابتدا خيلي بزرگ و قوي بود. بعد وقتي هوا رو به سردي گذاشت برگ تغييراتي را در رنگ خود تجربه كرد. ابتدا سايه زردرنگ و بعد قرمز و سپس طلايي به خود گرفت سپس كمي از طراوت و شادابي خود را از دست داد.
باد به ديدنش آمد و زير گوشش زمزمه سر داد: «امروز از هميشه زيباتر شدهاي. تصور نميكنم برگي در جهان به زيبايي تو وجود داشته باشد».
برگ كمي به خود لرزيد، در حالي كه به خوبي ميدانست كه بسياري از برگها تغيير رنگ دادهاند ولي از سخنان باد غرق در شادماني شد.
درخت به صدا در آمد: «حالا زمان مرگت فرا رسيده و به همراه بسياري از ديگر برگها روي زمين سقوط خواهي كرد. به زودي همگي تبديل به مشتي گرد و خاك خواهيد شد».
همه برگها به وحشت افتادند و خم شدند حتي برخي از آنها از فرط ترس و غم آنچنان به خود لرزيدند كه زودتر از موعد از درخت جدا شدند و روي زمين افتادند.
ولي برگ قدرتمند خنديد و گفت: «اي درخت، تو نميتواني با اين حرفها، مرا به وحشت بيندازي و صدمهاي به من بزني. من خوشبختي و شادماني را به عنوان سرنوشت خود برگزيدهام. شايد برخي از برگها غمگين بودن را به عنوان سرنوشت خود پذيرفته باشند ولي اي درخت پير، وقتي من هم تو را ترك كنم، ديگر با چه كسي صحبت خواهي كرد و با تنهايي خود چه خواهي كرد؟»
درخت پير از فرط عصبانيت و نااميدي به لرزه در آمد و نعره زد: «خواهي ديد. تو به فكر سرنوشت غمانگيز خودت باش. به زودي تبديل به ذرهاي گرد و خاك بيارزش خواهي شد!»
روزها از پي يكديگر سپري شدند و برگ ضعيف و ناتوان شد. احساس خستگي ميكرد. رنگهاي روشن و درخشاني كه به برگ جلوه زيبايي بخشيده بودند به تيرگي گراييدند و برگ فهميد كه به روزهاي آخر عمرش نزديك شده است. با اين حال اصلاً ناراحت نبود چون حالا هر روز كه باد ميوزيد، زير گوشش از سفرهاي ماجراجويانهاي حرف ميزد كه قرار بود به زودي با يكديگر داشته باشند.
حتي ديدن برگ كه قلبش مالامال از شادماني و اميد بود، در حالي كه ديگر برگها تن به سرنوشت داده بودند و يكي يكي از درخت سقوط ميكردند درخت پير را خشمگين ميكرد. روزي صبر درخت پير به پايان رسيد و وقتي باد شروع به وزيدن كرد به خود تكان محكمي داد و برگ از شاخه جدا شده و به سوي زمين به حركت در آمد.
درخت كه سقوط برگ را نظاره ميكرد، منتظر بود تا صداي كمك خواهي و فرياد او را بشنود، ولي در كمال تعجب صداي خندههاي شادمان برگ به گوشش خورد. برگ با شادماني ميخنديد و در حالي كه با وزش باد، در هوا به رقص در آمده بود فرياد ميزد: «دارم پرواز ميكنم! دارم پرواز ميكنم!»
درخت نعره زد: «نه، تو داري سقوط ميكني!»
برگ شادمانه آوازي سر داد و گفت: «نه حالا مثل پرندهاي كوچك در حال پرواز و گشت و گذار هستم. نگاهم كن!» ناگهان برگ احساس كرد كه نيرويي او را به سمت آسمان ميكشد. باد به قولش عمل كرده بود! باد زير گوشش گفت: «الان نميتوانم تو را همراه خود ببرم. بهتر است كمي روي زمين استراحت كني، فقط اصلاً نترس، بر ميگردم و تو را با خود ميبرم. منتظرم باش!»
باد به آرامي برگ را روي زمين گذاشت. برگ در روي زمين ميتوانست حركت ريشههاي درخت را حس كند. درخت پير ميخنديد و ميگفت: «ديدي؟ حالا همان سرنوشتي انتظارت را ميكشد كه انتظار ديگر برگها را ميكشيد. همان طور كه گفتم به زودي تبديل به مشتي گرد و خاك بيارزش خواهي شد».
برگ باز هم از شنيدن سخنان دلسرد كننده درخت، تسليم ترس و غم نشد. بدون آنكه پاسخ درخت را بدهد، در سكوت و به آرامي روي زمين استراحت كرده بود و به آسمان بالاي سرش نگاه ميكرد. حالا از آنجا، منظره آسمان متفاوت به نظر ميرسيد. پس از مدتي برگ به خواب فرو رفت و مدت زيادي در خواب بود. ولي وقتي از خواب برخاست ناگهان خود را آزاد يافت. صداي باد را ميشنيد كه لابهلاي درختان ميوزيد و آواز ميخواند. بعد احساس كرد كه از زمين بلند شده و بالا و بالاتر ميرود.
باد زير گوشش نجوا كرد: «من به قولم وفا كردم. نگفتم كه جاي نگراني نيست و به موقع به سراغت ميآيم؟ تو تبديل به خاك زمين شدهاي و آن قدر سبك و نرم هستي كه ميتوانم تو را همراه خود به همه جا ببرم».
و باد برگ خاك شده را از روي دشتهاي وسيع، از لابهلاي دسته پرندگان مهاجر، از روي كوههاي مرتفع، از داخل رودها و چشمهها و بر فراز درياها و اقيانوسها عبور داد. سرانجام باد آخرين بقاياي برگ را داخل ابرها نشاند و برگ به همراه برف و باران دوباره به زمين بازگشت.
با هر قطرهاي از برف و باران كه بر روي زمين فرود ميآمد، بقاياي برگ نوري از اميد و شادماني را در خود احساس ميكرد، قطرهاي از اميد و احساس عشقي نسبت به باد و زندگي.
روزي در فصل بهار، باد كه از لابهلاي درختان عبور ميكرد، زير گوش برگهاي جوان و تازه روييدهءے؛ ىىغغ سرگذشت برگي را زمزمه كرد كه عاشق باد بود و هرگز اميد خود را از دست نداد.
بعد آوازي سر داد و گفت: «عزيزان من، اين سرگذشت درس عبرتي براي همه برگهاي جواني است كه سرنوشت خود را در شادماني و اميد برگزيدهاند. اگر به سخنان من گوش دهيد ماجراي سفرهايم را برايتان تعريف خواهم كرد و بعد در مييابيد كه چگونه ميتوانيد به آسمان راه يابيد. مرا باور كنيد و هرگز ترس و اندوه به خود راه ندهيد».
حالا اگر ميخواهيد بدانيد كه كدام برگها به سخنان دلگرم كننده و اميدبخش باد گوش فرا دادند و كدام برگها به سخنان دلسرد كننده و اندوهبار درخت پير، كافي است در روزي طوفاني كنار درختي بايستيد و برگهاي آن را نظاره كنيد. برگهايي كه با شادماني با آهنگ باد به رقص در ميآيند و برگهايي كه با لرزش درخت، با دنيايي از غم و اندوه روي زمين سقوط ميكنند!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:30 توسط باقر فهيمي
|