برگ نگاهي به آسمان وسيع و بي‎كران آبي رنگ و بعد گل‎ها و گياهان زيبا و شاداب زير خود انداخت‎. قطره شبنمي كه بر روي برگ آرميده بود، تكاني به خود داد و باعث شد برگ درخشش و جلوه خاصي‎ پيدا كند.
    نسيم ملايمي وزيدن گرفت و برگ را به حركت در آورد. برگ در حالي كه تكان مي‎خورد، گوشه گوشه‎ باغ‎، گل‎ها، گياهان‎، درختان و حيوانات را مي‎ديد و از آن لذت مي‎برد. برگ با هر حركت باد، قسمت‎ جديدي را كشف مي‎كرد. برگ‎، تازه بالاي درختي كهنه و بسيار پير در ميان باغي انبوه روييده بود.
    برگ عاشق باد، خورشيد و باران بود. ولي از ميان آنان‎، رابطه‎اش با باد بهتر از همه بود و به آن عشق‎ مي‎ورزيد. باد به او آزادي و حركت مي‎داد. اگر باد نبود، برگ هرگز نمي‎توانست دنياي زير خود يا اطراف‎ خود را نظاره كند. باد مثل مادري مهربان او را تكان مي‎داد تا به خواب برود و بعد با وزش خود، او را از خواب بيدار مي‎كرد. باد به برگ حياتي تازه مي‎بخشيد و به او اميد مي‎داد. باد در لابه‎لاي شاخه‎ها و برگ‎ها مي‎وزيد و گاهي سوت مي‎كشيد و گاهي نجواكنان زيباترين آوازها را در گوش برگ مي‎خواند.
    در بسياري از روزها باد ماجراهاي سفرهاي طولاني و دور و دراز خود را براي برگ تعريف مي‎كرد و مي‎گفت‎: «من از روي تمام رودخانه‎ها عبور كرده‎ام و از درياها گذشته‎ام‎». وقتي باد اين را مي‎گفت برگ‎ مي‎توانست حتي رايحه آب و نمك دريا را حس كند و از تجربه آن حس خوشايند به خود مي‎لرزيد.
    باد مي‎گفت‎: «از روي مرتفع‎ترين كوه‎ها عبور كرده‎ام و حتي به در بهشت رسيده‎ام‎. جايي را ديده‎ام كه‎ در آن آسمان آبي به انتهاي خود مي‎رسد و پرندگان از آواز خواندن متوقف مي‎شوند. صداي زندگي را شنيده‎ام كه بسيار زيبا و گوشنواز است‎».
    برگ از فكر اينكه زندگي همان طور با او به صحبت درآيد كه با باد حرف زده بود، به خود لرزيد و هيجان زده از باد پرسيد: «زندگي چه زماني با من حرف خواهد زد؟»
    نسيم گرمي برگ را در بر گرفت و باد به آرامي به او گفت‎: «تو مي‎تواني صداي زندگي را در من بشنوي‎».
    از آن زمان به بعد هر وقت باد مي‎وزيد، چه به صورت نسيم يا طوفان‎، برگ سبز كوچك با خوشحالي‎ با باد احوالپرسي مي‎كرد و برايش دست تكان مي‎داد، درست به سان كودكي شاد كه براي عزيزش دست‎ تكان مي‎داد و ابراز شادماني مي‎كرد.
    برگ كوچك به زير گوش باد، زمزمه مي‎كرد: «هميشه دوستت خواهم داشت و از اينكه تو را مي‎بينم‎، خيلي شادم‎». درخت كه اين حرف را از دهان برگ شنيد، پوزخندي زد و به صدا در آمد: «خيلي‎ خوشحالم كه حالا احساس شادماني مي‎كني‎. تا جايي كه مي‎تواني از جواني و زيبايي‎ات لذت ببر، چون‎ به زودي پژمرده و قهوه‎اي رنگ مي‎شوي‎. پس از آنكه خشك شوي‎، باد مثل ذرات گرد و خاك تو را به‎ هوا مي‎برد و بعد مثل تكه‎اي آشغال رهايت مي‎كند. همين بادي كه امروز قلبت را مالامال از شادماني‎ مي‎كند».
    برگ از شنيدن آن سخنان خشكش زد. برخي از برگ‎ها در سكوت مطلق فرو رفتند. يكي دو برگ اشك‎ ريختند و از فرط غم و اندوه به خود لرزيدند.
    برگ كوچك فرياد زد: «نه‎، امكان ندارد!»
    درخت دوباره تكاني به خود داد و گفت‎: «ولي اين حقيقت است‎. برگ‎هاي خيلي زيادي را ديده‎ام كه‎ از درختان انبوه سقوط كرده‎اند و مچاله شده‎اند. زماني فرا مي‎رسيد كه به باد دشنام خواهي داد و از وزيدنش نفرت پيدا خواهي كرد. باد پير است و تو جوان هستي‎. مي‎تواني از باد بپرسي‎».
    درخت ساكت شد و ديگر چيزي نگفت‎. برگ كوچك هم سعي كرد ديگر به سخنان درخت فكر نكند. با وجود آنكه داستان زندگي‎، پيري و مرگ برگ‎ها را شنيده بود ولي با اين حال نمي‎توانست از آن نفرت‎ پيدا كند. بعد تصميمي گرفت‎. با صداي بلند رو به آسمان فرياد زد: «من هرگز از باد نفرت پيدا نخواهم‎ كرد. من هرگز تسليم ترس و اندوه نخواهم شد».
    با اين حال وقتي دوباره باد وزيدن گرفت برگ به او گفت‎: «آيا زماني كه من پير، خشك و پژمرده شوم‎، همانطور كه درخت مي‎گويد تو مرا نابود مي‎كني‎؟»
    باد لحظه‎اي سكوت كرد و بعد پاسخ داد: «عزيزم‎، من تو را نابود نخواهم كرد. البته همه چيزهاي دنيا روزي پير و خشك مي‎شوند و شادابي و طراوت خود را از دست مي‎دهند ولي اين ربطي به من ندارد».
    برگ كوچك به لرزه در آمده بود و باد فهميده بود كه ترس و وحشت وجود برگ را فرا گرفته‎. باد افزود: «به قولت وفادار باش و تسليم ترس و اندوه نشو. زماني كه مرگ تو فرا برسد من همراهت خواهم بود. البته مرگ تو، آغازي دوباره خواهد بود و با مرگ از بين نخواهي رفت‎».
    برگ كوچك از شنيدن سخنان دلگرم كننده و اميدبخش باد، جاني دوباره گرفت و گفت‎: «خوب‎ دوباره از سفرهايت براي من حرف بزن‎» و باد تا صبح زيرگوش برگ از سفرهايش سخن گفت‎.
    زمان گذشت‎. برگ كوچك رشد كرد، بزرگ شد و تغيير كرد. در ابتدا خيلي بزرگ و قوي بود. بعد وقتي‎ هوا رو به سردي گذاشت برگ تغييراتي را در رنگ خود تجربه كرد. ابتدا سايه زردرنگ و بعد قرمز و سپس طلايي به خود گرفت سپس كمي از طراوت و شادابي خود را از دست داد.
    باد به ديدنش آمد و زير گوشش زمزمه سر داد: «امروز از هميشه زيباتر شده‎اي‎. تصور نمي‎كنم برگي در جهان به زيبايي تو وجود داشته باشد».
    برگ كمي به خود لرزيد، در حالي كه به خوبي مي‎دانست كه بسياري از برگ‎ها تغيير رنگ داده‎اند ولي‎ از سخنان باد غرق در شادماني شد.
    درخت به صدا در آمد: «حالا زمان مرگت فرا رسيده و به همراه بسياري از ديگر برگ‎ها روي زمين‎ سقوط خواهي كرد. به زودي همگي تبديل به مشتي گرد و خاك خواهيد شد».
    همه برگ‎ها به وحشت افتادند و خم شدند حتي برخي از آن‎ها از فرط ترس و غم آنچنان به خود لرزيدند كه زودتر از موعد از درخت جدا شدند و روي زمين افتادند.
    ولي برگ قدرتمند خنديد و گفت‎: «اي درخت‎، تو نمي‎تواني با اين حرف‎ها، مرا به وحشت بيندازي و صدمه‎اي به من بزني‎. من خوشبختي و شادماني را به عنوان سرنوشت خود برگزيده‎ام‎. شايد برخي از برگ‎ها غمگين بودن را به عنوان سرنوشت خود پذيرفته باشند ولي اي درخت پير، وقتي من هم تو را ترك كنم‎، ديگر با چه كسي صحبت خواهي كرد و با تنهايي خود چه خواهي كرد؟»
    درخت پير از فرط عصبانيت و نااميدي به لرزه در آمد و نعره زد: «خواهي ديد. تو به فكر سرنوشت‎ غم‎انگيز خودت باش‎. به زودي تبديل به ذره‎اي گرد و خاك بي‎ارزش خواهي شد!»
    روزها از پي يكديگر سپري شدند و برگ ضعيف و ناتوان شد. احساس خستگي مي‎كرد. رنگ‎هاي‎ روشن و درخشاني كه به برگ جلوه زيبايي بخشيده بودند به تيرگي گراييدند و برگ فهميد كه به روزهاي‎ آخر عمرش نزديك شده است‎. با اين حال اصلاً ناراحت نبود چون حالا هر روز كه باد مي‎وزيد، زير گوشش از سفرهاي ماجراجويانه‎اي حرف مي‎زد كه قرار بود به زودي با يكديگر داشته باشند.
    حتي ديدن برگ كه قلبش مالامال از شادماني و اميد بود، در حالي كه ديگر برگ‎ها تن به سرنوشت‎ داده بودند و يكي يكي از درخت سقوط مي‎كردند درخت پير را خشمگين مي‎كرد. روزي صبر درخت‎ پير به پايان رسيد و وقتي باد شروع به وزيدن كرد به خود تكان محكمي داد و برگ از شاخه جدا شده و به‎ سوي زمين به حركت در آمد.
    درخت كه سقوط برگ را نظاره مي‎كرد، منتظر بود تا صداي كمك خواهي و فرياد او را بشنود، ولي در كمال تعجب صداي خنده‎هاي شادمان برگ به گوشش خورد. برگ با شادماني مي‎خنديد و در حالي كه با وزش باد، در هوا به رقص در آمده بود فرياد مي‎زد: «دارم پرواز مي‎كنم‎! دارم پرواز مي‎كنم‎!»
    درخت نعره زد: «نه‎، تو داري سقوط مي‎كني‎!»
    برگ شادمانه آوازي سر داد و گفت‎: «نه حالا مثل پرنده‎اي كوچك در حال پرواز و گشت و گذار هستم‎. نگاهم كن‎!» ناگهان برگ احساس كرد كه نيرويي او را به سمت آسمان مي‎كشد. باد به قولش عمل كرده‎ بود! باد زير گوشش گفت‎: «الان نمي‎توانم تو را همراه خود ببرم‎. بهتر است كمي روي زمين استراحت‎ كني‎، فقط اصلاً نترس‎، بر مي‎گردم و تو را با خود مي‎برم‎. منتظرم باش‎!»
    باد به آرامي برگ را روي زمين گذاشت‎. برگ در روي زمين مي‎توانست حركت ريشه‎هاي درخت را حس كند. درخت پير مي‎خنديد و مي‎گفت‎: «ديدي‎؟ حالا همان سرنوشتي انتظارت را مي‎كشد كه انتظار ديگر برگ‎ها را مي‎كشيد. همان طور كه گفتم به زودي تبديل به مشتي گرد و خاك بي‎ارزش خواهي شد».
    برگ باز هم از شنيدن سخنان دلسرد كننده درخت‎، تسليم ترس و غم نشد. بدون آنكه پاسخ درخت را بدهد، در سكوت و به آرامي روي زمين استراحت كرده بود و به آسمان بالاي سرش نگاه مي‎كرد. حالا از آنجا، منظره آسمان متفاوت به نظر مي‎رسيد. پس از مدتي برگ به خواب فرو رفت و مدت زيادي در خواب بود. ولي وقتي از خواب برخاست ناگهان خود را آزاد يافت‎. صداي باد را مي‎شنيد كه لابه‎لاي‎ درختان مي‎وزيد و آواز مي‎خواند. بعد احساس كرد كه از زمين بلند شده و بالا و بالاتر مي‎رود.
    باد زير گوشش نجوا كرد: «من به قولم وفا كردم‎. نگفتم كه جاي نگراني نيست و به موقع به سراغت‎ مي‎آيم‎؟ تو تبديل به خاك زمين شده‎اي و آن قدر سبك و نرم هستي كه مي‎توانم تو را همراه خود به همه‎ جا ببرم‎».
    و باد برگ خاك شده را از روي دشت‎هاي وسيع‎، از لابه‎لاي دسته پرندگان مهاجر، از روي كوه‎هاي‎ مرتفع‎، از داخل رودها و چشمه‎ها و بر فراز درياها و اقيانوس‎ها عبور داد. سرانجام باد آخرين بقاياي برگ‎ را داخل ابرها نشاند و برگ به همراه برف و باران دوباره به زمين بازگشت‎.
    با هر قطره‎اي از برف و باران كه بر روي زمين فرود مي‎آمد، بقاياي برگ نوري از اميد و شادماني را در خود احساس مي‎كرد، قطره‎اي از اميد و احساس عشقي نسبت به باد و زندگي‎.
    روزي در فصل بهار، باد كه از لابه‎لاي درختان عبور مي‎كرد، زير گوش برگ‎هاي جوان و تازه روييده‎ءے؛ ىىغغ‎ سرگذشت برگي را زمزمه كرد كه عاشق باد بود و هرگز اميد خود را از دست نداد.
    بعد آوازي سر داد و گفت‎: «عزيزان من‎، اين سرگذشت درس عبرتي براي همه برگ‎هاي جواني است‎ كه سرنوشت خود را در شادماني و اميد برگزيده‎اند. اگر به سخنان من گوش دهيد ماجراي سفرهايم را برايتان تعريف خواهم كرد و بعد در مي‎يابيد كه چگونه مي‎توانيد به آسمان راه يابيد. مرا باور كنيد و هرگز ترس و اندوه به خود راه ندهيد».
    حالا اگر مي‎خواهيد بدانيد كه كدام برگ‎ها به سخنان دلگرم كننده و اميدبخش باد گوش فرا دادند و كدام برگ‎ها به سخنان دلسرد كننده و اندوهبار درخت پير، كافي است در روزي طوفاني كنار درختي‎ بايستيد و برگ‎هاي آن را نظاره كنيد. برگ‎هايي كه با شادماني با آهنگ باد به رقص در مي‎آيند و برگ‎هايي‎ كه با لرزش درخت‎، با دنيايي از غم و اندوه روي زمين سقوط مي‎كنند!