بيدار كه مي شوم تقريبا سحر شده. پرد ه را كنار مي كشم ونگاهي مي اندازم. باران بايد تازه بند آمده باشد چون همه چيز هنوز كاملاً مرطوب است. ابرهاي سمت شرق، هر كدام در قابي از نور، كاملا روي آسمان حك شده اند. آسمان يك لحظه اي ديگر اغوا كننده. همه ي اينها به زاويه ي ديد بستگي دارد.

اتوبوس به كندي، حركت مي كند زمزمه ي لاستيك ها هرگز نه بلندتر مي شود ونه ملا يم تر. مسافران همه در صندلي هايشان فرو رفته اند، خوابيده اند، پرده هايشان محكم كشيده شده. را ننده ومن تنها افراد بيدارهستيم داريم مداوم ولي بي احساس، به طرف مقصدمان برده مي شويم...  ده سال از وقتيكه خانه را ترك كرده ام مي گذره. طي اين مسافرت زمان از آن چه جلوتر مي رفت نرفته بود يا يك عقبگرد دوراز انتظار نداشته، هنوز روز تولد من است، هنوز اولين روز زندگي كاملا تازه ي من است. چشم هايم را مي بندم ودوباره باز مي كنم، دوباره زمان وتاريخ را روي ساعتم نگاه مي كنم بعد چراغ مطالعه را روشن مي كنم، مسافر خيلي تنبلي ام، حوصله وسايل بردن زياد را ندارم. يك كوله پشتي به همراه چنتا كتاب كوچك هميشه همراهم هست. يك كتاب جلد شميز با قصه هاي كوتاه داخل اتوبوس شروع مي كنم به خواندن. اتوبوس از آزاد راه كنار مي كشد ودر گوشه ي يك محل استراحگاه، كنار جاده توفق مي كند. درب اتوبوس خود كار باز مي شود، چراغها در داخل چشمك مي زنند و راننده ي اتوبوس مطلب كوتاهي را اعلام مي كند«صبح همگي بخير. اميدوارم كه خوب استراحت كرده باشيد. طبق برنامه براي استراحت بيست دقيقه اي اينجا توقف مي كنيم. بنا براين از مسافران عزيز خواهش مي كنم كه مواظب باشيد آن موقع سوار اتوبوس شويد» اين اعلام بيشتر مسافران را بيدار مي كند و در سكوت روي پاهايشان بايستند، همانطوريكه تلوتلو خوران از اتوبوس بيرون          مي روند، خميازه مي كشند من هم پياده مي شوم ، چند نفس عميق مي كشم و در هواي تازه ي صبحگاهي چند حركت كششي ساده انجام مي دهم، و به دستشويي مردانه مي روم مقداري آب به صورتم مي زنم اصلا نمي دانم كجا هستيم، بيرون نگاهي مي اندازم. هيچ چيز خاصي نيست . اما شكل تپه ها و رنگ درخت هاي استراحتگاه با جاي ديگر فرق دارد. من داخل يك كافه تريا هستم ويك فنجان چاي داغ مجاني مي نوشم كه دختري جوان جلو مي آيد وخودش را روي صندلي پلاستكي كنار من مي اندازد. در دست راستش يك  فنجان كاغذي قهوه ي داغ دارد كه ازش بخار مه آلود بلند مي شود، در دست چپش ظرف كوچكي دارد كه ساندويجي توي آن است اما ظاهر مضحكي دارد. صورتش نا هماهنگ است پيشاني پهن، بيني كوفته اي، كونه ها تيره وگوش هاي تيز:

با اين حال، در مجموع آنقدرها بد نيست. خصوصيتي كودكانه دارد كه آرامش بخش است اما پاهاي خوش تركيبي دارد وسينه هاي مناسبي با بدني به آن لاغري گوشواره هاي فلزي اش مثل چراغ هاي چهارراه چشمك مي زند، موهايش را كه رنگ قهوه اي نزديك به قرمز كرده، روي شانه هايش ريخته و پيراهن آستين بلند يقه گردي با راه هاي پهن پوشيده. كوله پشتي چرمي كوچكي از يك شانه اش آويزان است. دامن كوتاه كرم رنگي، بدون جوراب، لباسش را تكميل مي كند. معلوم است تازه صورتش را شسته، چون چند تار مو مثل ريشه هاي نازك يك گياه،به پيشاني پهنش چسبيده. عجيب اينكه آن رشته هاي باز مو مرا به سوي او مي كشد.

از من مي پرسد:« تو در اتوبوس بودي، مگر نه؟» « صدايش كمي گرفته است.»

«بله درست است»

قهوه ي داغش را مي نوشد.«چند سالت است؟» «هفده سال» دروغ مي گويي.« پس به دبيرستان مي روي» با سر اشاره مي كنم. گفتم تو چه؟ با يك پلكهايش اشاره مي كند چشمانش جواب نه را مي دهد،« مقصدت كجاست؟» «افغا نستان او مي گويد: مثل من. براي گردش مي روي يا آنجا زندگي مي كني؟»  «جواب مي دهم نه گردش ونه زندگي» من هم همين طور آنجا يك دوست دارم.«تو چطور؟» «فاميل؟» سر تكان دادم نه ده سال پيش بود در آن جنگ هاي كه بنام عدالتخواهي وقدرت طلبي بود خانواده ام را از دست دادم ويك خواهركه پنج سال بيشتر نداشت گم شده من مدت دو سال و چند ما ه است كه  از آنجا آمدم گفتم شايد به كشور ايران به ظاهر مسلمان مهاجرت كرده باشد اما نبود الان بر مي گردم آنجا. گفتم ماجرا از اين قرار است ما در يك ده كه پر از باغ ودرخت با جمعيت كم  دوراز شهر بوديم. روزي آذوقه مان تمام شده بود، پدرم دنبال كار ويك لقمه نان رفته بود شهر، مادرم گفت آذوقه تمام شده چكار كنيم؟ پدرت هم درگهايش گم شد من گفتم بروم شهر چيزهايي بخرم. كتم را پوشيدم مادرم گفت مرا تنها مي گذاري؟  گفتم خوب تو هم با خواهر بيا برويم شهر كه اينجا تنها نباشي . گفت نه من قوت شهرآمدن را ندارم . ده ما ازشهر دو روز فاصله داشت. قبول كردم. من رفتم شهر! بعد از يك روز كارهايم را انجام دادم  وقتي بر گشتن در شهر شنيدم كه طرف هاي ما توفان وحشتناكي آمده. به ده ما خسارات زيادي وارد آورده است عجله كردم وقتي به ده رسيدم باور كنيد آن را نشناختم. خانه ها ويران شده درختها شكسته.......

تمام باغها شده بود يك باغ، باغ برهوت پر از جنازه  و آدمهاي مصيبت زده روي خاك ها وخشها دوان دوان خود را به خانه رساندم  نگاه كردم بعد از من خانه نمانده بود، درختهاي خانه ريشه كن شده درختها مثل كوهي گذشته، باغ خانه روي هم ريخته بود، به زحمت از زير ريشه هاي گل آلود وشاخه هاي شكسته درختان نعش مادرم را پيدا كردم دنبال خواهر پنج ساله ام رفتم نبود وهنوزآن را يافت نكردم دنبالش مي كردم. نعش زير آن درختان زياد بود از هم ديگر شناخته نمي شد. من مادرم را از موهاي حنا بسته اش شناختم. نعش پوشيده از حشراتي بود كه تني زرد و بالهايي سبز داشتند در واقع جسد مادرم با اين حشرات خالگوبي شده بود حشرات جسد را جويده بود ودر گوشت فرو رفته بودن چنان با تن مرده مادر با رگ وپي واستخوانش در هم شده بودن كه انگاري آن لاشه را از حشرات ساخته اند،از مادر من تنها مشتي موي حنايي برايم در اين جهان مانده بود در آن ده كسي باقي نمانده بود به جز يك خاله كه«معروف به خاله حلوايي» كه پايان عمرش زياد نمانده بود. رفتم خانه اش گفتم يك دفعه چه بلاي سر اين ده آمد؟ شب بود گرد باد از دم ده شروع شد، همه چيز را كند و با خود به هوا برد درختها، بچه ها و جانوران را درست مثل قيف از زمين مي كندن وبا چرخش هولناك به دور خود مي چرخاند در فضاي خون و وحشت وتاريكي به هر طرف پرا كنده شود هوا پر از تكه هاي بدن آدميزاد وهزاران تكه خون مي باريد. مردم را از پنچره ها ودرها، در خواب وبيداري، كار و در فرار مي ربود زمين شكافته شده بود وگرد بادي از هزاران هزار حشره زرد رنگ با بالهاي سبز بر خواسته بود.اگر آن همه كشته وزخمي وخانه هاي ويران در كار نبود، پنهان شد گان آخوره نمي توانستند باور كنند كه جانور گرد باد با چنين قساوتي رگهاي حيات دهكده را جويده وپاره كرده باشد تا چندين روز آدمها را كه پوشيده از حشرات زرد وسبز بود چال مي كرديم در واقع مردگان حشره را دفن مي كرديم. نعره هاي جگر خراش از جان بر مي كشيدن وبه دور دست ها پر تاب مي شدن ودر پرواز مرگبار حشرات فضا انباشته از ضجه آدميان، نعره چار پايان صداي ريختن وشكستن وپاره شدن چوب وسنگ ودرخت بود كه تا فرنگها طنيني موحش داشت....

مردم از آن ده كه هيچ ياد گاري از گذشته اش با آن نمانده بود كوچ كردند. ده اكنون گودالي سراسري است كه درآن مرگ آرميده است. او نا گهان، انگار تازه چيزي را به ياد آورده باشد، به من مي گويد:« من يك برادر كوچك همسن تو دارم چيزهاي پيش آمده وما مدت زيادي است همديگر را نديده ايم...... يك چيزي را مي داني؟ تو درست شبيه آن يارو هستي. هرگز كسي اين را به تو نگفته؟» « كدام يا رو؟» « آن يارو كه در آن گروه آواز مي خواند! به محض اينكه در اتوبوس ترا ديدم، فكر كردم شبيه اويي، اما اسمش يادم نيست نمي دانم ، خودم را كشتم تا اسمش را به ياد بياورم گاهي آدم اين طور مي شود، مگر نه به نوك زبان آدم است اما يادش نمي آيد..!

سرم را تكان دادم هر گز كسي اين را به من نگفته. او هنوز به من خيره شده، چشم هايش مشتاقانه باريك شده، مي پرسم «منظورت چه جوري آدمي است؟» : « يك كسي كه توي تلويزيون است؟» « مي گويد درست است» « يك كسي كه توي تلويزيون يك گروه آواز مي خواند، اسم گروه يادم نمي آيد. تو اصلا نمي داني منظورم كه هست؟» « نه متا سفم من تلويزيون نگاه نمي كنم» دختر اخم كرده و با جديِّت با من نگاه مي كند «اصلا نگاه نمي كني؟» سرم را در سكوت تكان مي دهم با سر اشاره مي كنم بازم با سر اشاره مي كنم دختر با عصبانيت «زياد پر حرف نيستي؟» ظاهرا روش تو اينست كه هر بار يك جمله بگويي . هميشه اينقدر ساكتي؟ سرخ مي شوم اولا من آدم ساكتي ام زياد حرف نمي زنم سعي مي كنم حرفهايم مختصر و مفيد باشد . دختر ادامه مي دهد : « به هر حال» مي خواهم بگويم خيلي شبيه آن خواننده اي . نمي دانم يك چيز در تو خيلي شبيه اوست. او آدم خيلي خوب به نظر مي رسد، همه اش همين درتمام اين مدت صورت من سرخ است. مي گويد: «ا گر مدل موهايت را تغيير ميدادي، خيلي بيشتر شبيه او مي شدي. بگذار يك كم  بلند شود، با ژل يك مقدار موهايت را بالا ببر. خيلي دوست دارم امتحانش كنم. در واقع حتما به تو ميايد، من آرايشگرم» با سر اشاره مي كنم. كافه تريا كاملا ساكت است. موسيقي متن هميشه در كار نيست، بجز ما دونفر هيچ كس حرف نمي زند. سرش را با يك دست تكيه مي دهد و با من نگاه جدي مي اندازد، مي گويد: «دوست نداري حرف بزني؟»  «حرف زدن با بقيه ناراحت كننده است؟» « يك بار ديگر با سر اشاره مي كنم. به جاي ساندويج گوشت، يك ساندويج مرباي توت فرنگي برمي دارد با ناباوري با من نگاه مي كند تو اين را بجاي من مي خوري؟ از ساندويج توت فرنگي بيشترازهر چيز ديگري بدم مي آيد. از وقتي كه بچّه بودم يك كلمه نمي گويم و شروع مي كنم به خوردن. تا آخرين ذره را مي خورم، از آن طرف ميز تماشايم مي كند مي گويد: «مي تواني به من لطف نمايي؟ «لطف» «مي شود تا وقتي به انتهاي سفر برسيم كنارت بنشينم؟ تنها كه نشستم راحت نيستم، هميشه حس مي كنم يك آدم عوضي مي آيد و خودش را بغل دستم مي اندازد. و من نمي توانم بخوابم. وقتي پياده بودم به من گفتند همه صندليها تك نفره اند، اما وقتي سوار كه شدم ديدم همه دو نفره اند، فقط نمي خواهم تا وقتي ميرسيم چهل نفر به من چشمك بزنند و تو آدم خوبي به نظر مي رسي. اشكالي كه ندارد؟» «عيبي ندارد» مي گويد: «متشكرم مثل آن ضرب المثل، در سفر يك همراه» با سر اشاره مي كنم با سر اشاره با سر اشاره  ظاهرا اين تنها كاري است كه از من بر مي آيد. مي گويد « در زندگي يك غمخوار»  براي اينكه مطمئن شود تكرار مي كند: « در سفر يك همراه، در زندگي يك غمخوار» اگر قلم و كاغذ داشت، تعجب نمي كردم كه آن را يادداشت كنم. «حالا واقعا معنيش چيست؟» «به زبان ساده» در موردش فكر مي كنم مدتي طول مي كشد. مي گويم: « فكر مي كنم يك برخوردهاي اتفاقي هستند كه ما را سر پا نگه مي دارد. «به زبان ساده» و به سبكي روي ميز تكيه مي دهد « فكر مي كنم در اين مورد حق داري  اينكه برخوردهاي اتفاقي موجب مي شوند ادامه بدهيم» به ساعتم نگاه مي كنم اگرچند اتوبوس حركت نمي كند تا بلند شويم مي پرسم: «راستي كجاييم؟» مي گويد: «اصلا نمي دانيم» گردنش را مي چرخاند و به اطراف نگاه مي اندازد و گوشواره هايش مثل دو ميوه رسيده ي بي ثبات  و آماده افتادن تكان تكان مي خورند « با توجه به زمان گمان مي كنم در يك محل استراحتگاه آزاد راه گفتم نامش چيست؟ » « دختر با عصبانيت مي گويد چه فرقي مي كند اسمش چه باشد؟» با اين چراغ مهتابي و صندلي پلاستيكي و قهوه مزخرف..........

ساندويج هاي توت فرنگي همه اينها بي معني است. ما از جايي مي آييم و به جايي ديگري مي رويم اين تنها چيزيست كه لازم است بدانيم؟» با سر اشاره مي كنم ...........

وقتي به اتوبوس برمي گرديم همه مسافرهاي ديگر سوار شده اند، فقط ما باعث تاخير شده ايم. راننده مرد جواني است با ظاهر جدي كه مرا به ياد پدر ومادر سخت گيرمان مي اندازد به ما دو نفر نگاه ملامت باري مي اندازد، اما چيزي نمي گويد و دختر به او لبخندي مي زند كه يعني متاسفيم دير كرديم درب اتوبوس فش فش كنان بسته مي شود. دختر چمدان كوچكش را به زحمت اين طرف مي كشد و كنار من مي نشيند اصلا چمداني نيست كه از يك مغازه ي ارزان خريده باشد.

آن را از او مي گيرم و در قفسه بالاي سرمان مي گذارم. از ظاهرش خيلي سنگين تر است. از من تشكر مي كند، بعد پيش صندلي اش را عقب مي برد و به خواب مي رود. اتوبوس انگار به شدت منتظر حركت بوده، به محض سوار شدن ما به راه مي افتد. كتابم را بيرون مي آورم و از جايي كه رهايش كرده بودم ادامه مي دهم. دختر به زودي به خواب عميقي فرو مي رود و سرش اين طرف و آن طرف تاب مي خورد، روي شانه ام مي افتد، عا قبت همان جا آرام مي گيرد. درست همان وقت اين فكر به ذهنم راه پيدا مي كند. -شايد فقط- شايد اين دختر همان خواهرمن باشد. سنش درست است. ظاهر غير عادي اش اصلا شبيه دختر توي عكس نيست به آن عكس نگاه كردم با سر اشاره كردم آره او گفت برادري همسن من دارد كه مدت هاست او را نديده است.  ممكن نيست آن برادر من با شم؟ حد اقل به عنوان يك نظريه؟ وقتي نفس مي كشيد مرا به ياد آن باران و توفان كه به ده مان باريده بود بجز مرگ انسان هاي بي گناه نمي اندازد. من مسافر تنهاي دريا هستم آسمان باراني پتوي خاكستري من ببين دريا وآسمان ببين مسافر ودريا در يا  وواقعيت چه ربطي دارد؟ « ديوانه ام من» دختر دوحلقه در انگشت هايش دارد، هيچ كدام از آن ها حلقه اي ازدواج و يا نامزد نيست از آن چيزهاي ارزاني است كه در بوتيك هاي دخترانه پيدا مي كنيد.

انگشتهايش بلند وباريك است مي خواهم آن دستها را لمس كنم، اما اين كار را نمي كنم او در خواب به بچه ي كوچكي شباهت دارد. گوش تيز كه مثل قارچ كوچكي از ميان تارهاي مويش بيرون زده، به طرز غريبي، كتابم را مي بندم مدتي اما خيلي زود! قبل از اين كه متوجه شوم، خودم هم بخواب مي روم قصه تمام...........