در شب تردید من برگ نگاه!

می روی با موج خاموشی کجا؟

ریشه ام از هو شیاری خورده آب:

من کجا خاک فرا موشی کجا.

« سهراب »

خاطره نویسی اگر از روی عادت باشد می شود مثل تیتر اول روزنامه که فقط برای امروز جذابیت دارد وگرنه چند ماه دیگر چه اهمیتی دارد که انتخابات ریاست جمهوری افغا نستان کی اعلان شود یک ما بعد یا دو ماه بعد یا هیچ برای همه یک خاطره است نه می شود از کلای کرزای خاطره نوشت ونه از نیکتایی داکتر عبدالله ونه از خیمه ملت بشر دوست همه پوچ وهیچ است... اما خاطره نویسی که از روی عشق به سوژه ها و حوادث باشد می شود مثل کلاسیک های ماندگار سینما. می شود بر باد رفته ای برای خودش "پر از آب چشم". خاطره های یک مسافر، هفته سیاه مسافری است که قدر روز های سفیدش را نمی دانست. راستی این داستان دنباله دار بر اساس یک داستان واقعی است!

نمی دانست که باید شاد باشد یا غمگین. خیلی حال و روز بدی داشت نه می توانست بخندد و نه می توانست بگرید. از بد حادثه روز آخرش هم تبدیل شده بود به یکی از بهترین روز های ماه های اخیرش. خیلی اوضاع غریبی بود کل خانه انگار یک صدا فریاد و آواز وداع سر داده بودند انگار همه می گفتند خداحافظ. صدای همه در گوشش سنگین می نمود. حال و روزی داشت که برای اولین بار تجربه می کرد. همه مثل مسافر راه دور و بی بازگشت با او رفتار می کردند همه با نگاهشان می گفتند که حادثه هایی در راه خواهی داشت مراقب باش. حالا دیگر کم کم خودش هم باورش شده بود که این سفر بازگشتش به این زودی ها نیست. از این بود که غمگین می شد. این ساعت های پایانی چیز دیگری هم بود که آزارش می داد. با بهترین دوستش آن طور که می خواست نتوانسته بود وداع کند. وداع با دوستی که هر روز ساعتها با او حرف میزد کار ساده ای نبود کسی که در هفته حتما باید چند باری او را می دید تا شبش راحت صبح شود. اما حالا با یک خداحافظی رسمی آن هم به خاطر شلوغ بودن دور و برش مجبور بود برود. اما در ساعت های آخر شب ایمیلی آماده کرد و هر چه در دل داشت بر سر انگشتانش جاری کرد و بدون در نظر گرفتن هیچ کدام از آیین نگارش نگاشت و فرستاد و آرام شد. برای چند نفر دیگر هم پیام هایی گذاشت و در دلش و برای خودش و وسایلش وصیت کرد و به رختخواب رفت.آخر صبح که خورشید طلوع می کرد باید سفر سختی را آغاز می کرد که حتی خود بی خبر از آن بود. خواب شبش پر از تشویش و اضطراب بود فردا را نمی دید و هیچ پیش نمایی از آن در ذهن نداشت تنها باید منتظر می ماند تا صبح شود.