الهه ای نا شناخته

مثل بید می لرزم
بگذار به آرامی بروم
آن سوی ابرها
بگذار پرواز کنم
میله های قفس رابه بال هایم شکسته ام
بگذار بروم
وبر من اشک حسرت مریز
به آه سرد، چیزی ننویس
ترانه ی زند گی در گوشم نجوا کن
نفس در سینه ام تنگ آمده
حنجره ام را منفجر می کند
« بگذار به خیال تو باشم
بگذار.
بگذریم!
این روز ها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!»
بگذار
بگویم
از گناه من بگذر.
این قانون مجا زات نیست
بگذار دست هایم دور کمرت پیمان هم دردی ببندد
من د ست فروشم
بگذار... فریادم به گوشه های شهر بپیچد
کودکان با سنگ به سینه ام می زنند.
بگذار بمیرم از درد
امشب ترا دارم
دستان سردم را بگیر
از دل تنگی
همراه با جویبا رها،
سروده های ماند گار سلیمان را زمزمه می کنم.
وبا کاج های شهر قم خاطرات شکوه گذشته را بر زبان می آورم
هم چون غریبه ای دلتنگ وطن
وهما نند شاعری که شوق سرودن شیوا ترین ابیات را در دل دارد
بگذار...
آهسته گام بردارم.
من در تو با تو زاده شده ام
بگذار که در تو وبا تو بمیرم
بهار،
روح.
الهه ای نا شناخته ام...