داستان از ( شاپور جور کش )

   حیاط خانه قد یمی همیشه یک جور بود. یک حوض لجن گرفته ودرخت های خاموش نارنج دور تا دور خانه پستو ها وزیر زمین ها بودند وآشپز خانه سیاه ودودزده که لانه مارها بود با لا خانه هم جایی پیر زن صا حبخانه که چاق بود ونفس تنگی داشت ووقتی راه می رفت مثل مار هیس هیس می کرد.

گوشش سنگین بود. به خاطر همین، موقع حرف زدن داد می کشید. صدایش را تا هفت خانه آن طرف تر می شنید ند وهمیشه خدا صدا می داد وفریادش توی گوشمان بود، اما بهار که می رسید انگار همه چیز عوض می شود.

     تا بستان ها، صا حبخانه توی پنج دری اتا قش می نشست وحیاط را می پا یید که ببیند کی می آید وکی می رود خانه قدیمی پر از همسایه بود بچه های قد و نیم قد که داخل پستو های نم گرفته خانه می لو لید، همدیگر را کتک می زدند آب دما غشان را بالا می کشیدند وبزرگ می شدند بعد از ظهر ها پیر زن صا حبخانه ما را صدا می کرد، باد بزن کهنه ای به دستمان می داد گه بادش بزنیم تا خواب برود،این طور می فهمیدیم که چله تا بستان رسیده، فصل های دیگر مجبور نبودیم اورا باد بزنیم پاییز همیشه با دعوا شروع می شود کلاغ ها روی پشت بام می نشستند وقار قار می کردند، مادر می گفت وقت کلاغ ها داخل خانه ای قار قار کنند دعوا می شود. مثل وقتی که پسر صا حبخانه می آید وبا همسایه ها سر اجاره خانه دعوا می کرد، یک بار هم آمد وبه پدر بدو بیراه گفت جلو چشم مادر و بچه ها به او فحش بد داد، پدر از خجالت سیاه شد. داد زد و بعد به بهانه این که برای او پاسبان بیا ورد گذاشت از خانه رفت بیرون ماه اول پاییز همیشه دعوا بود. بچه ها قلم و دفتر می خوا ستند واجاره خانه عقب می  افتاد.

    زمستان ها حیاط خانه ساکت بود، پیر زن صا حبخانه چراغ نفتی اش را روشن می کرد. پنج در اتاقش را می بست ومی نشست فقط گاهی از تنهایی « مثل من » گریه می کرد وبرای خودش شعری می خواند از مدرسه که بر می گشتیم توی زیر زمین زیر لحاف می نشستیم. اگر چراخ نفتی روشن می گردیم، گچ های نم گرفته دیوار تکه تکه می شد ومی ریخت پایین بعد صا حبخانه با مادر دعوا می کرد.

   در بهار همه چیز عوض می شد. پدر می گفت: « نداریم عید کدام است همه روز های خدا یکی است نداریم»

مادر می گفت « بچه که نداریم » نمی فهمد. دلش به همین دو لنگه جوراب نو خوش می شود. میان بچه های دیگر ذوق می کند » وما می فهمیدیم که نو روز نزدیک است.

    مادر و همسایه ها آب حوض را عوض می کردند حیاط رااجارو می زدند.گنجشک های توی درخت های نارنج جیک جیک می کردند. پیر زن صا حبخانه مادر را وادار می کرد که او را حمام ببرد. اتاقش را مرتب می کرد تخم مرغ های سفره عید را رنگ می زد سفره هفت سین را می چید و ما خوشحال بودیم.روز اول عید پیر زن صا حبخانه مهربان می شد، ما می توانستیم توی حیاط باز ی کنیم می توانستیم صورتمان را با آب لوله بشویم. چون که روز اول عید بود و پیر زن صا حبخانه دیگر از آن با لا داد نمی زد:« آ های! شیر آب را ببندید»   « چقدر مستراح می روید ؟» صا حبخانه سالی یک بار مهربان می شد بهار این طور شروع می شد.

    صبح عید دست و صورتمان را می شستیم وبرای گرفتن تخم مرغ رنگی از پله های سنگی صا حبخانه بالا می رفتیم  پیر زن اول برای ما حکایت « کوسه  خر سوار » را می گفت، حکایت مرد کوسه ای که سالی یک بار بر خر « سفید پیر » وارونه سوار می شد خودش را باد می زد، توی کوچه ها راه می افتاد ومژده بهار می داد مردم هم هر کدام چیزی به او می دادند واو می رفت تا سال دیگر اگر دو بار توی یک کوچه سرو کله اش پیدا می شد، مردم آن را به فال بد می گرفتند واورا کتک می زدند.

همه بچه ها این حکایت را ازبر بودند ، صا حبخانه همیشه این حکایت را تعریف می کرد، بعد ما یکی یکی دست اورا می بوسدیم، تخم مرغ رنگی می گرفتیم از پله ها سرازیر می شدیم ، تا سال دیگر. از اتاق صا حبخانه که بر می گشتیم مادر همیشه پا یین پله ها منتظر بود. به دست های ما نگاه می کرد، غمگین می شد،بعد ما را به کناری می کشید وآهسته می گفت: « پول عید نداد؟ » ما گفتیم « نه » ولی زدیم به کوچه، زیر درخت ها راه می افتادیم تا باد، گل اشرفی ها همراه ما کنند، جیب ها یمان را پر از گل اشرفی می گردیم وراه می افتادیم در کوچه خروس قندی ها بودند، باد کنک ها جغجغه ها بودند، بچه هایی بودند با لباس های نو که برای خودشان چیز می خریدند وحاجی فیروز با دایره زندگی که صدایش از دور می آمد

ارباب خودم بزیز قندی

ارباب خودم چرا نمی خندی

ما می خندیم و پشت سر اوراه می افتادیم

بهار همیشه این طور شروع می شد.

..............................................

از برگ هر رگ گل پیداست مضمون بهار

این چمن در کار دارد دیدۀ باریک بین

بهار نازم و کس محرم تما شا نیست

به صد خیال، یقین شد که من خیال خودم

 

سیر بهار عمر نمودیم از این چمن

با هر نفس، وداع گلی، یاد گار بود

     ( بیدل )

1

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گلست و نبید

 

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

2

بهار و گل طرب انگیز گشت و تو به شکن

بشادی رخ گل بیخ غم زدل بر کن

 

رسید باد صبا غنچه در هوا داری

 زخود برون شد وبر خود درید پرا هن

              ( حا فظ )

3

بارن بهار، برگ پیغام تو بود

یا نامه ای از کبوتر بام تو بود

هر قطره حکا یتی شکرف از لب تو

 هر دانۀ برف حرفی از نام تو بود

4

باران! باران! دو باره باران! باران!

باران!باران! ستاره باران! باران!

ای کاش تمام شعر ها حرف تو بود

باران! باران! بهار! باران! باران!

        ( قیصر امین پور )

5

باران خیسمان می کرد

وبربارانی ها مان سبزه سبز می شد...

بی تو اما

سبزه یی در کار نیست!

باران بارید بر تنهایی من

وسبزینه یی جوانه نمی زند

6

باران یعنی بر گشتن هوای مه آلود

شیروانی های شاد!

باران یعنی قرارهای خیس!

باران یعنی تو بر می کردی،

شعر بر می گردد!

 ( نزار قبانی، یغما گلرویی )