زندگی یک جام شراب است
بی هو دگی است! بی هود گی است. زندگی سرا سر بی هود گی است همه چیز خسته کنند ه است « رفتن نشستن خوا بیدن. هیچ ونستی» « بین مرگ ونیستی.» آن فدر خسته کننده که زبان قادر به وصف آن نیست.......
«عهد عتیق»
در زند گی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می ترا شد
« بوف کور صاد ق هدایت»
این زندگی چون بیما رستا نی است که در آن هر بیمار. پیوسته آرزو دارد که تخت خوابش را تغییر دهد یکی می خوا هد رو بروی بخاری درد بکشد. دیگری گمان می برد که کنار پنجره شفا خوا هد یافت
«بود لر»
چنگی به دل.
زندگی ام چنگی به دل نمی زند
همیشه برای رفتن شتاب دارد
از کوچه وبازاری خیالم
کوچه و خیالم یک بن بست است
در سکوت شب چنگی به دل نمی زند
شب تاریک من بی روشنی ماند
تو ای چشمه سیه! برکن چراغی
من مانده ام هنوز در این دشت بیگران
تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه
پسر تو چراغ شب را ندیده ای؟
راهی دراز شب. ظلمت رازم را ندیده ای؟
از درون شب به رنگ سحر بگو.
هر شام و هر سحر از کوچه ای خیال مرا ببر
اگر زنگی هست زیبا
چرا چنگی به دل نمی زند؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 18:11 توسط باقر فهيمي
|