از شهر مولوی تا عشق مولوی
همچون نی من گفتنیها گفتنی
«مولوی»
طلوع شمس تبریزی (به قونیه)
در قونیه زندگی با تمام نیروی سرشا ر سا زندۀ خود در گذر عادات وما لوفات هر روزنیۀ خویش آرام آرام می گذشت ومثل رود خانه ای که در بستر هموار جاری است بی هیجان وبی خروش راه می سپرد. کشمکش درونی مولانا هم در استمرار سنگین ملال انگیز بود این زندگی در هر روزنیۀ با خود محو می گشت. ایا م که نه سرودی روحانی خا طرش را شگفته می کرد نه سرودی از جان بر خاسته بر لبش می گشت، نه درد داشت نه عشقی، مثل فقیهان دیگر در شعرو شاعری طبع آزمایی می کرد وجودش از شعله ای که آن شعر ها را به طوفا ن آتشین تبد یل کند خالی بود، زمانی که مدرسه اورا طلسم کرده بود ودر حصار نفوز نا پذیر آرزوهای مسکین روۀ سای عوام به سختی در بند افکند بود.
روزی نا گهان این طلسم شکست وحیات درونی وی به د نبا ل یک دکر گونی نا گهانی از تنگنا ی حفره تا ریک گور آسای دنیای درس و وعظ رسمی وشایسته ذوق وفهم عوام بیرون آمد. نا گها ن غریبه سالخورده وگمنا م این غریبه ای گمنا م شمس الدین محمد ملک داد تبریزی نام دارد این سالخودره روز شنبه 29 جما دی الآ خر 642 ه . وارید قونیه شد جلال الد ین محمد بلخی معروف به خداوند گار ومولانای روم 38 سال داشت. در اعماق درون خود به ابدیت می اندیشید. وتسلیم شادیها وغرورها ی حقیر زندگی روسای عوام بود.
شمس الد ین محمد بن ملک داد از مردم تبریز بود وخا ندان وی هم اهل تبریز بودند ودولت شا ه اورا پسر خواند جلال الد ین یعنی جلال الد ین حسن معروف بنو مسلمان از نژاد بزرگ امید که ما بین سنۀ 607 _ 618 حکومت الموت داشت شمرده وگفته است که جلال الدین شیخ شمس الد ین را بخواندن علم و ادب نهانی به تبریز فرستا د و او مدت به تبریز به علم و ادب مشغول بوده اما این سخن را می گویند سهو و خطاست.او مرید شیخ ابو بکر زنبل با ف یا سله با ف تبریزی بود گویند فخر یدین عراقی وشمس هر دو تربیت یا فتگان با با کمال جندی واز خلفای نجم الد ین کبری بوده اند بعضی گفته اند شمس مرید وتربیت یا فته رکن الد ین سجاسی است.
پیش از آن که شمس الد ین در قونیه ومجلس مولانا نور افشا نی کند ودر شهر ها می گشت و بخدمت بزرگان می رسید وگاهی مکتب داری می کرد.به پاس کما لاتش پیروان طریقت او را « کا مل تبریزی » وبه سبب کثرت مسا فرت هایش « شمس پرنده می گفتند » احتما الاً مو لا نا با شمس در حلب یا شا م ملا قا تی داشته است شمس وقتی به قونیه رسیده بود هیچ کس در این تختگاه پر انبوه و پر غلغلۀ سلجو قیا ن روم وی را نمی شناختند روز مولانا از مدرسۀ پنبه فرو شان با شکوه و دبدبه در آمد. از طالب عا لما ن جوان ومریدا ن سالخورده به خا نه با ز می گشت از تحسین واعجابی که در درس در اذ هان مستمعان به وجود آورده بود سر مستی داشت در سلوک فقیها نۀ او هیچ نشا نی از دگر گونی نبود. گا ه گا ه در مجا لس سبعه از این سخنان نشا نی شگفته می شد افراد نزدیک به او چون حلاج الد ین وحسا م الد ین آمادگی اورا برای یک تبد یل مسیر نا گها نی تشخص می د ا دند.
مولانا به نحوی نا خواسته یا نا خود آگاه از مدتها پیش از آنکه شمس به قونیه به رسد نشا نه ها یی از این آما د گی را نشان می داد در واقع چیزی از آثار این تحول روحانی در این سخنان او محسوب بود. اما آن روز، که با آن همه خرسندی وبی خیا لی از راه بازار به خا نه باز می گشت عا بری نا شناس با هیبت در لباسی که شبیه تا جران خسار ت دیدۀ با زار به نظر می رسید از میان جمعیت پیش آمد. وبه چشمان مولانا که هیچیک از مریدان وشا گر دانش جر ئت نکرده بود شعاع نا فذ آن تحمل کند خیره شد. وطنین صدای او سقف بلند با زار را به صدا ی نا آشنا لرزان، سوالی کستا خا نه وظا هراً مغلته آمیز را بر وی طرح کرد.اصرار عالم معنی، محمد ( ص) بر تر بود یا یزید بسطا م ؟ مولانای روم که عالی ترین مقام اولیا را بعد از پیا مبر در جمع مریدان وپیروان خود داشت با لحنی آکنده از خشم و پر خاش جواب داد- محمد ( ص) سر حلقه انبیاست، یزید بسطا م را با او چه نسبت؟اما در ویش تا جر نما گفت:
پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت، واین یک سبحا نی ما اعظم شانی بر زبان راند؟ وا عظ وفقیه قو نیه لحظه ای تا مل کرد و سپس پا سخ داد گفت: با یزید تنگ حوصله بود به جر عه عر بده کرد محمد ( ص) در یا نوش بود به یک جام عقل وسکوت خودرا از دست نداد. سوال وجوابی جالب بود که برای مولادشوار نبود اما این گفت و شنید برای اطرافیان مولا نا قابل تحمل نبود سخنان مرد نا آشنا به « سلطان العلما» جسا رت آمیز بود. مولانا لحظه ای سا کت شد ودر مرد نا شناس نگاه کرد نگاه سریعی که بین آنها ردو بدل شد بیگا نگا نی آنها تبد یل به آشنای شد. نگاه شمس به مولانا گفته بود: از راه دور به جستو جویت آمده بود م اما این بار گران علم و پندار ت چگونه به ملا قات « الله » می توانی رسید؟ نگاه مولانا به او پا سخ داده بود: مرا ترک مکن درویش با من بمان واین با ر مزا حم را از شا نه های خسته ام بر دار هر چه بود بر خورد فقیه با درویش در وجود مولانا خواب پل را آشفته بود مولانا از این سوال مست شد وشمس هم از مستی مولانا ذوق مستی یافت سوال وجواب ساده اما تا ثیر شگرف در آنها به وجود آورده بود،سئوالی که این غریبه کرده بود مولانا را به اندیشه فرو برده بود چون هیچ کس تا آن لحظه چنین سئوال جسارت آمیز را به مولانا مطرح نکرده بود اما هر گز سئوالی به این اندازه عمیق، به این اندازه بیجا به وی مطرح نشده بود شاید این یک بن بست موفقیت آمیز برای مولانا بود در چنین تجربۀ رویایی ونا گهانی بود که مولانا در یک لحظه بعد از سالها به د نیایی مکا شفا ت به دنیای کودکی خویش باز کشت در رو شنی این مکا شفا ت بود که معنی پیری سالخوردۀ قونیه به کو دک خرد سال بلخ تبد یل شد.برای مولانا مهما ن غیبی از زاره رسیده بود مقدور بود تا اورا از تعلقا ت دست و پا گیر خود برها ند.مولانا اورا با خود به خا نه برد. سه ما ه در حجره ای نشستند وبیرون نیا مدن . از آن پس زندگی خدا وند گار رنگ دیگر به خود گرفت. چقدر دیر چشم هایش باز شده بود! چقدر دیر این حقیقت ساده تئا ین شده بود! پس این مرده ریگ که سئوال یک در ویش تا جر نما، در یک لحظه تمام آن را بی بنیاد، بر باد رفته وخالی از ارزش نشان میداد چه حاصل شد؟ این اند یشه اورا از مرگ غرور وپندار خویش به زیر آورد.
از این پس برای مولانا نا ممکن نبود به این مرگ که در زیر با ران همه ناز و کبریای فقیهانه خم شده بود بنازد ... باقی راه را پیاده در صحبت مرد غریبه با طی کرد! کسانی که در مسیر آن راه واقع نشد ند در پنداشت خود از آن تصویری در خور افسانه وقصه به وجود آوردند.در این باره قصه ها ی کرا مات آمیز وساده لو حانه س اخت در جوا هرالمضیه فی طبقات الحنفیه از یحی الد ین عبد القادر بن ابی الو فا محمد الفر شی مصری ( 775 ) ه. آمده وروایت شده اما دو نظریه وجود دارد بعضی می گو یند روزی مولانا در مجلس درس بود وبعضی می گویند در خانه نشسته بود کتابی چند گرد خود نهاده بود نا گهان شمس الد ین تبریزی در آمد سلام گفت و نشست بر سبیل کو چک شماری به کتابها اشا ره کرد وپرسید این ها چیست؟.
مولانا که صلا بت وو قار فقیهانه را در سکوت ونگا ه خود حفظ کرده بود جواب دادو گفت تو هنوز اینها را ندانی؟در این اثنا سخن تما م نکرده بود که آ تش در کتا بها افتا د مولانا از مرد غریبه پر سید: این چه ما جراست؟ شمس گفت تو نیز این را ندا نی؟ واز جا بر خواست و رفت. مولا نا مدرسه و یا خانه را ترک گفت در شهر ها گشت واشعار بسیار به نظم در آورد وبه شمس تبریزی نرسید و شمس نا پیدا شد ونیافت و قصۀ دیگری قریب بدین روایت است مولانا روزی کنار حوض مدرسه ویا کنار حوض خانه نشسته بود مولا نا شمس الد ین به قونیه خدمت مولا نا جلال الد ین بلخی رسید کتا بها ی را در کنار مولانا بلخی دید پر سید: این ها چیست؟مولانا گفت این ها را علم قیل و قال گو یند ترا به این ها چکار؟ مولانا شمس الدین دست دراز کرد وهمه کتا بها را درون حوض ریخت مولا نا اعتراض کرد گفت هی درویش چه کردی بعضی از آنها فوئد ولد بود که دیگر پیدا نمی شود! شمس دست به آب اندا خت آنها را از آب در آورد، کتا بها هیچ کدامیشان تر نشده بود!مولانا پر سید این چه سر است؟ شمس پا سخ داد:
این ذوق حال است،تو را از آن چه خبر؟ بعد از این با یک دیگر نیاد صحبت کردند قصه های نیز ، با همین شاخ و برگها کرامات آمیز نقل شده به روایت ابن بطو طه که در نیمه اول قرن هشتم در آثنا ء سفر خود به قونیه این افسانه را را جع به مولانا ومریدان آن نوشته است.قصه مرد حلوایی که به مدرسه مولانا در آمد ومولانا پاره ای حلوا از وی خرید وآن حلوا را خورد ودچار جنون ودیوانگی شدید شد ودر پی حلوایی رفت ومد تها به درس و مدرسه باز نگشت . نمونه ای دیگر از این افسانه پردازی ها: روزی اکن الد ین سنجا بی « سجا سی » به شمس گفت باید برویم به شهر روم. در شهر روم سوخته ای است آتش در نهاد رومی با ید زد. شمس به روم آمد در آن حا ل مولانا بر استری نشسته از مدرسه به جمع کثیری به طرف خانه می رفت . شمس در عنان مولانا روان شد وسوال کرد غرض از مجا هد ت وریا ضت وتکرار ودانش علم چیست؟ مولانا گفت روش سنت وآداب شریعت. شمس گفت: این ها همه از روی ظا هر است مولانا پر سید: ورای این چیست؟ شمس گفت: علم آن است که به معلوم برسی واین بیت سنا ئی غزنوی را خواند.
علم گز تو تو را نیستان
جهل از علم به بود بسیار
وگویند مولانا از این سخن متحیر شد، پیش آن بزرگ افتاد واز تکرار درس و افاده باز ماند مولانا از آنچه در سال های تحصیل آموخته بود، از آن چه در کتا ب ها ودر صحبت مشایخ معلوم کرده بود واز آنچه از تعلیم پدر وتلقین سید محقق در یافته بود رها کرد این اندازه می دانست که آنچه با قیل و قا ل مد رسه حا صل شد نی است انسان را به را ه خدا نمی رسا ند وآن کس که طا لب راه خداست با ید اوراق را بشو ید وآتش به کتا ب و در زند وآنچه را مطلوب اوست در خارج از مدرسه وخا نقا ه،در درون انسان ودر سرو سویدای« خود از خود می رسته » جستو جو کند،شمس به آموخت که خود را از قید علم فقیهان برهاند قیل و قال خا طر پریش طالب عا لمان را در درون خود خا موش سازد،ملا قات غریبه به وی برای از هم درید ن این حجا بها تعلق جر ئت داد. با آنچه در همان فتح با ب آ شنایی خا طرش را به تا مل در آن وادا شت اورا جسارت از خود رها ی بخشید، بال و پرش را که زیر بار آداب وتربیت رایج در مدرسه وخانقاه از کار باز مانده بود آماد گی حرکت داد، قصه کرا مات ودا ستان آب و آتش و کتا بها افسا نه ای بود که تخیل عوام به خا طر عجز ی که از در یافت این لطا یف داشت به وجود آورد بود، درک احوال مولانا از تئا مل در سوال غریبه در یافته بود در حد افسانه پر دازان نبود. آنچه آنها در با ب این ملا قات نقل کردند از حد نقل کرا مات که از جنس طرز فکر آنها بود در نمی گذاشت .دیدار شمس و مولانا هر چه بود، بر خورد فقیه با درویش در وجود مولا نا خواب فیل را آشفته بود،در ویش پروز شده بود مولانا خود را چون کبو تر ی که سنگینی سای ۀ شا هین را بر بال های ضعیف خود احساس کند،در مقابل شمس الد ین ضعیف یا فته بود. پس از دیدار شمس تحو لی عظیم در مولانا پدید آمد: رشته کلام را به خود مولانا بسپا ریم.
سخت خوشست چشم تو وان رخ گلفشان تو
دوش چه خورده ای بتا راست بگو به جان تو
فتنه کر است نام تو،پر شکر است دا م تو
با طرب ست جام تو، با نمکست نام تو
خوبی جمله شا هدان مات شد کسات شد
چون بنمود ذره ای خوبی کران تو
مرده اگر ببیند ت فهم کند که سر خوش
چندان کنی؟ که می فا ش کند نهال تو
بهر خدا بیا بگو، ورنه بهل مرا که تا
یک دو سخن به نا یبی بردم هم از زبان تو
باز بدید چشم ما آنچه ندید چشم کس
باز رسید پیر ما بی خود سر گران تو
هر نفسی بگو: عقل تو گو به چه شد ترا؟
عقل نماند بنده را در غم وامتحان تو
زاهد کشوری بندم صاحب سبز بذم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو....
( کلیات شمس غزل 2152 )
مولانا در این مدت وجود خود را در وجود شمس در یافت . دیدن هر روز بیش از پیش مجذوب او می گشت هر روز که می گشت بیش از روز دیگر به این درویش غریبه علاقۀ قلبی پیدا می کرد.اورا از همه کسانی که میشنا خت واز کسا نی که شنا خته بود بشتر دوست می داشت رفتار عارفانه اش را بشتر از همه چیز دوست داشت .وبه هیچ تردید، وبه هیچ تعجب، وبه هیچ ملا حظه ای خود را پیروی او، دنبا له رو او، وسایه او می یافت. شمس برای مولانا دریچه ای به عا لم « غیب » به عا لم الله بود یا نه شمس هما ن « غیب » بود به صورت یک دریچه بر روی مولانا گشوده شده بود.مولانا با شمس به عا لم غیب متصل می شد، بلکه عینی غیب می شد . صحبت شمس در این مدت هر صحبت دیگر را برای او بی لطف ، بی ذوق، وبی جا ذبه ، مبهود کرد. به نظرش شمس یک وجود بر تر، ما ورای انسان، وما ورایی همه عالم بود.این ما ورا به عشق ورزید ن تعبییر نمی شود! او در مقا بل شمس ورای عشق بود عبا دت بود، فنا بود، انحلال در وجود لا یزالی بود.آ نچه در طی این خلوت طو لا نی از آن کس که وا عظ منبری وزا هد کشوری بود،عاشق کف زنان ونو آموزی خا موش وبیز بان سا خت، مغلو بیت عقل در مقا بل قلب وبی هوشی متوا ضعانه خا صگان در وجود اخص بود. این عشق آن گونه که در وجود مولانا ظا هر شد شعله ای سو زانده بود که عقل ادراک وی را در نور تا بنا ک نوی الها م طعمۀ غریق کرد؛اورا از خود خویش جدا کرد ودر وجود مطلوب فا نی نمود.
عشق مولا نا یک طغیان عظیم مقا ومت نا پذیر روح بود. بر ضد عقل، بر ضد آب، وبر ضد تمام مصلحت جو ییهای عادی باز رشته کلام را بسپا ریم به خود مولا نا........
به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
به جان جمله جا نبا زان که جا نم
به رستگا رانش که رستم
عطار دو دفتر باره بودم
زبر دستان ادیبان می نشستم
چو دیدم لوح پیشا نی ساقی
شدم مست و قلم ها را شکستم
جمال یار شد قبله نما زم
ز اشک رشک او شد آب دستم
( کلیات شمس غزل 1497 )
کو دکی او به چشم جنون می نگریست کنار گذاشته بود شیخ ومر شیدش ابو بکر سله باف را که نتوا نسته بود جو هر استعداد این مرد مثتثنا گونه را کشف و ظا هر کند در تبریز رها کرده بود وبه قهر ونا خر سندی از او جدا شده بود.از تبریز به بغداد از بغداد تا قونیه سفر کرد از بسیار شهر ها گذشته بود ودر بسیار شهر توقف داشتند سال ها ی عمر خویش را در سفر های طو لا نی به سر برده بود بسیاری مشایخ و حکما وفقهای عصر را دیده بود وفقط در قو نیه در گفت و شنود.با مولا نا جلال الد ین وا عظ و مفتی بلخی زادۀ مها جردر روم به کسی که حال اورا بدرستی درک کنددرد او را در یا بد وبا او تفا هم پیدا کند دست یافته بود..
مولا نا از علا قه خود به شمس به عشق تعبیر می کرد. اما این عشق با آنچه در زبان عام عشق نا م دارد شبا هت نداشت. این یک نوع فنای « کا مل » در« المل» وا نحلال « خاص » در « اخص » بود. او خلا صه و چکید ۀ حیات حال خود را در ربا عی زیر بیان کرده است.
زا هد بودم ترانه گویم کردی سر فتنه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقارم دیدی ازیچۀ کو دکان کویم کردی
( همان غزل 117 – 118 )
مولانا خا نه و مدرسه را رها کرد! به خا نۀ حلاج الد ین زرکوب قو نیوی نقل کرد خلوت با شمس سه ماه یا بشتر طول کشید. بها ء الد ین با پیروی از پدر به شمس به دیدۀ احترام می نگریست علاء الد ین پسر دیگر مولانا سوء ظن داشت کرا خا تون زوجه دوم مولانا از این مهمان نا خشنود بود.درطی این خلوت وصحبت طولا نی وفا رغ از اغیار، شمس دنیای مولانا را زیرو زبر کرده بود.او را دو باره به دنیای پاک وروشن درون خانه دنیای سال ها ی کودکی در بلخ و سمرقند،که دنیایی مکا شفه ودنیای ارتبا ط با عالم ارواح وملا یک بود بر کردا نیده بود. شمس اورا به دنیای خود کشا نیده بود اما دنیای شمس با دنیای شور و بیقراری بود.شمس که همه عمر به هیچ کس تعلق خا طر نیافته بود شصت عمری را که پشت سر گذاشت بود تا به یاد داشت در همین حا ل سر گشتگی ، گمنا می وبی آرامی گذرانده بود مولانا در این مدت خود را در مکتب شمس شا گرد نو آموز می دید وجز به اشارت او به هیچ کاری اقدام نمی کرد. بدین گونه مولانا با التزام خلوت واشتغال به ذوق و سماع، خود را در صحبت مرد تبریزی از طالبان عالمان مدرسه، از مریدان طالب وعظ وتذ کره،واز جا وحشمت فقیهانه که وابسته به این چیز ها بود جدا یافت درس و مدرسه دیگر برایش جا ذبه نداشت،گه گاه در نوای نی ونغمۀ ربا ب غرق می شد موسیقی روحانی سحر آمیزی که صدای نی و ربا ب موج می زد ورقص وو جد صو فیانه ای که از شور وهیجان اقوال واطوار شمس مولانا را حال و هوای بی خودی وارد می کرد. شمس با زبان اشاره با او حرف می زد وبا زبان رقص آنچه در حوصیلۀ، گفتار نمی گنجید با اودر میان می گذاشت.
مولانا در طی سا عت های طولانی در این خلوت روحانی به صدای شمس گوش می داد. زبان سکوت، زبان مو سیقی وزبان رقص را که سخن بر وجه کبریا از آن می آمد مثل صدای وحی صدای ها تف غیبی می شنید.همه چیز را رفته رفته در صدای شمس، در نگاه شمس ودر شورو حال شمس محو می یافت برای مولانا آفتاب که از رو زن می تافت عین شمس بود وهوایی که در سینه اش شادی ونشاط می آفرید نفس شمس بود. درو دیوار خانه شمس بود، کا ینات عالم شمس بود وورای کا ینات شمس بود. عشقی هم که ذکر الله در قلب وی القا می کرد شمس بود،وقتی در پا یان مدت- سه ماه یا بیشتر- از این خلوت روحانی بیرون آمد دیگر مولانی که چند ماه قبل، از مدرسه پنبه فرو شان به خانه باز می گشت شبا هت نداشت.قوم و مریدان هم چنان صید او مانده بود اما خود دیگر صید شمس بود وبه صید دیگران نمی اندیشید . از این پس در پا یان این خلوت روحا نی، مولانا مردم را با چشم دیگر می دید علاقه بشتر با فقها وائمه علم با خود نشان نمی داد اهل قو نیه اکا بر زو هاد و علما هم از تغییر رویش مولانا خشمگین شدن مریدان واهل قونیه به ملا مت وسر زنش بر خواستند ولی مولانا سر گرم کار خود بود واز آن پند ها بندش سخت تر شده بود.
گفت ای نا صح خمش کن چند پند پند کمتر کن که بس سخت است بند
سخت تر شد بند من از پند تو عشق را نشنا خت دا نشمند تو
( مثنوی دفتر سوم صفحه 294 )
مریدان در حضور مولانا با شمس خوش رفتاری می کردند، اما این خوش رفتا ری نقابی بود که سخت ترین نفرت هایشان را در حق وی می پوشا نید ند در کوچه و بازار که با او رو به رو می شدند دست به تیغ می بردند یا زیر لب دشنا مش می دا دند وحتی قصد جا نش می کردند. مولانا خا موش بود، شمس شیخ قوم شده بود سخنان شمس تلخ وکزنده بود و« بر وجه کبریا » می آمد مریدان چون می دیدند مرشید شان مولانا چون یک بچه مکتبی در برابر شمس شده است نا راحت بود شمس در نظرش اکثر یا ران مولانا آتشی بود که تا خا موش نمی شد، هیچ خا طری احساس ایمنی نمی کرد اقوال او یا ران را به انکار وا می داشت. مولانا خا موش شده بود وشمس که هر گز لطف گفتار او را نداشت زبان او بود. شمس تند وگستا خا وبی پر وا سخن می گفت ونوعی خشو نت وبلند پروازی در سخن او بود که تحمل آن برای مریدان مولانا دشوار به نظر می رسید معهذا تسلیم وسکوت مولا نا در مقابل شمس مریدان را به تکریم او الزام می کرد.غا لباً شا مل نکات بدیع وتفکر انگیز به نظر می رسید به طا لبان علم و ادب در جمعی دیگر از علمای عصرکه « در انواع علوم وفنون حکم کلمات می گفتند بحثهای شگرد می کردند، یا خشو نت وتشدید بر خورد می کرد تا کی از این حدثنا می تازید؟» خود یکی در میان شما نیست تا از حد ثنای قلبی عن ربی سخن گوید؟ این گفتار رعونت « خود پسندی خود آرای کم عقلی» آمیز ورفتار غا لباً آ کنده از خشونت که در احوال مردی تبریزی، بود مولانای روم را بشدت مفتون ومحوری وی می س اخت در نزد اکثر مریدان مایۀ خشم ونا خر سندی گشت. درویش روی مولانا با او به خودش روی بر خورد می کردند اما خوشروی...........از اینکه یک دوره گرد غریبه بین آنها با مولانای ایشان فصله شده است خشم کین بودند وبعضی از آنها دور از چشم مولانا به مجرد آنکه با وی در بیرون وشهر، رو برو می شدند دست به تیغ می بردند یا زیر لب دشنام شان می گفتند شمس را آشکار و پنهان تهدید می کردند.از اینکه به قول صو فیان شهر« نا زنین پر بها ء ولد بلخی متا بع تو ریزی « تبریزی» بچه ای بود» و« خاک خرا سان متا بعت خا ک تبریز» کرد سخت در تاب بود. با الا خره نا گهان وبی آن که مولانا را از عزیمت خویش آگاه کند غیبت کرد« بیست و یکم شوال 643 » واز قونیه نا پدید شد شمس آقیا نوس متلا طم بود.
کار هر کس نبود که در آقیا نوس شنا کند واعماق آنرا بشکا فد، او خود از این راز آگاه بود. می گفت:« خدای را بند گانند که کسی طاقت شادی ایشان ندارد. که ایشان پر کنند هر باری را در کشند. هر که بخورد دیگر با خود نیا ید، دیگران سست می شوند وبیرون می روند واو سر خم نشسته » مولانا دل به او سپرده بود،مردم در انتظار آن بودند که شمس از قونیه بروند یا مرگ دست اورا از آنان کو تا ه کنند شمس که دقیقاً پا نزده ماه و بیست و پنچ روز در قو نیه مانده بود، نا گهان قونیه را ترک گفت! شمس از قونیه به جای نا معلوم سفر کرده بود.واین خبر که دهان بد هان در بین مریدان مولانا پیچید در آنها احساس رهایی از یک کابوس، از یک گرفتاری واز یک رویای مخوف به وجود آورد، کابوس ورویایی که مدت چهار ده ماه از جما دی الآ خر642 تا شوال 643 آنها را عذاب داده بود سلطان ولد می نویسد که مولانا پس از عزیمت شمس،با افرادی که موجب رنجش ورفتن شمس شده بودند،قطع رابطه کرد. باز سلطان ولد در آغاز عنوان می کند که شمس از قونیه یکسره به شام رفت ولی از نوشته ها این طور پیداست که ابتدا معلوم نبود که شمس راه کدام دیار را در پیش گرفته است.در مدت متشرعۀ شهر وحتی صوفیان ولا یت آنها را را گمراه خوانده بودند، از زبان مشایخ خود مولانا آونها را« مولانا و شمس» به جنون والحاد منسوب کرده بودند وآنها را به چشم بدعت وضلا نگرسته بودند اما بر خلاف پندار آنها خبر غیبت شمس در خاطر مولانا تا ثر یک فا جعه عظیم نا گها نی را داشت مثل صا عیقه ای بود که اورا بشدت تکان داد واز خود بی خود کرد مولانا احسا سی کسی را پیدا کرد که نا گهان در روشنایی خورشید را گم کرده باشد ودر یک لحظه فروغ چشمۀ امید حیات ، وآرامش قلب را از دست بد هد. وقتی از دید گاه احوال خود در با ب او می اندیشید او را همچون یک « طبیی غیبی» می که ازراه دور به دیار روم آمده بود تا روح اورا از تعلقی عا شقا نه که به علم ظاهر وجاه فقیهان داشت نجات د هد.
در این فا جعه نا گها نی مولانا قرار و آرا مش خود را از دست داد. عبوس ودل زده نو مید وخا موش بر جا ی ماند . اندوه خود را فقط با پرش سلطان ولد در میان می نهاد. مریدان وطالب عا لمان در روز ها بی هوده بر در خانه اش به انتظار وعظ و درس ویا اشتیاق دیدار و گفت و شنید با وی می استا دند. با اظهار تا سف وبا نامه و پیام از در پو زش در آمدند.مولانا پو زش آنها را پذرفت اما خلوت خودرا ترک نکرد!روز ها هفته ها می گذشت واو جز سکوت هیچ چیز در احوال او دیده نمی شد برای تسکین خاطر بی قرار به جستو جوی گمشده عزیزش « شمس پرنده » بود اما هیچ نشانی از گمشده در دست نبود. بعد از مدت نا معلومی سر انجام نا مه ای کو تا ه از شام به مولانا فرستاد « مولانا معلوم با شد که این ضعیف در شام به دعای خیر مشغول است وبه هیچ آفریده ای اختلاط نمی کند» مسا فری که از شام آمده بود این نامه ای مختصر را آورده بود. با الا خره خبر شمس از شام رسیده بود.از شام مبارک که مولانا از آن خاطره های خوش داشت............که دو باره سوادی دمشق « شام » وجا ذبۀ دیدار شمس خا طرش را بر می انگیخت،اما تشویش در این مدت بی خبری او را فرسوده بود قدرت اقدام به این مسا فرت را نداشت اما اقدام به مسا فرت شام، به رغم اشتیاق فوق العاده ای که در این باره داشت، برایش نا ممکن بود شور وهیجان که از در یافت نا مه کوتاه پیام گونه شمس برایش حاصل شد پنچ شش نا مۀمنظوم پی در پی برای شمس فرستاد با الا خره بی آنکه منتظر جواب نا مه ها شود، یک روز پس از نامه سلطان ولد را که در این سخت همدرد واقعی او بود پیش خواند. نقدنیه ای برای هزنیۀ سفر محبوب به او داد واورا با تا کید به اظهار نیاز وفروتنی فوق العاده به دعوت شمس به شام فرستاد.با نامه کوتاه با التماس باز گشت دو بارۀ شمس به قو نیه سلطان ولد در خواست پدر را به جان پذیرفت، خود می گو ید: صحرا ها در می نوردیدم، کوهها را چون برگها می انگاشتم، خا رها را زیر پا. گرمای تا بستان وسوز زمستان برایم چون قند و خرما شیرین بود او در این سفر بیست همراه داشت.( مولانا در این ایام غزل زیرا سروده است)
بروید ار حریفان بکشید یار مارا
به من آورید آخر صنم گریز پا را
به بهانه های شیرین، به هانه های زرین
بکشید سوی خانه، مه خوب خوش لقا را
اگر او وعده گوید که دمی دگر بیا یم
همه وعده مکر با شد، بفریبد او شمارا
دم سخت گرم دارد که به جا دوی و افسوس
بزند گره بر آب اوو ببندد او هوارا
به مبارکی و شادی چو نگار من در آید
بنشین نظاره می کن تو عجا یب خدارا
چو جما ل او بتا بد،چه بود جما ل خوبان؟
که رخ چو آفتابس، بکشد چراغ هارا
برو ای دل سبک او به یمن، به دیر من
برسان سلام و خدمت تو عقیقی بی بهارا
( کلیات شمس غزل 163 )
سلطان ولد به شام رفت و شمس را در زاویه ای یافت، نقدینه را تقدیم کرد. شمس با لحنی عتاب آلود اعتراض کرد که مگر مولانا خواسته با شد مارا بدین زر بفریبد. معهذا دعوت ر پذیر فت و تبسمی حاکی از خرسندی واحسا س شرم بر لب شیخ شکو فاند با آنها آهنگ باز گشت گرد. اما شمس عاشق دمشق شده بود.........
ما عا شق سر گشته و شیدای دمشقیم
جان داده و دل بسته بسودای دمشقیم
آن صبح سعا دت چو بتابید از آنسوی
هر شا م و هر سحر مست سحر های دمشقیم
از رو بتازیم دگر بار سوی شا م
کر طرۀ چو شا م مطرابی دمشقیم
ای مسکن ما لوف چه بگرفت دل من
ما طالب تا لیف ز ابنا ی دمشقیم
مخدو می شمس الحق تبریز چو آنجاست
مولای دمشقیم وچو مولای د مشقی
در تمام طول راه سلطا ن ولد در ر کا ب شمس پیاده طی طریق می کرد. مسا فرت سلطا ن ولد که شمس را به قونیه باز آورد یک ماه طول کشید در این مدت مولا بی صبرانه در آتش اشتیاق می سوخت وانتظار دیدار می کشید چون قا فله به نزدیک قونیه رسید سلطا ن ولد بشار تگری پیش مولانا فرستاد. مولانا خبر یافت که شمس می آید خودرا به بشارتگر بخشید واین غزل زیر را ساخت که بیان حال اوست........
آب زنید راه را هین که نگار می رسد
مژده د هید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را، آن مه ده چهار را
کز رخ نور بخش او نو نشار می رسد
چا ک شد ست آسمان، غلغله ی است در چهان
عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد
رونق باغ می رود، سوی نشانه می رود
ما چه تشنه ایم پس؟ شه زشکار می رسد
باغ سلام می کند، سرو قیا م می کند
سبزه پیاده می رود، غنچه سوار می رسد
خلوت یا ن آسمان تا چه شراب می خورد
روح خراب و مست، شد عقل خمار می رسد
چون برسی به کوی ما، خا موشی است خوی ما
زانکه ز گفت و گوی ما، گردو غبار می رسد
(کلیات شمس غزل 549 )
شمس در محرم 644 ه. دو با ره به قو نیه آمد چون کمتر از سه ماه از شوال 643 تا محرم 644 بود. چون چشم او دوباره به مولانا افتاد، از اسب پیا ده شد، هم دیگر را در آغوش گرفتند، سجدۀ شکر به جای آوردند،اگر به صورت دو قالب بو دند. در معنی یک جان داشتند پس می گو یند ملا قات شمس با مولانا عا شقانه بود.نه این ملا قات عا شقانه نبود بلکه یک ملا قات عا رفانه و رویا پر دازانه بود............. پله پله می رویم تا ملا قات خدا...............
منابع:......
1- پله پله تا ملا قا ت خدا، در بارۀ زند گی واندیشه مولانا، دکتر عبد الحسین زرین کوب، انشارات علمی تهران.
2- زند گی وآثار مولا نا،افضل اقبال، ترجمه حسن افشار،نشر مرکز، تهران.
3- زند گی مولا نا، بدیع الزمان فروزالفر، انتشا رات زوار، تهران
4- مولانا پیر عشق و سماع، کا ظم محمدی، سازمان چا پ وانتشا رات وزارت فر هنگ وارشاد اسلامی، تهران
5- زندگینا مه مولانا، دکتر توفیق سبحانی، نشر قطره، تهران
6- سوا نح مولوی تحقیق در زند گانی مولانا، شبلی نعما نی، ترجمه سید محمد فخر داعی گیلانی،دنیای کتاب
7-مولوی نامه مولوی چه می گوید؟ جلال الد ین همایی..
8- سراج - نشرمرکز فر هنگی- ویژه نامه سال مولانا جلال الد ین محمد( 2007 ) سال چهاردهم شماره بیست و نهم، مولانا، از خا ک تا افلاک « مقاله» سید اسحا ق شجا عی