از شهر مولوی تا عشق مولوی
دست ها بر کرده سوی آسمان
باز بان سبزو با دست دراز
از ضمیر خاک می گویند راز
مولوی
لالای پیر در قونیه (یا همان سید برهان)
در گیرو داراین احوال سید برهان الدین ترمذی لالا ی خداوند گار وشاگرد وفادار بهاء ولد به قونیه رسید(629 )ه.ق سید که در این مدت همه جا نشان شیخ خودرا جستجو کرده بود، در پایان آوارگیها وسر گردانیها ی خویش، پرسان پر سان به قونیه رسیده بود با تئا ثر واندوه بسیار خبر یافته بود که سلطان العلمای بلخ یک سال قبل درورودی وی، در این شهر در گذشته بود.برهان الدین محقق ترمذی از ترمذ است در آغاز حال آتش در دامن جان وی زد واورا به مجلس بهاء الدین ولد بلخ انعقاد می یافت گشانید وبه سرحلقۀ مریدان در آورد وقتی بهاء ولد از بلخ هجرت می کرد برهان الدین در بلخ نبود ومرخوش گرفته ودر ترمز منزوی ومعتزل میزست وچون بهاء ولد مسافرت نمود پیوسته خبر از دور ونزدیک می پر سید تا نشان روم دادند. برهان الدین به طلب شیخ عازم روم شد سلطان ولد در مثنوی ولدی شرح حال ارادت سید را به بهاء ولد چنین گفته است...
در جوانی به بلخ چون آمدن
خواست آنجا یگا نه آرامد
جد ما را چون دید آن طالب
که به او بود عشق حق غالب
گشت سید مریدش ازدل و جان
تا روان را کند، زشیخ روان
در مریدی رسید اولمراد
زآنکه شیخش عطای بی حد داد
هنگام ورود سید به قونیه مولانا ی جوان در لارنده بود_ شهر سالهای جوانیش که اولین بار در آنجا به وعظ پرداخته بود وزن فرزند یافته بود. آنجا به احتمال قوی به زیارت تربت مادر رفته بود. در وقت وفات بهاء ولد سید برهان الدین« به معرفت گفتن مشغول بود در میان سخن آهی کرد وفریاد بر آورد که دریغا شیخم از کوی خاک بسوی عالم پاک رفت وفر مود فرزند شیخم جلال الدین محمد بی نها یت نگران من است بر من عرض عین است که بجانب دیار رم روم واین امانت را که شیخم به من سپرده است به وی تسلیم کنم»
جلال الدین محمد بیست پنچ ساله بود که در و جود این ملازم و مربی دوران گذشته خو یش دیگر بازخود را با دنیای پدرش متصل یافت.سید برهان که در این ایام برهان محقق خوانده می شد پیری مو قرو واعظی محقق بود، عالم و عابد عارف و مفسر بود و به احتمال قوی از اوج قله شصت سالگی نزول کرده بود.اعتقادش در حق شیخ خود بهاء ولد به حدی بود که آشکارا وبی هیچ تردید مجا دله اورا از تمام اولیا که بعد از رسول خدا آمده بودند بر تر می دانست.
به مولانا ی جوان هم علاقه یی پدرانه داشت که عشق به خاطرۀ بهاء ولد آن را شدت بشتر می داد در یک مجلس وعظ خویش به قونیه که مولانای جوان هم در آنجا حاضر بودند درخطاب به وی وبر سبیل دعا گفته بود« خداوند تعالی تورا به درجه پدر رساند» در واقع عالیترین مرتبه رو حانی ممکن را برای او آرزو کرده بود سید برهان پس از مرگ پدر وی را به سلوک بیشتر وفهم بهتر ح قایق دین و عرفان دعوت کرد ولذا اورا به خواندن تد رس ظاهر وسلوک باطن را به کمال برساند؛ولذا به سفارش او وبه نقل مورخان در سال630ه. ق. از قونیه به اتفاق چند تن از مریدان پدر به جانب شام عزیمت کرد تا درعلوم ظاهر مما رست نماید و کمال علمی خود را به اکملیت برساند لذا مدت در مدرسه حلا و یه حلب در حوزه درس فقه کمال الدین ابن العدیم به عنوان حکیم وشاعری بزرگ شهرت داشت ساکین شد پیداست که زن وفرزند را در قونیه باقی گذاشت واز دانش اوبهره گرفت وپس به سوی د مشق حرکت کرد حلب و د مشق ازعمده ترین مراکز معارف اسلامی در قرن هفتم_ وسیزده هم بودند هر دومرکز از آسیب حمله مغول در امان ماندند.
ولذا پنا هگاه ومهمان نوازی برای طلاب شدن مدت اقامت او در حلب روشن نیست افلاکی که تنها مرجع ما درباب این سفر است، خود اطلاع درستی ندارد حلب حق فراوان در گردن او می داشت در آنجا بود که وی با کمال الدین آشنا شد.اما دمشق حق بشتری داشت زیرا در آنجا بود که می گویند نخستین بار با شمس تبریزی ملاقات کرده است.مولانای جوان هم با آنکه خود در آن ایام در تختگاه روم واعظ محبوب ومدرس پر آوازه بود سید برهان را مثل تجسم روح یا باز گشت شخص پدر تلقی کرد وا و راهمچون مربی ومرشد خویش شناخت متابعت از رشادت اورا مثل متابعت از قول پدر برخود واجب شناخت وخودرا همچنان شاکرد سید ومحتاج تربیت وارشاد وی یافت حضورسید برهان در قونیه برای مولانا ی جوان بازگشت به یک بهشت گمشد ه بود،بهشت روحانی ودنیای گذشتۀ درون خانه که آن را با سالهای کودکی در بلخ یا در سمرقند جا گذاشته بود.
سید برهان با الهام از آنچه آرزوی بهاء ولد در حق فرزند بود می گو شید تا از« شاگرد»سابق خویش یک مفتی وفقیه اهل قال که در عین حال یک عارف وصوفی متوحد وصاحب حال نیز باشد بسازد واورا، چنانکه پدرآرزو گرده بود، سلطان العلمای واقعی دیار روم ومفتی وعارف یکتا وبلا معارض عصر خویش به بار آرد. دراینکه مو لا نا تربیت یافته برهان الدین است شکی نیست واز آثار مولانا و ولد نامه این مطلب بخوبی روشن است. وبهاء ولد هم اورا به تربیت مولانا ما مور کرده بود وقتی در حدود سنین سی وسه سالگی از شام واز طریق قیصریه به قونیه باز آمد، جلا ل الدین مولا نا محمد بلخی مولانای روم ومفتی بزرگ عصر تلقی می شد. شاید بود که سلطان جدید روم _عیاش الدین کیخسرو_ در آغاز سلطنت اش باری آنکه وی را از شام به روم باز گرداند با استادان وی در شام مکاتبه کرده بود.
سید برهان که در قیصریه وسپس در قونیه اورا با تکریم فوق العاده تلقی کرد در پایان گفت و شنودی چند که با او کرد اورا درعلم قال و علم حال چنانکه آرزو کرده بود یافت. وی از این قبل از مرگ خود این شیخ زادۀ محبوب خویش را در حال وقال همانند شیخ واستاد خود از دیگران در وعظ وگفتار بر تر یافت زیاده از حد خرسند بود.
شیخ زادۀ هم بعد از سالها دوری دوباره چنان در قونیه به صحبت اوانس یافت که به آسانی نتوانست به باز گشت سید به قیصریه رضایت دهد. معهذا این آخرین دیدار مولانا با لا لای واتابکی پیر ومربی سالخورده خویش بود پیر مرد برهان که در این ایام 78 سال از عمرش می گذشت اندک زمانی بعد در برگشت به قیصریه در گذشت.مرگ سید برهان برای مولانا مرگ دوباره پدر بود سید قبل از بازگشت به قیصریه محل اقا متش به خاطر آنکه خاطر این شیخ زاده عزیز خودرا رنجیده نکرده باشد، بیش از یک بار از وی برای عزیمت به شهر خویش رخصت خواسته بود،اما مولانا که هنوز به اوعاشقانه اراد ت می ورزید بدین جدای تن در نمی داد وبالا خره بزحمت ودر دنبال اصرار بسیار وی به بازگشت او راضی شد. وفات سید. در قیصریه بوقع پیوست وصاحب شمس الدین اصفهانی مولانا را ازاین حادثه مطلع ساخت واو به قیصریه رفت وکتب واجزای سید را بر گرفت وبعضی را برسم یاد گار بصاحب اصفهانی داد وباز به قونیه باز گشت.افلاکی گوید سید هنگام وفات این رباعی را بر خواند.
ایدوست قبولم کن وجانم بستان مستم کن واز هردو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش بمن اندر زن وآنم بستان
با یک و صیت به مولانا بعد از وفات« از هرچیز گریختن آسان است از نفس خویش گریختن دشوار است ومنبع آفات تو نفس است» در بازگشت به قونیه مولا نا جلال الدین که بعد از مرگ سید تنها ماند، اوقات خودرا در تربیت فرزندان، تعهد امور خانواده، و وعظ و تدریس و عبادت می گذشت در پایان سالهای دراز مهجوری ودوری از یار ودیار«بلخ» اکنون بازگشت به خانه ودیدار عزیزان را مایۀ خرسندی می یافت. در خارج خانه اوقات او مستغرق در و عظ و فتوا می شد. طالب علمان از هر سو بروی می جوشیدند ومریدان وعاشقان بسیار مجالس وعظ اورا شورو حال می بخشیدند، نمونه هایی که از این گونه مجالس باقی است مجموعه مجالس سبعه را شامل است.
با آنکه ظاهراً جز نقشی بیروح از یک رشته موعظۀ جاندار و پر شور را تصویر نمی کند، سخن پر و قار عالمانه و صبغه معارف زاهدانه دارد.مجلس درس وی که هم در مدرسه خویش وهم در مدارس دیگر شهر بر گذار می شد، نیز جازبۀ خاص داشت تواضع ومردم آمیزی مولانا در این ایام در میان بازاریان وبازراگانان وحتی رنود وعیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که موکب مریدان خاص وطالب عالمان مشتاق با هیبت وجلال عالمانه به محل درس یا وعظ می رفت در کوی وبازار شرم رویی وفروتنی انسانی حرکت می کرد، با طبقات گونه گون مردم، از مسلمان، ونصارا سلوک دوستانه داشت.در همان چند سالی که از با ز گشت او به قونیه می گشت، در بین بازاریان و مستحرفه عوام کثرت دوستدا رانش به قدری بود که علمای شهر وی را بدان سبب به سعی جلب عوام متهم کردند،
اما او هیچ اصرار در جلب عوام نداشت. بدین گونه در مدت اندک که هنوز از مرگ سید برهان وباز گشت خود وی از قیصریه به قونیه زما ن بسیار ی نگذشته بود، جلال الدین محمد بلخی مولانای رومی محبوب ومقبول اکثر طبقات واصناف تختگاه آن مرزو بوم بود. در گذشت شتاب آلود وپر هیجان این سالها بود که گوهر خاتون زوجیه مولانا در گذشت (ح640 ) ومولانا چندی بعد خودرا به« تجدید فراش» نا چار یافت گرا خاتون قونیوی که از شوهرسابق خود، که نا مش شاه محمد بود، فرزندی به نام شمس الدین یحیی نیز داشت، زوجه جدید مولانا بود که دراند ک مدت توانست به خانۀ خاموشی زدۀ خدا وند گار دوباره روشنی وگرمی انس ومحبت بخشید دختری که هم پروردۀ اوبود، وظاهراً اورا نیز از شوهر سابق داشت در همین ایام با او در حریم مولانا وارید شد وبزودی علاقه پسر کوچک مولانا را به خود جلب کرد این دختر کیمیا خاتون نام داشت با علا الدین ازدواج کرد. وعلاقه اش هم یک علاقه یی معصومانه وخرد مندانه با هم داشتند... ادامه دارد.........