به آسمان آفتابی خیره می شوم.به خودم یاد آوری می کنم آزادم .مثل ابرهایی که در آسمان شناور است. به حال خودم هستم، کاملاً آزاد. تصمیم می گیرم تا عصر در یک کتابخانه وقت بگذرانم. از وقتی بچه بودم عاشق این بودم که وقتم را در اتاق های مطالعه ی کتابخانه ها بگذرانم، بنا براین با اطلاعات قبلی ازده به شهر آمدم در تمام کتابخانه های داخل واطراف شهر فکرش رابکنید _ بچه ی کوچکی که نمی خواهد به خانه برود، جا های زیادی برای رفتن ندارد_ورود به کافه وسینما ها ممنوع است فقط کتابخانه ها می ماند، وهیچ کس به خاطرآمدن پسر کوچکی به آنجا عصبی ونا راحت نمی شود و می توانید آنجا روی صندلی چوبی با قدی خمیده با حواسی کاملاً جمع بنشینید وهرچه دلتان می خواهد بخوانید و بنوسید. من همیشه بعد از مدرسه با دو چرخه ام به کتابخانه ی عمومی محل می رفتم اما کتابخانه کتابهای مورد علا قه ام را نداشت با زهم با لج بازی همه ی کتاب ها راورق میزدم حتی در تعطیلات می توانیستید مرا آنجا پیدا کنید. همه را می بلعیدم .

رمان ها، زندگینامه ها، کتا بهای تاریخ، وهر چه این طرف و آن طرف بود. وقتی تمام کتاب های کودکان را تمام کردم، به سراغ قفسه های عمومی وکتاب های بزرگسالان رفتم.مجموعه هایی از ادبیات، ادبیات جهان ونویسنده های منفرد، کلاسیک ها، فلسفه، تئا تر، تاریخ هنر جامعه شناسی، تاریخ زندگینامه، جغرافی..... وقتی آن ها را باز می کنم، بشتر کتاب ها بوی روزگار پشین تری را می دهند که از میان صفحاتشان به بیرون انتشار می یا بد عطر خاصی دانش واحساسا تی که سال ها به آرامی در میان جلد های آن ها آرامیده بود آن وقت روی صندلی چوبی کتابخانه آرام می گیرم وبه دو رو برم نگاه می کنم، فکری به سرم می زند: اینجا درست همان محل است که تمام عمرم دنبالش می گشتم . مخفیگاهی کوچک و پرت. همیشه به آنجا به عنوان محلی پنهان وخیالی فکرکرده ام وبه سختی می توانم باور کنم واقعاً وجود دارد چشم هایم را می بندم ونفس می کشم،شاید همیشه چیزی زیادی ازآنها نمی فهمیدم ، اما تا آخرین صفحه پیش می رفتم، وقتی از خواندن خسته می شدم به یکی از موسیقی« وانجلیس» و «کیتارو» آرام می گرفتم ازموسیقی خیلی لذت می برم. همان طور که می گوید ورزش غذای بدن است ومو سیقی غذای روح راست می گفتن.من چیزی از مو سیقی نمی دانستم،کتابخانه مثل خانه ی دومم بود.یا شاید بشتر از جایی که در آن زندگی می کردم به یک خانه واقعی شباهت داشت. قبل از آمدن به طرف شهر فهمیدم مرد ثروتمندی از یک خانواده ی قدیمی در اطراف شهر کتابخانه ی شخصی اش را به یک کتابخانه خصوصی اما قابل استفاده برای عموم تبدیل کرده. با یک هفته زحمت وتلاش نشانی ازآن کتابخانه بد ست آوردم آنجا کتاب های زیادی داشت روی هر قفسه کتابخانه نوشته بود استفاده برای عموم آزاد است وقتی ازکتابخانه وارید می شدم عجیب بود انگار همه ی کتاب ها برای من قصه می گوید اما با خود می گویم این کتابخانه به هیچ کتابخانه ای که تا بحال دیدم شباهت ندارد اما حالا که این همه راه آمده ام باید دل بدر یا زد. درست در اول در و رو دی مرد میان سالی پشت میز بازدید کیف ها نشسته. کوله پشتی را نگاه کرد او بالحنی آرام وملایم می پر سد اولین بار است در این کتابخانه می آی؟ این سوال غافلگیرم کرده و باعث شد تا حدی عصبی شوم. مردمیان سال سرش کمی کچل بود پشت میزش با تلفن زیاد حرف می زد با مداد بلند وتازه تیز شده ای بین انگشت هایش. مدتی چهره ام را برسی کرد. آستین ها یش را تا آرنج بالا زده بود با مچ های باریک عینکی با قابی ظریف چهره اش را کامل می کند. آن مرد میان سال اصلاً شبیه کتابدارهای نیست که به آن ها عادت دارم......

می گوید از قفسه ها آزاد استفاده کن واگر کتابی دیدی که دوست داشتی بخوانی، فقط آن را با یک کارت در خواست پرکن. در آن گوشه یک سیستم کامپیو تر است ولی برای پیدا کردن اطلاعات ازآن استفاده کن ما اجازه نمی دهیم هیچ کتابی بیرون برده شود مجله یا روزنامه نداریم دوربین مجاز نیست. تلفن همراه لطفاً خاموش وهمین طور کپی گرفتن از صفحات کتاب برای تحقق پا یا نیییییی غذا ونوشیدنی  باید بیرون روی نیمکت ها صرف شود ساعت پنچ هم تعطیل می کنیم مدادش را روی میزمی گذارد واضافه می کند تو سنت چند است بعد از یک نفس عمیق می گویم ده سال. لبخند می زند وهردو دستش را روی میز می گذارد « اینجا کتابخانه است واز هر کس بخواهد مطالعه کند استقبال می شود اما بهتر است بین خود مان بماند اینجا جای شما نیست گفتم چرا؟»  به خاطر کم سن و سال بودن شما این جا جای شاعران قصه گویان داستان نویسان است.!!!! گفتم نه نه نه نمی شود من می آیم ریس لبخند  می زند نه متئا سفم، من رییس نیستم اینجا کارگری ساده ای هستم........