عشق و زندگی
آفتاب كه رفت، من مي مانم وشب زنده داري واشك... دوست دارم كه به گوشه ي بينشينم وبا دل خويش خلوت كنم.
تو مرا به نام مي خواني، نامت را نمي دانم!
تو به من اشاره مي كني، اشاره نمي توانم
من، براي آن كه چيزي از خود به تو بفهمانم.
جز چشم هايم چيزي ندارم!
در زندگي چيز هاي وجود دارد، كه هر طور به آن نگاه كنيم،براي همه ارزشمند است.«مثل عشق» چيزي كه واقعا دوستش دارم عشق است! عشق همان توان باالقوه است، كه مي تواند نو ميدي باشد.شايد همان ورونيكاه باشد كه تصميم به خود كشي گرفتن...و از خود متنفر شدن.
چي باعث مي شود كه آدم از خودش متنفر بشود؟ شايد تر سو بودن. يا ترس هميشگي از عمل اشتباه كه هر لحظه محكم به مرگ است.عشق هما ن صداي پيانو است كه هر كليدش نواي ليلي ومجنون را به تصوير مي كشد همه اي مان اين احساس را تجربه كرده ايم وهمه ما به شگلي ديوانه ايم. براي ملتم جنگيدم براي نخستين عشقم هم جنگيدم تا ازش افسانه اي عظيم در ميدان كوچك قلبم مجسمه اي شا عرانه بسازم...بر روي ديوار سنگي خانه ام حكاكي كنم حتي پس از مرگ هم،به عشق غير ممكين خود چشم خوا هم دوخت.
وقتي هنوز بچه بودم ومادرم مجبورم مي كرد پيا نو نواختن ياد بگيرم،به خودم مي گفتم فقط وقتي عاشق باشم، مي توانم خوب بنوازم، براي اولين بار در زندگي ام، احساس كردم تنها از انگشتانم مي توانم صورود عشق بنوازم،بي اين كه هيچ اختياري بر آن چه مي كردم داشته باشم نيروي داشت هدايتم مي كرد،ترانه ها ونغمه هاي را مي ساخت كه هر گز نمي دانستم مي توانم بنوازم. خودم را به پيا نو سپردم چون خودم خودم نبودم...
در حال نواختن پيا نو، خودم را تسليم نوت كردم.
پيا نو همان اندوه و نما يشهاي از زندگي ست. سفر بسوي زندگي يك قصه است و عشق همان قهر مان قصه، مي گويند زندگي دشوار است وزير بارش نتوان رفت آري زندگي دشوار است،زندگي همان چكيدن قطره هاي شبنم بر شاخهاي گل هاي لر زان است. بي شك ما شفته اي زندگي هستيم،اما اين از آن نيست كه با زندگي خوي گرفته ايم. بلكه از آن است كه ما با عشق به زندگي ما نوسيم.......عشق ا ميخته به جنون است. اما جنون نيز اندك خردي در خود دارد. وقتي به قله هاي زندگي مي رسيم خودرا همواره تنها مي بينيم فكر مي كنم آنجا كسي نيت كه با من سخن بگويد،فقط ساز عشق بر جانم مي نوازد......زندگي ديوانگي ست. زندگي رنج است راست مي گويند اري رنج استو چرا حد ومرزي براي زندگي نمي شناسيم؟
به جنگل به پروانه به گلها عشق مي ورزم زندگي چي دشوار است. اين كلمه عشق مرا رنج مي دهد وسر خود را چون گلي كه روي آب يخ بسته يا علفي كه زير فشار تو فان سر خم كرده به زير مي اندازم، عشق چون زنبور نيشدار كه در گرم ترين روز هاي زندگي نيش مي زند،وتا به سوي گلهاي زيبا وقشنگ زندگي پر واز كند.......
(مولوي)
هر كه چه گويد مرد عاشق بوي عشق
از دهانش مي جهد در گوي عشق.
مرد را زنبور اگر نيشي زند
طبع اوآن لحظه بر دفعي تند
زخم نيش اما چو از هستي تست
غم قوي باشد نگردد درد تست.
كنار دريچه ايستاده ام مداد وكاغذ به دستم است،وبه انتظار شعر نثر مي نويسم
«آشيان ويران»