وقتی آدم با یک شا عر و با یک کتاب شعر بر می خورد از شاعر و کتاب آن بر داشت های مختلف پیدا می کند.ذهن آ دم سراغ آن جملات عا طفه ی و تخیل پر دازانه اش می رود که مطابق با وا قعیت نیست،یک نو لغزندگی وارضای ذهنی است.می گویند شعر موقعی زنده است که در ما زندگی کند .خواه شعر گذشته باشد و خواه امروز.در قطعه های شعر احساس شا عرانه نهفته است ولی تجربه ی شا عرانه نیست. شاعر حرف هایی برای گفتن دارد ولی راه را نمی شناسد وغالبا می خواهد بامنطق نثراحساسات خود را وصف کند...«سقراط :آثار شا عران،آنچه را بیشتر،از روی اندیشه وریه می نمود برای ایشان خواندم ومعنی آن سخنان را پر سید م لیکن شرم دارم واقع را بگویم اما چه چاره است می گویم همه انسانی که آنجا بودن بهتر از خود شاعران سخنان انان را تفسیر می کردند ودران سخنان تحقیق می نمودند. به زودی می دانستم که مایه کلام شا عران دانش نیست سخنانشان از شور وذوق بر می آید»

حرف های شا عرانه اش داروی نیست که درد انسانها رادر مان کند.داروی تلخی است با طبا بتی درون خویش پرد ه ورازی از یک حقیقت برنمی دارد.حقیقت مانند نیلو فرآبی است .که گل برگ های بی شمار دارد.ودیگر هیچ وقت طرف شا عر وکتاب یک شاعر نمی رود وبه طاق فرا موشی می سپارد با خود می گوید این حرف ها بدرد زند گی نمی خورد.

پس به این طبیب اعتماد نکنید و داروی اورا با صبر وارا مش ننوشید.این  حرف هاشاید از حقیقت دور باشد.

من به این حقیقت معتقیدم که شعر وبر داشت های صادقانه،از زند گی نیست،یلکه یکسره خودی زند گی است.شعر در شا عر التیام یا فتن زخم مو سیقی است.به قول احمد شاملومو سیقی وپیا نوصدای ما درانه همه ی  جهان را منعکس می کند .شعرزندگی ست،بزرگ ترین زند گی ها!شعر زند گی ست  نه پشت سر کردن  کلمات زیبا هدف شعراین است که(پر چم دار خلق)باشد پر چمدار نهضت بزرگی که انسانها را به سوی ازادی نهای شان رهبری می کند.شعر زند گی ست بزرگ ترین زند  گی ها!

گروه گروه با پای پیاده به سوی سر چشمه ای زند گی به راه افتاده تا به ریشه ی زند گی اش را حیا تی دوباره بد هد.«یا شاید همان پاییز مرگ باشد»

تا شاعر به قیمت زند  گی وخون شا عرانه اش، با زمستان سرد ومه آلود به دانه های برف یخ زاه هد یه کند،همه خود شا عر است. همه شعرش می شود ولی نمی تواند، وهر گزنمی تواند لحظ ی با فته های زند ه گی را از هم جدا کند.شاعر از شعرش جدا نیست.شا عر هیچ وقت این زند گی را ترک نمی کند مثل هست که می گوید ترک عا دت موجب مرض است.اگر جدا شود باید مدا فعین زند  گی و شعر انتقام این جرم را از شا عر بگیرند،دیگر گریه و تنبلی از یک شاعر دور شده... وشا عر به جای جنگل های سحرآمیز در کوچه هاست... وبه جای الهه های زیبای در دشت تخیل هاست...  تاازتخیلات شا عرانه اش(پیکا سو)ی جملات و کلمات زیبا بسازد...کلمات زیبا وشا عرانه صدای احساسات و اندیشه های یک شاعر است شعر افسون است.اما یک افسون خیر خواهانه...

مردم شاید به شعر از نگاه موزون،وضع،قافیه،قالب،خصوصی زبانی،و ترکیب های شعری نگاه کند.ولی آیا در شعر زنده گی وجود ندارد؟ زند گی را باید به خرج عا دت باید گذاشت؟ یا عادت را به خرج زند گی؟احسا سات انسانی را در هیچ گونه لباسی نمی توان با نظر تحقیر بر آوردکرد...شعر زند گی است و شعر خوب باید حاکی از زند ه گی باشد.شعر زند گی است وشا عرآ فرینده ی شعر،نه

آفرینده ی طبایع مردم شعر کشف رازی زند گی است.یا همان نقاشی از یک حا دثه غم انگیز،شعر داروی است برای در مان زخم یک شاعرزبان شعری یک زبان فاخر است.نه یک زبان ولگرد. بلکه یک زبان عر یان. شاعر شعرش لبریز از زند گی، در هر قطعه ی شعر شاعر آهنگ زمانه را مشنویم تفدیده وبی تاب....... اما شاعر باید رسالت شعری اشرا با محبت و زیبای ادا کند تا بلبلان بر شاخ ار غوان بسراید...

(به قول احمد شاملو)

بیگانه نیست شاعر امروز

بادر های مشترک خلق،

او با لبان مردم لبخند می زند

درد امید مردم را

با استخوان خویش پوند می زند.

شاعر با سرودن شعر قیام می کند. قیام او با هر شعر علیه توحش است.شهیدان جنگ عا طفه... پس شاعر پر چم دار انسانیت  وزند گی است....