خاطرات بد را نقاشي ميكنند
چندي پيش فيلمي كوتاه و گزارشي ديدم در بارهي تلاشي متفاوت براي كاهش رنج ناشي از خاطرات و اتفاقات بد در كودكان و تجربه راهي براي بازگشت آنها به زندگي. اين گزارش تصويري "قطار زندگي" نام دارد و در آن ميبينيم كه دكتر جواد محمودي (روانپزشك) ميكوشد با روشهاي برونريزي به شيوهي نقاشي يا نمايشهاي كودكانه، كودكان به جا مانده از زلزلهي بم را از زير سايهي خاطرات هولناك زلزله و مرگ اطرافيانشان بيرون بكشد. اين كودكان بيش از هر چيز (35%) دچار اختلال استرسي پس از حادثه بودند. در ابتدا ميبينيم كه آنها خاطرات زلزله و مرگ را با انگشتان آغشته به رنگ نقاشي ميكنند. اكثر آنها خانههاي خراب و بستگان زير آوار مانده و خون را در بخشي از نقاشي خود جا دادهاند. بر خلاف تصور غلط قديمي كه برخي گمان ميبرند، گذشتههاي بد را بايد پنهان كرد و به خاطر نياورد و در بارهشان حرف نزد، روانپزشكان اثبات كردهاند كه برعكس است. بايد در بارهي آنها حرف بزنيم و به برونريزي آنها كمك كنيم تا به ذهن دچار اين گذشتهها فرصت مواجهه و كنار آمدن بدهيم. اين كودكان نقاشي ميكنند و در بارهي آنها توضيح ميدهند. در واقع از آنها خواسته ميشود كه توضيح دهند. پس از پايان اين جلسه نيز همه با هم، نقاشيهاي خود را پاره ميكنند (يا به عبارت دقيقتر و به خواست امدادگرشان، ريز ريز ميكنند) و ريزهها را به بالاي سر خود و دوستانشان ميپاشند و ميخندند.
همه رواندرمانيهاي موثر بر روي حادثه ناگوار و مسبب متمركز ميشوند؛ نه بر روي زندگي گذشته. در اينجا هم ميبينيم كه فقط در بارهي زلزله بم و تبعات آن كار ميشود؛ نه احيانا خاطرات بد ديگري كه ممكن است در ذهن كودكان باشد. آنها با نقاشيهاي خود نوعي مكالمه را تجربه ميكنند و با پاره كردن و دور ريختن آنها، چنين راهكاري را به ناخوادآگاه خود پيشنهاد ميدهند. پس از آن ميبينم كه "نمايش" قطار زندگي را با هم اجرا ميكنند و همه بستگان مردهي خود را از اين قطار پياده ميكنند (پذيرش واقعيت) و چوچو كنان به حركت خود ادامه ميدهند (واقعيت برتر). با توجه به نقش موثر سوگواري در كاهش آلام ناشي از مرگ اطرافيان، نمايش بعدي بچهها، اجراي دفن و سنگ قبر گذاشتن و فاتحه و سوگواريست. پس از آن است كه با توضيحات رواندرمانگر خود، با كمك خيال و "تصويرسازي ذهني" پرواز با يك قاصدك و سفر به سرزمين آرامش را تجربه ميكنند و يك فيلم كوتاه فانتزي را در خيال خود بازي ميكنند. نماي درشت صورت آنها پس از پايان اين سفر، بغايت شاد و آرام است. درمان شناختي رفتاريراهي است كه كمك ميكند تا به گونهي ديگري دربارهي خاطرات نامطلوب فكر شود. در نهايت و پس از چنين درماني، آن خاطرات كمتر استرسزا ميشوند و بيشتر قابل كنترل ميگردند. اين نوع درمان شامل چند جلسه آرامشبخشي هم هست تا كمك كند حوادث ناخوشايند را تحمل كنند و با آن كنار بيايند. كارايي درماني همين شيوهي رواندرماني در بارهي كودكان بم، بين 74 تا 98 درصد اعلام شده است كه خب آمار شگفتانگيز و تحسينبرانگيزيست. شايد به همين دليل است كه هنگام بالا ريختن ريزههاي نقاشي، خندهي كودكان شبيه رهاييست.
خاطرات یک مسافر
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هو شیاری خورده آب:
من کجا خاک فرا موشی کجا.
« سهراب »
خاطره نویسی اگر از روی عادت باشد می شود مثل تیتر اول روزنامه که فقط برای امروز جذابیت دارد وگرنه چند ماه دیگر چه اهمیتی دارد که انتخابات ریاست جمهوری افغا نستان کی اعلان شود یک ما بعد یا دو ماه بعد یا هیچ برای همه یک خاطره است نه می شود از کلای کرزای خاطره نوشت ونه از نیکتایی داکتر عبدالله ونه از خیمه ملت بشر دوست همه پوچ وهیچ است... اما خاطره نویسی که از روی عشق به سوژه ها و حوادث باشد می شود مثل کلاسیک های ماندگار سینما. می شود بر باد رفته ای برای خودش "پر از آب چشم". خاطره های یک مسافر، هفته سیاه مسافری است که قدر روز های سفیدش را نمی دانست. راستی این داستان دنباله دار بر اساس یک داستان واقعی است!
نمی دانست که باید شاد باشد یا غمگین. خیلی حال و روز بدی داشت نه می توانست بخندد و نه می توانست بگرید. از بد حادثه روز آخرش هم تبدیل شده بود به یکی از بهترین روز های ماه های اخیرش. خیلی اوضاع غریبی بود کل خانه انگار یک صدا فریاد و آواز وداع سر داده بودند انگار همه می گفتند خداحافظ. صدای همه در گوشش سنگین می نمود. حال و روزی داشت که برای اولین بار تجربه می کرد. همه مثل مسافر راه دور و بی بازگشت با او رفتار می کردند همه با نگاهشان می گفتند که حادثه هایی در راه خواهی داشت مراقب باش. حالا دیگر کم کم خودش هم باورش شده بود که این سفر بازگشتش به این زودی ها نیست. از این بود که غمگین می شد. این ساعت های پایانی چیز دیگری هم بود که آزارش می داد. با بهترین دوستش آن طور که می خواست نتوانسته بود وداع کند. وداع با دوستی که هر روز ساعتها با او حرف میزد کار ساده ای نبود کسی که در هفته حتما باید چند باری او را می دید تا شبش راحت صبح شود. اما حالا با یک خداحافظی رسمی آن هم به خاطر شلوغ بودن دور و برش مجبور بود برود. اما در ساعت های آخر شب ایمیلی آماده کرد و هر چه در دل داشت بر سر انگشتانش جاری کرد و بدون در نظر گرفتن هیچ کدام از آیین نگارش نگاشت و فرستاد و آرام شد. برای چند نفر دیگر هم پیام هایی گذاشت و در دلش و برای خودش و وسایلش وصیت کرد و به رختخواب رفت.آخر صبح که خورشید طلوع می کرد باید سفر سختی را آغاز می کرد که حتی خود بی خبر از آن بود. خواب شبش پر از تشویش و اضطراب بود فردا را نمی دید و هیچ پیش نمایی از آن در ذهن نداشت تنها باید منتظر می ماند تا صبح شود.
تهران خدا حافظ ، كابل سلام
برایم نامه از کا بل رسید ه
دوباره خون برگهایم دویده
نوشته مادری پیرم که بر گرد
جوان گشته صفورا قد کشیده
صفورا دختری همسایه ای ما ست
قشنگ و تا زه و تر مثل گلها
یگانه یاد گاری بابه صفد ر
به شهری آرزو ها می روم من
پر از عشق و تمنا می روم من
به دوشم کوله با ری از حواد ث
به دیدار صفورا می روم من
از این جا می روم من
برایم نا مه از کا بل رسیده
( داود سر خوش)
خدا دل مو هوس گل مو کونه
هوس دید ن کابل مو کنه
سفر
از حادثه، شست من خبر دارشده است
بی هم نفسی دوباره تکرار شده است
با بار غزل باید از این جا بروم
این شهر شما کلاه بر دار شده است
سفر یعنی نیایش تا بخواهی
شکوفه با نوازش تا بخواهی
بیا با مهربانی همسفر شو
سفر یعنی ستا یش تا بخواهی
من ماندم و عکس شقایق ها!

جمعه ای که گذشت شهر و طبیعت مصنو عی اش را برای چند سا عتی ترک کردم و دل به طبیعت و کو هها زدم. کوههایی که طبیعت ناب و سبزه های رنگا رنگ بهشتی اش گونه هایش مرا به نوشتن قطعه ( بهاری زیبا و نو عروس فصل های بکرش) واداشت ( بهار با گلهای بکرش) عین طبیعت بکر کو هها بود، که در چند ساعت آخر هفته- که مهمان دامان پر سخاوت کوهها و طبیعت بودم- روح پژمرده، و چشمانی نا بینایم رابه رسمی مهمانی نوازش داد، حیف که قلم کو چکم در قبال شکوه و جلالی که طبیعت به خود گرفته بود،وا مانده بود و نهایتا در مقا بل عظمت نسیم دره وخدای مهربان کرنش کرد.
به طبیعت نابی پا گذاشتم که فقط تیر های برق و جاده های بی نفس آن، چشم را می آزرد. طبیعت نابی که اندک علف سبزش به تمام سبزه های شهربر تری ورجحان داشت، علف های آزاده ورهای که به اتفاق دل خاک را شکافته وسر بیرون کرد ه بودند.
هوای مطبوع و پاکی که مصنوعات بشر برای هر انسان مصنو عی امروزی آماده می کند را به بازی گرفته بود. سکوتی که که تنها دویدن نسیم در شاخ و برگ درختان دره و کوههای بلند خدای و صدای مرغان بلبلی و قناری شر شرآب چشمه های ضلال که از دل طبیعت بر خواسته بود، حق شکستن آن سکوت را داشت.دشت های شاد و خرم که هیچ زشتی و پلشتی حق نشستن روی برگها و گلهای آن کوهها را ندا رد.و درختان نا منظمی که زیبایشان صد چندان نظم درختان شهررا داشت. درختان رشیدی که چشما نش به دست آسمان است. نه دست های بشر که خودش چشم به آسمان دوخته.
کوهها بسان گیسوانی بودند، که گلهای شقایق آزین آن کوهها شده بودند.تا او فقی که در چشم می گنجید، سبز طبیعت بود که قر مزشقایق ها و سفید با بونه ها و بنفش بنفشه ها روح آدمی را نوازش می داد وهر آنسانی آزادی خواه را تا دروازه بهشت به بالا می برد.
هستی، آهنگ الهه خود را می نواخت. از سفید تا سیاه زرد و سرخ.... جملگی رنگ خدارا می تا بانید. وزمین به کمال زیبای خود رسیده بود. گویی با فا صله از خواب زمستانی، لباس عا فیت به تن کرده بود ند. و نوای خوش جمله مرغان عاشق که فارغ از خوش آمد بشر ترانه سرای می کردند.
خروش رود خانه، صدای پیچیدن نسیم مالا یم در شاخ و برگ در ختان و جنگل، آواز طبیعت را در گوش های مسا فران دره زمزمه می کردند. جملگی جمال و کمال خالق خود را در ذهن آدمی خلق ویاد آوری می کردند. آرزو می کردم ای کاش می توا نستم این طبیعت پاک و خدای را به طبیعت مصنوعی بشری امروزی هدیه می کردم. باز آرزو کردم ای کاش وسیله داشتم این طبیعت بکر را به تصویر بکشم. ای کاش این طبیعت آزاد را بتوانم در قاب دوربینی رام کنم. اما مگر جز حسرت- هنگامی که نگاهشان می کنی- چیزی دیگری بر دل می ماند؟ گل های عاشق شقایق را مگر می شود محدود به قاب خشک دوربین کرد؟ علف های آزاده ای کوهی که هم چون شیر دل خاک را می شکافند وبه سوی نور حرکت می کنند را مگر می شود در چهار چوب یک عکس ساکن کرد؟
شقایق ها آنقدرظریف و لطیفند که حتی در قاب عکس هم پژ مرده می شوند. حالا من ماندم و عکس گلهای شقایق کوهها.هوشدار: اگر این روز ها به کوه و طبیعت رفتید و شقایق های عاشق را دیدید، هر گز آنها را نچینید. اگرهم چیدید به آب نیندازید چون خیلی زود روح شان از تنشان پر می کشد وبالا می رود،و روح هر انسان آزادی خواه را پژ مرده می کند..............
بیانیه فرهنگیان مهاجر افغانستان،راجع به واقعه در آب افکندن هزاران جلد کتاب در ولایت نیمروز.
کتاب، این گنجینه معارف بشری، از دیرباز در میان جوامع متمدن و فرهنگدوست حرمت خاصی داشته است، بهویژه در کشور ما که دارای سابقه روشنی در دانشدوستی و فرهنگپروری بوده است.
با این همه نمیتوان از یاد برد سرگذشتهای تلخی را که در مقاطعی از تاریخ بر کتابها و کتابخانهها در کشور ما رفته است، از دوران تهاجمهای مغولان گرفته تا عصر حاکمیت سیاه طالبان. چنین بوده است که جامعه ما گاه به گاه شاهد کتابسوزیها و کتابشوییها بوده است و چه خسارتها که از این ناحیه بر فرهنگ مکتوب کشور وارد شده است.
واقعه معدوم کردن و در آب افکندن کتابهای متعلق به جمعی کتابفروش و ناشر در روز دوم جوزا (خرداد) 1388 که در ولایت نیمروز و با آگاهی و هدایت وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور صورت گرفت، یادآوری ماجراهایی بود که پیش از این بر سر کتاب و کتابخوانی در کشور ما آمده بود، آن هم در روزگاری که فرهنگ مکتوب کشور بیش از هر زمان دیگر آسیب دیده است و دولت اسلامی افغانستان هم بیش از هر زمان دیگر مدعی رعایت قانونمداری و مردمسالاری است.
ما، مراکز و مؤسسات فرهنگی،هنری،ادبی، دانشجویی و جمعی از نویسندگان، ناشران، ویراستاران و روزنامهنگاران کشور ضمن نگرانی از وقوع چنین حوادثی در زمانهای که فرهنگ جهانی به سوی مدارا و شکیبایی میل دارد، ضمن اظهار همدردی با کتابفروشان و ناشران خدومی که در این زمانه عسرت سرمایه مادی و معنوی خود را صرف گسترش فرهنگ کتابخوانی کردهاند، این رفتار متعصبانه و غیرمنصفانه را محکوم میکنیم و از دولت افغانستان خواستاریم که ضمن اعاده حیثیت از خدمتگزاران کتاب و کتابخوانی در کشور و جبران خسارت سنگینی که از این ناحیه بر آنان وارد شده است، مانع تداوم چنین رفتارهایی شود.
همچنین از دستگاههای مسئول خواستاریم که با تنفیذ و اجرای قوانین و مقرراتی شفاف و جامع برای نظارت بر انتشار و خرید و فروش کتاب، ضمن پرهیز از رفتارهای خشن و غیرفرهنگی که دیگر زمان آن سپری شده است، این زمینه را فراهم آورند که ناشران و کتابفروشان کشور با احساس امنیت مادی و معنوی به خدمت خویش ادامه دهند، چون هیچ پسندیده نیست که ارگانهایی که علیرغم وظیفه فرهنگی خود در این سالها حتی یک عنوان کتاب سودمند در زمینه فرهنگ و دانش کشور منتشر نکردهاند، فقط وظیفه محو و نابودکردن کتابها را برعهده داشته باشند، آن هم بدون احساس مسئولیت نسبت به خسارتی که از این ناحیه متوجه فرهنگ و دانش و خدمتگزاران آن در کشور میشود.
1- مؤسسه فرهنگی،هنری وادبی (در دری).
2- خانه ادبیات افغانستان.
3- انتشارات عرفان(محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی).
4- خانه کودکان افغانستان.
5- شورای سرپرستی مدارس خود گردان مهاجرین.
6- شورای فرهنگی آموزش مدارس مهاجرین.
7- مؤسسه هنری هادی فیلم.
8- مؤسسه فرهنگی هنری نما فیلم.
9- انجمن فرهنگیان و هنرمندان افغانستان.
10- کانون ادبی-فرهنگی کلمه.
11- مؤسسه فرهنگی اجتماعی سراج.
12- نهاد علمی فرهنگی کوثر.
13- بنیاد فرهنگی تحقیقاتی علامه شهید بلخی.
14- مؤسسه فرهنگی پژوهشی راه فردای افغانستان.
15- مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان(فدا).
16- کانون تحصیل کردگان افغانستان.
17- نشریه بلخ دانشجویان افغانستانی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران.
18- انجمن منادیان همبستگی.
19- انجمن دانشجویان افغانستانی دانشگاه های اصفهان
20- هیئت تحریر فصلنامه علمی پژوهشی کلکین دانشگاه اصفهان.
21- انجمن فرهنکی هنری (سایبان آبی)
22- مجمع دانشگاهیان افغانستان
23- مؤسسه علمی فرهنگی افق نوین
24- فرهنگیان افغانستانی مقیم اصفهان وجمع بسیاری از فرهنگیان ساکن شهر های تهران،مشهد، قم، شیراز و...
شب ها
آفتاب که رفت،
من می مانم وشب زنده داری و اشک...
دوست دارم که به گوشه ئی
بینشنم وبا دل خویش
خلوت کنم.
سکوت
زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کردند
زنده گی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد
یکی بد بختی مطلق معنی کرد.
یکی درد درمان نا پذیرش خواند.
وسر انجام یکی رسید و گفت:
-« زنده گی به تنها ئی نا قص است، تا « عشق » نباشد
« زندگی» تفسیر نمی شود»
( احمد شاملو)
سر گذشت یک عمر
می خورم خونی وباری می برم
تا کنم کاری که نامش زندگی است
می گشم از خشم گاهی نعره ئی
کای خدا زین ظلم، منظورتو چیست؟
شاملو
تعلق در شعر خداوند گار سخن ومعا نی ملوک الکلام حضرت ابوالمعاني بيدل
اکنون که گل سعادت پر بار است
دست تو زجا م می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غداراست
در یافت روز چنین دشوار است
( حضرت عمر خیام )
حضرت بیدل بدون شک با اندیشه و آرایی حضرت حلاج آشنایی داشت، از بیدل میخوانیم که:
زســـــامان تعلــــــق ها پریشــــــانی غنیمت داد
همه دام است اگر این رشته ها بر یکدیگر پیچد
از جانب دیگر تأکیدات مکرر حضرت بیدل مبنی بر رهایی از زنجیرهء هرگونه تعلق بازتاب این واقعیت میتواند باشد که آن حضرت را در فراخنای جرگهء پیروان خرد اهورایی مقام و منزلتی بوده است چنانکه میر عبدالرزاق خوافی که به گمان اغلب
همروزگار بیدل بوده است، در مورد ملک الکلام عصر خویش حضرت بیدل می گوید:« سر آمد غا مض خیالان والا استعداد و جمع معنی بندان خوش فکر را استادست. بر سریرسخن گستری(فر) دارایی و شکوه جمشیدی داشته و دردارالملک سخنوری کوس رستمی نواخته است». فر دارایی و شکوه جمشیدی و کوس رستمی میتواند استعاره های از بینش های میترایی وزرتشتی باشد و دیگر دانش های عجمی، که بنابر تسلط پر خشونت و تکفیری مذهب و فرهنگ عرب بر اوضاع و احوال روزگاری که بیدل میزیسته، او نتوانسته و نخواسته به گفته خودش گردن فرازد و داربیند، او ازانجام بی ضبطی ها آگاه بود و به همین لحاظ طریقت نوی برای بیان حقایق به میان آورد و آن طراوتی کردن مفاهیم و واژه های مبین عقل و خرد به شبنم صور خیال بود، تا ریگ ستان نشینان تف زده خشک مغز و معتاد به تیرگی را چون عنکبوت راه به بیشه های سبزو پر طراوت سر زمین معنی های او نباشد جز بهار پرورد گان خرد را. اما آنجا که تقیه و تظاهر به خلاف عقیده کرده است هم ازنهایت بیچارگی بوده است و در همین معنی است که میفرماید:
بدرس دل عجمی دانشم چه چاره کنم
که مدعا ز نفس تا بیان شود عربیست
و سوگمندانه در جایی دیگری می گوید:
ز اقبال عرب غافل مباشید ای عجم زادان
سریر اقتدار بلخ هم شاه نجف دارد
باوجود آن در آیات شعری حضرت بیدل تکیه روی یکی از مفاهیم کلی قانون( اشا) در آیین زردشتی که عبارت است از آزادی (اختیار) که همانا در شعربیدل( قطع تعلق) مصور گردیده، به صراحت وصلابت معنی مشاهده میگردد. همانگونه که قطع تعلق(آزادی) در پرشگاه عنقایی اشعار حضرت بیدل بال گستری دارد. در آیین مزدایی زرتشتی نیز: ( آزادی ارزشمند ترین داده اهورایی است، که در والاترین جلوه خود به صورت آزادی اندیشیدن و آزادی گزینش دین،زیر بنای گات هاست.. ریشه های این آزادی، در اصول اخلاقی گات ها و در رابطه بین خالق و مخلوق است )
« گات ها نام کتاب سروده های حضرت زرتشت پیغمبر خدا و خرد است». (خرد رشته ای است که اصول گا ت ها را به هم پیوند میدهد. آدمی در تصویراخلاقی اهورا مزدا خلق شده است. معنای آن اینست که اهورا مزدا و آدمی، در فروزه هایی مشترک اند یکی از آنها آزادی اختیار است) ( یعنی قطع تعلق)
حضرت بیدل هم معتقد به همین فروزه است، و چنان میخواهد آزاد باشد که حتی از دیدن خود درآیینه هم وحشت دارد، که چندین حدود مختاریت، حدی از صفات خدایی ا ست وحضرت بیدل در این حد میفرماید:
بسکه ما آزاد گا ن را از تعلق و حشت است
عکس ما چون آب داند قعـــــر چاه آیینه را
( اهورا مزدا خرد است و به آدمیان خرد ارزانی کرده است. تا در کار ها با هم رایزنی کنند. و پیروی کور کورانه در سنت زرتشتی نیست.) بیدل هم به خرد تکیه دارد و پیروی کوکورانه را که یکی از ویژگی های تعلق به شمار می آرد و نکوهش نموده می گوید:
کمینـــــگاه تعلــق هاست خواب غفلت بیــــــدل
به یک وا کردن مژگان جهانی را ز سر وا کن
حضرت زرتشت هم (درگات هاهمه جا سفارش میکند که از خرد، در امور چاره جویی شود. از جهت رابطه آفریننده و آفریده، انسان همکار خداوند است واین همکاری از این روست که خداوند پرتوی ازقدرت
اخلاقی خود رادرآدمیان به ودیعه گذاشته است و آدمی را در تصویر اخلاقی خود خلق کرده است. البته انسان میتواند از همکاری خداوند سرپیچی کند. در اسلام، انسان عبدالله است. در مسیحیت انسان فرزند خرد است.)
گرچه نسبت به یک مسلمان یکنفر مسیحی چندین مرتبه به خداوند نزدیکتر است، زیرا رابطه یک مسلمان باخداوند
رابطه میان ارباب و بندگان است، زیرا"رب" به معنی مالک است و جمع آن ارباب است. و باید افزود که براساس این رابطه، صفت انسان به مقابه اشرف مخلوقات زیر سوال میرود، زیرا بنده نمی تواند صفت اشرف بودن را حاوی باشد در حالیکه در مسیحیت رابطه انسان با خدا رابطهء چون میان پدر و فرزند است، یعنی خداوند همان مهر و محبت را نسبت به آفریده های خویش دارد که پدر نسبت به فرزند خود دارد، در اینجا رابطه فرزندی و پدری ناشی از ازدواج هایی میان زن و مرد مطرح نیست بلکه رابطه بین خالق کل و مخلوق جز است یعنی انسان که جزی از مخلوقات خالق کل به شمار می آید. اما دردین زرتشتی انسان به مثابهء اشرف مخلوقات از مقام بالاتر از رابطهء او صاف فرزندی و پدری، در نزد پروردگار خویش بر خورداراست. ویکتور هوگو شاعر و اندیشمند قرن هژده میلادی فرانسه این معراج انسانی را در شعری عارفانهء خویش نیز چنین توصیف مینماید:
انسان و خدا موازی هستند
خدا می آفریند و انسان اختراع میکند
خدا به انسان پرو بال می دهد
ابدیت است که لحظات را درست میکند
در دایرهء نیکی و پارسایی
انسان در دست قدرت خدایی است
خدا درخت است انسان عشقه
انسان لباس است درتن خدا
در دین زرتشتی هم انسان همکار خداست و به همین جهت،بین خداوند و انسان به جای حق مالکیت و یا حق ابوت، حق مشارکت و جود دارد. این آزادی به انسان اجازه میدهد که اگر بخواهد طبق قانون اشا(راستی و داد) در راه پیشرفت جهان به سوی رسایی کارکند.)
در مشارکت و همکاری، تعلقات فی المثل میان ارباب و بنده و یا ابوت و جود ندارد، زیرا در این نوع روابط اصول جبرمنتفی است، خالق کل، نیازی به بنده ندارد، و وجودش مبرا است از همپیوندی، او انسان را برای همکاری با خویش آفریده تا انسان خود برای رسایی و بهترساختن زندگی دنیوی خود کوشش اعمار دنیا را ازذمه و عهده خداوند بکاهد نه ا ینکه دنیایی که خداوند برای انسان به همین منظور خلق کرده آن را ذلیل انگارد، ذلیل انگاشتن زندگی کفر نعمت است و نفی و سر پیچی از خواست خدا و امر خدا، و فقط اربابان جبار است که برای
منفعت دنیوی خود با استفاده از وعید و وعده و دیگر ترفندهای بنام دین و مذهب که پرداختهء مهارتهایی ذهنی و انشأ خود و مامورین شان است، خلاف تصویر های اخلاقی خداوند، انسان را بنده خویش میسازد و در تعلق خود نگهمیدارد. و از کوششی در جهت سازندگی و بالندگی به سوی رسایی، انسان را ستمگرانه باز میدارند. و کوشش را با بستن به زنجیر تعلق ممکن می شمارند و وانمود می کنند. حضرت بیدل را در همین رابط این آیت شعری است:
بوادیی که تعلق دلیل کوشش هاست
ز بار دل به زمین خفته گیر قافله را
گفتیم تعلق آویختن است به دامن کسی و یا چیزی، آویختن همان اسارت است و یکی از ویژگی های اسارت قبول تکبر اصول و آیینی جابر از سوی مجبور است.
اینجا همان مسألهء جبر و اختیار مطرح میگردد. مسأله که حضرت بیدل بنابر تحریم که ازتعلق به عمل آورده است اندیشه اش بیانگر تایید اصول اختیار قرار میگیرد، و تایید اختیار یکی از اصول آیینی زرتشتی است. داکتر فرهنگ مهردر کتاب فلسفه درباره مینویسد: « مسأ له جبر و اختیار، از دیرگاه اندیشه آدمی را به خود مشغول داشته است. در دین زرتشت، بدون هیچ گونه استثنایی، از اختیار یا آزادی گزینش جانبداری می شود، در دین های دیگر بگونه دیگر است.
برای نمونه: مکاتبی در اسلام"جبر" را می پذیرند. مکتب اشعری که بیشتر مکاتب حقوقی سنی (حنبلی، شا فعی و مالکی) از آن پیروی میکند، طرفدار جبراست. به عقیده پیروان این مکتب خداوند هرکه
را هرگونه بخواهد خوب ومتقی یابد و گناهکار می آفریند. همه چیز مقدر است حتی خوب بودن و بد بودن. هنگا می که به آنان ایراد گرفته می شود که در این صورت چرا خداوند باید گناهکار را کیفر دهد؟ آیا مجازات گناهکا ر در این شرایط مخالف عدل الهی نیست؟ پاسخ می دهند که آن چه خداوند بخواهد و بکند عین عدل است وبشر اختیار ندارد و حق سوال هم ندارد. مکتب سنی حنفی عقیده جبر را تعدیل کرده میگوید نیت مهم است. مکتب معتزله که تحت نفوذ فرهنگ ایرانی!!(آریایی) پدید آمده طرفدار اختیار است در برابر مکتب اشعری قرار دارد. دز دین مسیح، مسأله جبرو اختیار از این جهت مهم است که آدمی بار آغازین گناه آدمرا به دوش دار. مسیح برای نجا ت بشر آمد و مصلوب شد تا بشر را از گناه برهاند.
بدیهی است که نظر یه« گناه آغازین» هم مانند نظریه« جبر» مورد قبول زرتشتیان نیست و طبق فلسفه دین زرتشت، همه بدون گناه و پاک متولد می شوند و هرکس، با انتخاب راه خود در زندگی، آینده خود را می سا زد. حضرت بیدل با همه مکاتب دینی ومذهبی بدون شک آشنایی کامل داشته و به ویژه با مکاتب تعلقی و بنده پرور، و از تعلق به اصول و قوانین این مکاتب نقادانه به این نتیجه رسیده میگوید:
تعلق بود سیر آ هنگ چندین نوع سازی ها
قفس آموخت ما را صنعت قانون نوازی ها
آیه های شعری حضرت بیدل در بسیاری موارد از اندیشه حضرت زرتشت پیغمبر و حکمای افغانستان (ایران دیروز) متاثر است، در اینجا دو مورد دیگر ازتأ ثیر اندیشه و حکمت به قول شیخ اشراق سهروردی(خسروانی) یا زرتشتی را درآیه های شعری حضرت بیدل البته مقید در مقولهء تعلق و ابیات مربوط به آن به بیان می گیریم. یک: نظریه نور و ظلمت را، حضرت بیدل می فرماید:
تا توانی بیدل از وهم تعلـــــق قطـــــع کــــــن
یک قلم نور است چون شد دود بر آتش طرف
در این آیه شعریی حضرت بیدل، دود برزح مینمایاند( تعریف رسمی برزح که عبارت از جسم است، این است که: برزح عبارت از جوهری است مقصود به اشاره ی حسیه، و گاه مشاهده میشود که اگر از پاره ایاز برازح نور زایل شود مظلم میشود( تاریک).... هرگاه به شیأ و یا حسی نور بتابد و اشراق صورت گیرد، آن شیأ مقصود به حس میشود، و اگر نور از آن مقطع شود مظلم و تاریک می شود... در اوستا، و به موجب فلسفه ایران باستان، هرگاه خره یا خور ننگه( فر، نور) به جسمی و انسانی تعلق بگیرد، روشن، نورانی و رایی می یابد اما هر گاه این فراز وی زایل شود، مظلم و تاریک میگردد.... در یافت شده که از دیدگاه حکمته الاشراق، این اصطلاح در نمود عرفانی و شنا سا یی ذات حق و تهذیب نفس جایگاه ویژه ای دارد، سهروردی، کیان خره را از قول زرتشت نقل کرده که:« او عالم را به دو بخش تقسیم کرده است یکی عالم مینوی که عالم نورانی و روحانی برنفوس فایض می شود که اعطای رأی ثا قب کرده و مستفیض را تأیید و کمک میکند و به واسطه ی آن، نفوس منور می شوند و تابش آن اتم و اکمل از خورشید است و در زبان پهلوی«خره» گویند که از ناحیه ی حق ساطع می گردد» و این همان معنی است که حضرت بیدل میفرماید: یک قلم نور است چون شد دود بر آتش طرف.
در اینجا تکرار این مطلب لازم است که بیان این قلم مقید و منحصر به آن ابیات حضرت بیدل است که در آن واژه تعلق آشکاراست، بدین لحاظ قافیه بحث و تأویل تنگ است..
دومین مورد تاثیر اندیشه حکمت و اشراق زرتشتی در اشعار حضرت بیدل همان شادی و نشاط است بر
خلاف عرفان مذهبی که ماتم و گریه و اندوه را درگیتی برای انسان سزاوار میشمارد نفی کامل دنیا و لذات آن می کند. درحالیکه ( دین زرتشت با رهبانیت و ترک دنیا، ازدواج نکردن و ریاضت، مخالف است. آرمان زندگی شادی و خوشبختی است که با کوشش در این جهان، بارسایی مینوی" کمال معنوی"، از راه سازندگی و دهشمندی به دست می آید. برای شادی باید کوشید.) حضرت بیدل می فرماید:
ساز و برگ عشرت از بار تعلق رستن است
سرو را آزاده گی ها داد این مقدار سبز
ادیان سامی زندگی را نفی می کند ورهایی از زندگی و لذات آن را معراج رستگاری می شمارند، و حکم می کند که : بهره دنیا ناچیز است و برای کسی که تقوی پیشه کند آخرت بهتراست. اما در آیین زرتشی درویشی وصوفیگری و چله نشینی و دریوزگی راه بسوی رستگاری نیست، از نظر این آیین، احکام نفی زندگی ولذات آن ترفندی است از سوی حکام برای انحصار لذات زندگی در حوزه حاکمیت که دارد و آن را میخواهد گسترش هم بدهد. و ترفند این احکام ناشی ازتضاد و تناقضات مجموعه ای آن احکام است که خواننده کنجکاو می تواند آن را بیابد.
پی نوشتها:
1) ذبیخ االله صفا، تاریخ ادبیات ایران، جلد پنجم بخش دوم، ص ١٣٧٩
2) دکتر فرهنگ مهر، فلسفه زرتشت، ص ٦٠ـ٦٤
3) اسیر بیدل، ( قندی آغا ) ویرایش: محمد کا ظم کا ظمی، نشرعرفان، تهران،
4) چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، ترجمه مسعود انصاری، تهران،جامی
5) سید محمد علی جمال زاده، آزادی و حیثیت انسانی،٢١١
6) همان، ص ٦٤ـ٦٥
7) دکتر فرهنگ مهر، فلسفه زرتشت،ص٩٠ـ٩١
8) هاشم رضی، حکمت خسروانی ، ص ١٧٤
9) دکتر فرهنگ مهر، فلسفه زرتشت، ص٦٩
اززندگی بید ل چه میدانیم؟(بیو گرافی)
شا عر آیینه ها
بیدل به سخن هلاک کردی ما را
از صفحه ی هوش پا ک کردی مارا
در انجمن حضور آخر چه نواست
ای ساز عدم تو خاک کردی مارا
ملوک الکلام حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل، معروف به « عظیم آبادی » یا « دهلوی » شاعر بزرگ زبا ن فارسی است. بیدل، شاعری است زادۀ هندو ستان وپروردۀ محیط ادبی آن کشور در قرنهای یازدهم ودوازد هم هجری، یعنی اواخر دوره ای که هند کانون زبان وادب فارسی بوده.است
پدرش عبدالخالق که سپاهی ای بود صوفی مشرب، نام عبدالقادر گیلانی سر سلسه صوفیان قادری را بر فرزندش نهاد. پدر او « نوزاد را برای دعا پیش شیخ مرشد خود میرزا ابوالقاسم ترمذی برد. شیخ برای تولد کودک دو ماده ی تاریخ « قبض قدس » و « انتخاب » را ساخت وکودک را دعای خیر کند.
به سالی که بیدل زملک ظهور
زفیض ازل تافت چون افتاب
بزرگی خبر داد از مولدش
که هم « فیض قدس » است وهم انتخاب
در روایت دیگر آمده است « پدر بیدل صاحب فرزند نمی شد. نذرکرد اگر خداوند فرزندی به وی عطا کند نام اورا به تیمن وتبرک، عبدالقادر خواهد گذاشت که در واقع بنیانگذار فرقه ی قادریه شیخ عبدالقادر گیلانی است.
حضرت بیدل، شاعری دیر آشناست وهنوز سالهای زیادی از شهرت محدود او در بین شاعران نگذشته است، محبوبیت بیدل در هند وافغا نستان وتا جیکستان، و ازبکستان ، در حد محبوبیت حافظ ومولانا وسعدی وخیام در ایران است و تحقیق وتد قیق در آثار منظوم ومنثور او به سالهای دوری می رسد، تا جایی که برای مثال، زمانی که « صلاح الدین صلجو قی » در سال 1343 ه. ش. « نقد بیدل » را منتشر کرد، هنوز بیدل، چندان جایی در میان مردم وحتی پژو هشگران وشا عران نداشت،اما به نظر می رسد که بیگانگی با این شاعر گرانقدر، کم کم رو به زوال می رود ودر قلب شاعران که سر شار از عشق وارادت به حکیم سنایی غزنوی و عطار نیشا بوری، و مولانای بلخی و حافظ شیرازی ..... است، جایی هم برای بیدل باز می شود.
شاید نخستین پرسشی که در ذهن خوانندۀ شعرهای بیدل مطرح شود، چیزی جز این نبا شد که بیدل کیست؟ تا آنجا که وقتی چند بیت از اشعار ناب اورا برای مخا طبی درد آشنا وحساس زمزمه می شود. شوق شناخت هرچه بیشتر بیدل را در چشمان او به وضوح می بینیم. وعلاقه مند به بیدل می شود .اما شرح زندگی شاعرانی که اکنون نیز به عنوان قله های شعر فارسی مطرح اند، در تمام تذکره ها به قدری کوتاه،پرا کنده و بعضاً متنا فر ومتفاوت است که خواننده از اینکه هیچ کس، اطلاعات کار آمد وارزشمند زیادی از زندگی فردی اجتماعی بزرگانی همچون حکیم سنایی ومولانا و حافظ ندارد تعجب می کند.
چرا دانش ما از زندگی آنان، تا این اندازه اندک است؟ پا سخ این پرسش، روشن وساده است، اغلب شاعران مثل همۀ مردم، زندگی ساده ای داشته اند وخود را از حیات مادی مردم، خصوصاً فقیر ترین وافتاده ترین قشر آنان « مردم » جدا نمی دانسته اند، پس عجیب نیست که تذکره نویسان در شرح زندگی این بزرگان، به چند سطر یا صفحه که نیمی از آن هم به اظهار ارادت، ونیمی از دیگر هم به نزاع بسنده می کردند.
بنا بر این، وقتی که ما سلوک اجتماعی وجز ئیات منش وروش زندگی شاعران بزرگ دانش اندکی داریم، جای شگفتی نیست،- که وقتی در جذبۀ جنون آمیز انسانی آگاه وشاعر همچون بیدل- که افغانی هم نبوده وبه قول بازمانده ای از باز ماند گان مغولان آرلاس است. اسیر می شویم، اطلاعات وآگا هیمان از منش اجتماعی او تقرباً به هیچ می رسد.ابو المعانی میر زا عبد الخالق ارلاس ( یا برلاس ) متخلص به بیدل در عظیم آباد پتنه به دنیا آمد. به این ترتیب در می یا بیم که تاریخ تولد بیدل، 1054 هجری و قمری است. بیدل مغولی از قبایل ارلاس بود وارلاس، قبیله ای از طوایف مغول بودند که شهرت چندانی نداشت، تا جایی که امروز کسی به یقین نمی داند که ارلاس صحیح است یا بر لاس. اینکه چگونه نیا گان بیدل که احتما لاً در ما وراء النهرو تو ران می زیستند، به هند آمدند ودر آنجا ساکن شدند بر کسی پوشیده نیست. بیدل، زمانی در هند متولد شد که یکی از امپرا تور مغول، یعنی « شاه جهان » شانزده سال بر تخت تکیه داده بود: او5 یا 6 ساله بود که پدرش از جهان فانی عزیمت کرد وسر پرست وتربیت اورا مادر پر حوصله وبا فضلش که او یگانه فرزند او بود بر عهده گرفت سر پرستی وتعلیم مادر قریب یک سال و شش ماه دوام یافت از بد ایام مادرنیز درسال 1061 هه . ق. در گذشت تا این که عمویش میرزا قلندر، مسئو لیت پرورش برادرزاده را بر عهده گرفت میرزا قلندر با آنکه امی بود نه تنها شعر می سرود بلکه در اثر تربیت ذوقی صوفیانه وخانقاهی، شعر شناس توانایی نیز بود. او بود که از بیدل نوجوان می خواست اشعار وکلمات قصار وگزینش هایی راکه از متون عرفانی به عمل آورده بود. برای او بخواند تئا ثیر این روش تجربی یعنی معرفی آثار عرفانی، شعرو نثر وخواندن وانتخاب کردن وسپس یادداشت هارا با صدای بلند بر استاد خواندن، او را در همه موارد دیگر به ویژه درنوجوانی با هوش و ذوق استعدادی ما نند بیدل نباید دست کم گرفت بیدل را از روی آثار او وسخنان تذکره نویسان، شاعری دانشمند عارف مسلک، فروتن وقنا عت پیشه می یا بیم او بر علوم ادبی، عرفان، فلسفه ودیگر دانشهای عصر وقوفی تمام داشت ومی توان گفت دانشمند ترین شاعر بزرگ فارسی بعد ازخسرو دهلوی و عبدالرحمن جامی، بیدل را معرفی کرد.علت آنست که اودر نثرو نظم صاحب شیوۀ خاص یوده ودر بیان معنی ها ومقصود های گونا گون خویش درآن شیوه با نهایت توانایی سخن گفته است.
در اثرهایش اندیشه های عرفانی وغنایی با مضمونهای پیچیدۀ شاعرانه وتشبیه ها وترکیبهای استعاری تخیلی وتوهمات پردامنه وخیال پردازیهای دوردرازبهم در آمیخته وازاین راهها کلای با رنگ ونگار تازه وکاملاً بدیع فراهم آمده است که بکلی با دیوان های دیگر شاعران پارسی زبان متفاوت است. بیدل، درعرفان از پیروان مکتب ابن عربی به حساب می آمد ودر عین حال، اطلاعات خوبی ازآراء وعقاید هندوان داشت دوستان ویاران صوفی مشرب وسخندان میرزا قلندر که از استعداد شاعری وموزون طبع بیدل نوجوان آگاهی داشتند اورا به سرودن شعر وقرائت آن در مجا لس خود تشویق می کردند. بخش قابل توجهی از مدیحه سرایی های بیدل با این مجالس ومحافل ارتباط دارد،یکی از مشوقان، شاه ملوک صوفی محذوب، شاعر وسخن شناس بود که بیدل را به سرودن شعر بر می انگیخت. گفته های اورا تحسین می کرد. بیدل زیر نظر عمویش، میرزا قلندر، تا سن ده سالگی به مکتب رفت تا این که روزی در مدرسه دعوایی اتفاق افتاد که عمویش شاهد آن بود وبه همین خاطر اورا از رفتن به مکتب منع کرد.عبدالقادر درمدرسه فقط خواندن ونوشتن را آموخت وپیشرفت های او درواقع به خاطر تلاش و پشتکار خود او وتشویق های نزدیکا نش می باشد. بیدل درسن ده سالگی قرآن را حفظ داشت ونخستین شعر های او مربوط به همین دوره است. بیدل، از همان کودکی، هوش سر شار وحافظه ای توانا داشت تا جایی که خود می گوید.
« هر از دحامی که به مشاهده ام می رسید، به حیث مکتبی در راه تکامل من خدمت می کرد، وهر کلمه ای که به گوشم مواصلت می کرد، مرا قدمی جلو تر می کشانید.هر معنی باریکی در مقابلم، یک کتاب اسرار می گشود هر نکته ای، دفتر های حقیقت را باز می کرد. خداوند کریم، یک چنین هو ش تند به من عنایت کرده بود.» « دیوان بیدل » میر زا قلندر، یعنی عموی نا تنی بیدل، نخستین کسی بود که اورا با عالم عرفان آشنا کرد وبه او اجازه نداد که در قیل و قال علوم رسمی، هوش و حافظه اش را به حراج بگذارد، ومیرزا قلندر بود که قرآن کریم را به بیدل، نشان داد واورا وادا شت که حافظۀ بر تر خودرا گنجینه صدای حیرت انگیز خدا کند، وچنین بود که بیدل، کل قرآن را از بر شد.
به اتفاقی تمام منابع بیدل ترک تبار واز قبیلۀ بر لاس بوده است. پدران او از بد و مهاجرت به هندوستان در دستگاه حا کمانی که خود باز ماند گان واحفاد تیمور گورکانی بودند، مطابق با آراه ورسمی که در دستگاه آنان وجود داشت، به شغل سپا هیگری اشتغال یا فتند وملقب به « میراز » شدند، این لقب که صبغۀ طبقاتی واشرافی دارد در این دوره کمتر به معنی درس خوانده، نویسنده ، ومحاسب دیوانی ودفتری به کار می رفته است. البته در میان این میرزایان یا امیرزاد گان افرادی که سواد ودانش آموخته بودند، یافت می شد ولی بیشتر لقب طبقۀ خاص ومنتسب به حا کمان وفرمان روا یان بوده است. بیدل در سال 1054 ق. در شهر عظیم آباد ایالت پتنه به دنیا آمد
عصر زندگی شاعر، دوران پر آشوب وآغاز زوال خاندان بابری هند.بوده است بیدل سیزده ساله بود که حنگهای شاهزاد گان بر سری جا نشینی شاه جهان، که خود هنوز در قید زندگی بود – آغاز شد وبعد از یک دوره خونریزی، حکومت اورنگ زیب عالمگیر را مسلم شد که با قسا وت تمام برادران را از میان برداشت وپدررا محبوس ساخت. بیدل هم در این روزگار پرفتنه زندگی آرا می نداشت وچند سال از عمرش در سفر وآوارگی گذشت، غا لباً در معیت میرزا قلندر وگاه در کسوت یک سپاهی جوان که به تشکیلات نظامی پیوسته بود کار می کرد. نبوغ بیدل از کسی پنهان نبود، بیدل، شاعری بوده است پرکار با طبعی چنان جوشان که باری مثنوی 1200 بیتی طور معرفت را دردوروز سروده است او خود می گوید،
بحر قدرتم بیدل، موج خیز معنی ها
مصرعی اگر خواهم سر کنم، غزل دارم
ودیوان گران سنگ او گواه این ادعاست. تا جایی که « شاهزاده محمد اعظم » این شاعر جوان را به در بار خواند واورا به عنوان سر بازی از سپا هیان خود بار داد. بیدل، در مدتی که همرکاب شاهزاده محمد اعظم بود با فضای پر طمطراق وفاخر در بار آشنا شد، وهنگامی که شاهزاده از او خواست تا قصیده ای در مدح او بسراید، از دربار بیرون آمد ودیگر هرگز به آنجا باز نگشت،گفتنی است که بیدل، در سراسر عمرش، حتی یک بیت در مدح شاه وشاهزاده ای نسرود. از آن پس، چند سال ازعمر شاعردر اکبر آباد ولاهور گذشت تا این که در 1096 ق. به دهلی سفر کرد وبا اقامت دایم در پایتخت ، زندگی آرامی پیش گرفت،اوبه سبب فضل و کمال وقوت شاعری، در میان اهل ادب ودولتمردان احترامی تمام داشت. ولی با همه در خواستهایی که گاه به گاه از وی می کردند، هیچ گاه به پیوستن به دستگاه حکومت وسوسه نشد.زندگی را با کتابت کتب و اصلاح وتربیت دیوانهای شاعران متمول می گذراند، نا گفته پیداست که شاعر بزرگی چون بیدل اگر می خواست شعر خودرا وسیله ی نان ونام کند واز آن نردبانی برای رسیدن به آمال وامیال وترفیع مقام سازد، کاراو به این جا نمی کشید او « قریب سی سال بر پوستین توکل وبه خرید مربع از زاویه قنا عت پا بیرون ننهاده ...بیدل، پس از سفرها وتجربه های بی شمار، به شاه جهان آباد رفت وپس از مدتی رخت اقامت دردهلی افکند. ازآنجا که بیدل، سالهای زیادی عمر خودرا دردهلی گذراند، به دهلوی معروف شد، « بیدل » نیز تخلص اوست که ملهم از این شعر شیخ سعدی است.
عاشقان، کشتگان معشوق اند
بر نیاید زکشتگان، آواز
گرکسی وصف او زمن پرسد
بیدل از بی نشان چه گوید باز؟
حضرت بیدل، یکی از بزرگترین ونامدار ترین شاعران فارسی گوی سرزمین هند است.بیدل، دهلوی از شاعران دشوارگوی سبک هندی است وبه علت کثرت آثار تنوع شعرش بر غم گمنامی ونا شناختگی در محیط ایران، در افغا نستان وتا جیکستان وازبکستان ودیگر اقالیم زبان فارسی شهرت بسیار دارد. در تاریخ زبان فارسی بیدل یکی از شاعران است که فراوانی اشعارش مایه حیرت است.
زباده ای است، به بزم شهود، مستی ما
که کرد رفع خمار شراب هستی ما
بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است
زخود پرستی تو تا به می پرستی ما
زدیم دست به دامان عشق از همه پیش
مراد ما شده حاصل زپیشد ستی ما
به راه دوست چنان مست باده شوقیم
که بی خودند رفیقان ما زمستی ما
نه پیش سرو قدی خاک راه شد بیدل
بلند همتی ما بین وپستی ما
( بیدل )
حضرت بیدل با ادبیات کلاسیک فارسی بسیار آشنا بوده است زمانی که ما به خواندن اشعار بیدل می نیشینیم با انبوهی از ترکیبات خاص، حس آمیزی، تصویر های متناقض و همچنین با اوزان خاص عروض وردیف های مشکل در شعر او روبرو می شویم. در مجموع، بیدل، از خیال پردازان چیره دستی است که در ایراد مضمون های باریک، مبالغه واصرارورزد ومی توان گفت که این روش صاحبان آثار سبک هندی است که در اشعار بیدل به حدی مبالغه آمیز دیده می شود، چون وی در دورانی می زیست که شعر هرچه خیالی تر سروده می شد آن را بیشتر می پسندیدند.در نتیجه رویکرد اصلی شعر زمان بیدل حرکتی از سوی طبیعت گرایی به سوی انتزاعی گرایی بود.
اما اوج شاعری وقریحه ی بیدل در غزلسرایی می باشد که موجی از ابهام درآن ها دیده می شود زیرا پرهستند از مضامین پیچیده واستعارات رنگین تا آنجا که می توان گفت شعر شاعرانی چون عرفی وکلیم ونظیری وطالب وصائب درمقابل شعر بیدل ساده هستند.در نهایت با استناد به اشعارش می توان اورا شاعر خیال، شاعر ابهام وشاعر سایه ها خواند.یکی از مشخصه های مهم دیگر شعر بیدل کلمه ی آیینه است. به قدری کلمه ی آیینه در شعر بیدل تکرار شده که گویی بیان این واژه دغدغه ی اصلی این شاعر بوده است تکرار فراوان این کلمه از نشانه های منش استعاری استوار شعر بیدل است. دکتر شفیعی کدکنی در این رابطه چنین می گوید: « موتیو mo t I y ) ) « انگیزه، محرکه ، درون مایه » آیینه در شعر بیدل بالا ترین بسامد را دارد اگر اورا شاعر آیینه ها خوانده ام به همین دلیل است اگر بخواهیم مهم ترین پیام عرفانی وفلسفی شعر اورا در یا بیم چیزی جز تصویر حیرت نخواهد بود » آیینه در ادبیات فارسی بیشتر به معنای خود بینی وخود پسندی است که در شعر بیدل هم به همین معنا ومعنا های دیگر از جمله برای دیدن زیبایی ها نیز آمده است.
ولی شبنم از کلماتی است که درشعر بیدل به وفور یافت می شود شبنم در شعر بیدل نما ینده ی کو چکی وحقارت است. پارسی شناسان هند از دوراه به بیدل اعتقاد می ورزند، نخست اورا از کما لات وپیشروان بزرگ طریقت می شمارند ودوم بزرگترین شاعر پارسی گوی متا خر، بعد از استا دانی نظیر امیر خسرو دهلوی وجامی می دانند واز نظر اقبال لا هوری هم بیدل پس از شنکر چاریا، بزرگترین شاعر شبه قاره ی هند است.مولانا میرزا عبدالقادر بیدل، « دهلوی » در سال 1133 هجری قمری، در دهلی وبه روایت در عظیم آباد پتنه به سن هفتاد نه سالگی جان به جا نان آفرین تسلیم کرد وبه وصیت خود، در صحن خانه ای که در آنجا می زیست، به خاک سپرده شد واین رباعی، آخرین شعر اوست گه در بستر بیماری سرود ورجعت کرد:
بیدل! کلف سیاه پوشی نشوی
تشویش گلوی نوحه گوشی نشوی
برخاک بمیر وهمچنان روبرباد
مرگت سبک است، بار دوشی نشوی
در آیین عرس.او همه شاعران وصاحبان کمالان پا یتخت حاضر بودن.« عرس بضم اول اصل بمعنی مهمانی عروسیست، ودرعرف صوفیان ضیا فت واطعام که در مراسم بعد از مرگ یا در سالروزها وسالگرد های مشایخ وبزرگان تصوف ترتیب دهند بنام عرس یاد می شوند، این هنوز به همین نام میان مسلما نان هند خاصه صوفیان آدیار متداول است »
...................................................
امروز نسیم یار من می آید
بوی گل انتظار من می آید
وقت است از آن جلوه به رنگی برسم
آیینه ام وبهار من می آید
حیرت دمیده ام گل داغم بهانه ای است
کاووس جلوه زار تو آئینه خانه ای است
( بیدل )
دریای خیالم ونمی نیست درینجا
جز وهم وجود وعد می میست درینجا
امر دوجهان، ازورق آینه خواند یم
جز گرد تحیر، رقمی نیست درینجا
عا لم همه منیا گر بیداد شکست است
از حیرت دل بند نقاب تو گشودم
آیینه گری، کار کمی نیست درینجا
بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی
جز شوق برهمن، صنمی نیست درینجا
ما رشتۀ سازیم مپرس از ادب ما
صد نغمه سرودیم ونشد بارلب ما
چون مردمک، آیینۀ جمعیت نوریم
دردایرۀ صبح نشسته است شب ما
ابرام تک و تاز غباریم، درین دشت
جانی که نداریم چه آید به لب ما
کم گشتۀ تحقیق خود آوارۀ وهم است
مارا بگذارید به دردطلب ما
پیداست که جز صورت عنقا چه نماید
آئینه ندارد دل بیدل لقب ما
( بیدل دهلوی )
منابع....
1) دیوان بیدل دهلوی، به تصحیح استاد خلیل الله خلیلی، تهران ، نشر سیمای دانش ، 1384
2) گزیدۀ غزلیات بیدل، به کوشش محمد کاظم کاظمی، تهران ،( ابراهیم شریعتی افغا نستانی ) نشر عرفان ،
1385
3) شاعرآینه ها ( برسی سبک هندی وشعر بیدل ) دکتر محمد رضا، شفیعی کد کنی،تهران، انتشارات آگاه، 1376
4) کزیدۀ غزلیات بیدل دهلوی ، مقدمه وشرح لغات ، سعید یوسف نیا،تهران، انتشارات قد یانی، 1378
5) تاریخ ادبیات درایران، جلد پنجم،( شاعران پارسی گوی ) دکتر ذبیح الله صفا،تهران،انتشا رات فردوس ، 1376
6) نقد بیدل، صلاح الدین سلجوقی،( ابراهیم شریعتی افغانستانی ) تهران، نشرعرفان ، 1380
7) غزلیات دیوان بیدل، ( جلد اول) مقدمه وویرایش ، دکتر محمد سرور مولایی، تهران ، نشر علم ،1386
8) زند گی وشعر شاعران بزرگ ایران، ( جلددوم ) گروه نویسند گان، تهران، انتشارات تیرکان، 1384
9) زند گی وشعر صد شاعر، از رودکی تا امروز، خسرو شافعی، تهران، کتاب خورشید، 1380
نوشته بودم

اگر مردم.
برایم با دست و دلی باز گریه کنید
دارو های شفا بخش را بیا ورید
بچینید روی رف آن طرف اتا قم
خواهرانم با صدای بلند در عصر گریه کنند
وهمسرم
صورتم را از باد برگرداند
وبه سمتی ببرد که دلم را برد
اگر مردم.
بر می گردم
وتورا چون رود خانه ای از نمک می نو شم.




